تغییر گاهی چیز خوبیست

اغلب اوقات آدمها خیلی از تغییر راضی نیستند، ولیکن گاهی تغییرات اجتناب ناپذیرند. برای مثال وقتی بلاگفا به میزان مناسبی از امکانات جدید در وب پشتیبانی نمیکند، و از این بدتر، وقتی وبلاگ من مدتهاست خراب است و امکان درج کامنت در آن فراهم نیست و تماس های مکرر و ارسال ایمیل ها برای مدیر سیستم دردی را دوا نمیکند، تنها راه باقی مانده هجرت به سیستم جدید است.

با این اوصاف دوستان گرامی میتوانند از این پس وبلاگ من را در آدرس http://dejavupink.wordpress.com دنبال نمایند. متشکرم.

آئینه دستشویی

همیشه به این فکر میکردم که چرا این عده از افراد جامعه ما که بسیار سنگ ارزشها و انقلاب را به سینه میزنند، همیشه کثیف و زشت هستند.

امروز متوجه شدم که اگر من هم همانند این افراد به چنین جنایاتی در حق هم وطنانم دست بزنم، هر وقت به آئینه نگاه کنم از خودم خجالت خواهم کشید، پس برای جلوگیری از این حالت هیچ آئینه ای در خانه ام باقی نمیگذارم.

وقتی آئینه ای نداشته باشم، قطعا نمیفهمم چه چهره کریه و کثیفی دارم.

و این غم انگیز ترین کشفی است که تا به حال کرده ام...




دوستی گله میکرد که چرا چنین نوشتی، من هم سنگ ارزشها را به سینه میزنم....
برادر من، منظور من شما نیستی، منظور من کسانی هستند که سنگ ارزشها را به سینه میزنند ولی هیچ بویی از ارزش و دین و انقلاب نبرده اند.
یادم می آید که دوستی میگفت در دادگاه مدیر فاسدی حضور داشته که در عین حفظ ظاهر و پوشش ارزشی (!) به خاطر تجاوز به زنی در دفتر کارش محاکمه میشده.
منظور من چنین افرادی است برادر من. نه جنابعالی و کسانی که بی ادعا و مظلوم زندگی میکنید و کسی هم از وجود و سوابق و مبارزاتتان نمیپرسد و ....

منطق نمناک ما

چرخش منطقی روزگار این روزها احساسات من را دچار تزلزل کرده است. از یک سو نمیدانم چگونه میتوان به آرامشی برای فکر کردن دست یافت، از سوی دیگر میدانم که آرامش در این شرایط به معنی پذیرفتن هر شرط غیر معمولیست.
گویی منطق هم از منطق خاصی پیروی نمیکند! من نمیدانم اگر اسم این منطق است، چرا در دیدگاه افراد مختلف منطق های متفاوتی وجود دارد؟ پس در واقع منطقی وجود ندارد! که اگر بود میبایست در ذهن های مختلف یک منطق شکل میگرفت، یعنی تفاهم. ولی نمیگیرد.
تو چه فکر میکنی؟

آغوش نسیم


دلتنگم و حزن آلود

کاش قاصدکی بود دلم

باد میبردش به کوهساران بلند

و در آغوش سرد نسیم

عشق زیبای من متبلور میشد

سبز، آبی، ارغوانی، نیلی

همه رنگ میبازند در این زیبایی

و هرآنچه میماند باز،

من و عشق است و نسیم و آواز...

______

دل من همچنان درگیر است

که چه شد رفت ز کف بی رنگ

چه نا زمینیست نسیم

هرچه دارد همین است: نسیم

نتواند بماند در هر جا

لاجرم میگذرد بر هر جا

می زاید ز هر رهگذری معشوقی

چه بسا همراه شود، خوش ذوقی

سر شوقی، به پیاله ای ذوقی...



میدانم که آخر این شعر بسیار بد تمام شده و وزن شعر به کلی به هم ریخته، باور بفرمائید تلاشم را برای اصلاحش کرده ام، ولی نشد... اگر پیشنهادی برای اصلاحش دارید لطفا بفرمائید.

ستارگان بیهوده در گذرگاه مایوس


و ستاره پر شتاب در گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه می گردد

اینگونه مردم میفهمند که درخشانی ستارگان نیز بیهوده ذهنشان را درگیر تصوری از زیبایی میکرده است

...


با تشکر از ماه تمام من

گنبد هرزه


نگاهم کن، نگاهم کن

به این جسم ضعیف من

که این من نیست و نیستش باد

در این دوار بیهوده

رهایم کن، رهایم کن

رهایم کن که این من نیست

همی هر دم رهایم کن 

از این هرآنچه بیهوده

در این گنبد هرزه

که در هر دم نگون گشته

هیچ نیست راه بازگشتی

به هر سو میروی هر دم

رهایم کن، رهایم کن

ای یار تنهای من

که این من نیست و نیستش باد

به هر سو، هر جهت، هر بار

نمیدانم که این بازی

تمامی دارد به چه راهی

که آزاد شود هر نفسی

که اسیرست در این فانی

رهایم کن، رهایم کن

که این من نیست

نبودست و نمی خواهد

در این دوار بیهوده...



پ.ن: شاید ایراد از من باشد که تا به حال نگفته ام که به کار بردن نوشته های من بدون ذکر نام  و منبع صحیح نیست و از این کار راضی نیستم. ولیکن ماهی را هر موقع که از آب بگیری تازه است! از امروز به بعد به کار بردن نوشته های من بدون "ذکر نام و منبع آن به طور روشن و واضح" مجاز نیست. البته متخلفین در این دنیا مورد پیگرد قانونی قرار نمیگیرند، ولی...


بخشی از "بهانه های کوچک بدبختی من"

رسالت تمامی پیامبران در طول تاریخ بی نتیجه مانده، این بزرگترین تلاش بی نتیجه بشر، تراژدی عظیمی را رقم زده است که به بزرگی تمام تاریخ قدمت دارد. هنوز هم دروغ و فریب و دزدی دسترنج دیگران دغدغه عظیم و دستمایه تلاشهای فراوان مردم است.

در کوچه باد می آمد، صدای زمزمه آواز دلارام در وز وز باد میپیچید و زلف پریشانش همچو امواج احساسات امروزم به هر سو میرفت، و در هر نگاه بی منظور رهگذری به ناچار یاد عشقی اساطیری و کهن را زنده میکرد... و من فقط به این فکر میکردم که چه دروغی ببافم که بتوانم چند کلمه با او سخن بگویم.

همه ما کرم هستیم

پزشکان همواره برای آزمایش دارو های جدید و تاثیر آنها، از خوکچه هندی و یا موش استفاده میکنند. ولی من امروز متوجه شدم که پزشکان در انتخاب خود اشتباه بزرگی میکنند. خوکچه هندی و موش کوچکترین شباهتی به انسان ندارند. موجودی که بیشترین شباهت را به انسان دارد کرم است.
در واقع کرم و انسان شباهت هم به یکدیگر ندارند. بلکه عینا از یک خانواده اند. همه ما کرم هستیم. توی هم میلولیم و در گل و لای و کثافت اجتماع غوطه وریم. دور یکدیگر میپیچیم، در گل و لای برای خود جا باز میکنیم و از سر و کول بقیه بالا میرویم. بعدها که به بالاترین نقطه اوج رسیدیم، در آفتاب خشک میشویم، یا زیر پای موجودات دیگر له میشویم.
همه ما کرم هستیم. هیچ چیز را نمفیهمیم، جز بالا رفتن را. از سر و کول هم بالا میرویم. مهم نیست زیر پایمان کدام کرم بدبخت دیگری است. فقط بالا رفتن مهم است.
همه ما کرم هستیم، بویی از احساسات نبرده ایم. احساسات برای ما فقط یک نوع خود خواهی کرمانه است. یعنی تبدیل یک کرم دیگر به بنده خودمان، برای اینکه ببینیم چطور میتوانیم زیر پایمان لهش کنیم و بالا تر برویم.
همه ما کرم هستیم، کرم. ولی نمیدانیم که هر کرمی روزی میمیرد.


... ویران است!

پست قبلی به دلیل تهدید و اعمال خشونت دوستان عزیز پاک شد!

متاسفم

چشمان بی فروغ...



وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي گيرد،

ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟؟



بخشی از "بهانه های کوچک بدبختی من"

چرا مردم فکر میکنند برای به دست آوردن عشق و علاقه باید دروغ بگویند. حتا دسته هایی از اجتماع که جزو فرهیختگان، تحصیل کرده ها و روشنفکران محسوب میشوند، ژست های روشنفکرانه شان را فقط برای فریب دادن دیگران به کار میبرند. در پس زمینه مخفی دیدگاه همه این افراد یک حقیقت زشت و کریه وجود دارد که فقط باید فریب خورده آن بود که درکش کرد: فریب دیگران در مورد خود، برای نشان دادن آن چیزی که واقعا نیستند. خیلی از این افراد، خود به این نکته آگاه نیستند، بلکه فقط از آن پیروی میکنند، بدون اینکه به دلیلش فکر کنند. البته فکر کردن به دلیلش سودی هم ندارد! جواب این سوال برای من به عنوان یک کنجکاو اجتماعی نیز تا این لحظه بی جواب مانده است. هرچه فکر میکنم، عوامل مختلف را در کنار یکدیگر میگذارم و از روشهای مقایسه و پژوهش علمی استفاده میکنم، باز هم نمیفهمم که دلیل این فریب کاری در چیست. گاهی تصور میکنم که همه اش بر میگردد به تمایلات شهوت انگیز، گاهی هم عامل قدرت طلبی را برتر میبینم و برخی اوقات هم ناعادلانه و بسته بودن اجتماعات بشری و وجود موانع بزرگ برای پیشرفت طبیعی آدمها را عامل انتخاب روش فریبکاری میدانم. ولی هیچ کدام از اینها نمی تواند درست باشد. شاید همه اش درست باشد. شاید هم نه! نمیدانم، نمیدانم. 

اراجیفات کودنانه!

من به طور کلی این رو که آدم دارای رسالتی برای فهمیدن چیزهای سخت و فهموندن اونها به دیگرانه قبول ندارم.
ما ممکنه بتونیم حرفهایی رو بزنیم و به دیگران ارائه بدیم، ولی اینکه بخواهیم بقیه رو با خودمون همراه کنیم کار واقعا اشتباهی هست. من معتقدم که همه افراد دارای فهم و شعور کافی برای فهمیدن دنیاهای حسی اطرافشون هستن، ولی برخی اوقات دوست ندارن این کار رو بکنن.
ما با همراه کردن دیگران در واقع ذهنیاتشون رو به هم میریزیم، این کار نه تنها یک جنایت خرد محسوب میشه بلکه انرژی خود ما رو هم برای زندگی هدر میده. از طرفی شاید ذهنیات خود اون طرف بهتر از ذهنیات ما باشه! از کجا معلومه؟ اصلا قطعیتی برای اینکه طرز زندگی و تفکر کی بهتره وجود نداره.
به هر حال دنیا های دروغین هم برای خودشون حقایقی درخور توجه هستن و اگر هیچ مزیت یا فایده ای برای یک آدم نداشته باشن کسی به سمتشون کشیده نمیشه. هدف من برای زندگی کردن لذت بردن از دنیای خودمه، حالا این لذت بعضی اوقات خوندن شعره، برخی اوقات حرف زد با دیگرانه و بعضی وقتها هم نواختن و ....
جملاتی که میشنوم و میگم فقط نمایشی بسیار سطحی از عقایدم هستن. ولی اصلا قابل استناد و درک به شکل کلی نیستن، چون اعتقادات من هم مثل همه آدمهای دنیا سست و تغییر پذیره. در هر لحظه ای از زمان ممکنه بر اثر هر عامل پیشبینی نشده ای تغییر کنه و اعتقادات و حقایق جدیدی جاشو بگیره....
ما آدمها خیلی سست عقیده هستیم. چون فکر میکنیم.

هیچ کسی از حال دگر آگه نیست...


هیچ کسی از حال دگر آگاه نیست

در آئینه خودم را مینگرم

ذبح این موجود خبیث

چند بشر را به زمین میفکند؟

____

دگر این بند گسسته است انگار

ره نمیدارد فهم در این کارها

بسپارم دل به دریا انگار

بهتر از این است که بسپارم بر این چاه ها

___

ره سپار هر روزه ی جهان دگرم باز

لیک چو میگذارم پای در راه

میگیرد دستم صاحب این دنیا

که ماندست هنوز رمقی چون دریا




برای ساناز: هر آنکس که اشارتی کوچک به مفهومی را نفهمد، توضیح مبسوطی را برای آن مفهوم نیز نخواهد فهمید. تلاش ما در زندگی، تلاش برای فهمیدن است، نه فهماندن، گرچه این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. نجات بشر، رسالت هیچ همنوعی نیست، لیکن میتواند تلاشی برای درک لذت انسانیت باشد، بی هیچ منت و پشیمانی برای خود و دیگران.


برنامه ريزي دقيق براي مرگ تدريجي

هر روز صبح كه از خواب بلند ميشود با خود ميگويد كه از فردا صبح براي زندگي ام برنامه ريزي خواهم كرد كه روزي 8 ساعت كار كنم، روزي 2 ساعت ورزش، 2 ساعت تفريح و دو ساعت مطالعه.
هر روز صبح كه از خواب بلند ميشود با خود ميگويد كه ديروز كه نشد، از فردا صبح براي زندگي ام برنامه ريزي خواهم كرد كه روزي 8 ساعت كار كنم، روزي 2 ساعت ورزش، 2 ساعت تفريح و دو ساعت مطالعه.
و هر شب ميخوابد به اميد اينكه هر روز صبح از خواب بلند شود و سناريوي تكراري را اجرا كند كه شامل 15 ساعت كار و 9 ساعت خواب است.

هان؟؟


خیلی در تعجب هستم که چطور این همه پیشرفت علم و فناوری در دنیا نتوانسته راه حلی برای غصه خوردن آدم ها پیدا کند.

آدمها هیچ وقت قابل پیشبینی نبوده اند. حتا کسل کننده ترین و قابل پیشبینی ترین آدمها هم در مواقع خاصی دست به کارهایی میزنند که کاملا غیر قابل پیشبینی و عجیب هستند. وقتی که این اقدامات بدون دلیل مناسبی همراه باشد، فقط باعث تعجب اطرافیان میشود. ولی وقتی که آدم اطمینان دارد که علتی برای یک رفتار یا یک واکنش (یا شاید یک کنش!) وجود دارد ولی این علت بیان نمیشود، به شدت در حالتی مابین کنجکاوی، حماقت و ناباوری گرفتار میشود که هیچ راه حل مناسبی برای آن وجود ندارد.
برای آدمی مثل من که فکر میکند احترام گذاشتن به حقوق دیگران یعنی پذیرفتن خواسته های آنها به هر قیمتی، خیلی سخت تر است که از چنین شرایطی خلاص شود، چون فرو ریختن یک پل باعث قطع ارتباط فیزیکی مابین دو نقطه ذاتا غیر قابل دسترس میشود و وقتی دسترسی وجود نداشته باشد ...


گاهی اجبار است که تعیین میکند...

 

پایانی در کار نیست.

وقتی تا کمر در خاک مدفون باشی

همیشه آغاز راه میمانی

هرچند تا انتهایش دو قدم بیشتر نمانده باشد...

باور کنیم که عاشقیم؟


در پس هر قطره ای از اشک ها

دنیایی است پر از بوسه

و قله هایی برای فتح کردن

که بر فرازشان قهرمانان هزاران هزار ساله

با سینه هایی ستبر، ایستاده اند و به سویی اشارت میکنند

که تجمع همهمه آمیز ابرها، ذهن مشوش مرا به خود باوری میرساند


امروز از سوقصد برای قتل نجات پیدا کردم


دیگه از دستش خسته شدم. طاقتم سر آمده. من واقعا کم آوردم. دموکراسی اینجا بی معنیست. هرچه میگم بدون اجازه وارد ملک من نشو به خرجش نمیرود که نمیرود. واقعا این چه زندگی گربه ای است؟ از همه اینها گذشته، امروز کمر به قتل من بسته بود. پاورچین پاورچین به حیاط آمد، از پنجره سرک کشید، من همان لحظه اول دیدمش، ولی با خودم قرار گذاشته بودم حضورش را نادیده بگیرم تا راحت باشم. بعد به آرامی حیاط را طی کرد و در یک لحظه مناسب اسلحه اش را کشید و چکاند...
خوشبختانه من متوجه حضورش شده بودم. جاخالی دادم و از او عکس گرفتم. ملاحظه میفرمائید، چهره شیطانی و پلیدش را هنوز به خاطر دارم. رذل میخواست مرا به کشتن دهد. نمیدانم چرا؟ واقعا چه هیزم تری به او فروخته ام؟ گربه همسایه را میگویم ها....



________________________________________
دوستان عزیز، از اینکه به نوشته های من توجه میکنید و در کامنتها و پیامهای خصوصی خود نسبت به سلامتی روانی من ابراز نگرانی میکنید ممنونم. ولی باور بفرمائید مطالب وبلاگ من در سه موضوع منتشر میشوند که هیچ یک در بر گیرنده وضعیت زندگی و مشکلات احتمالی من نیستند. الف: داستانهایی از زندگی دیگران که در طول روز با آنها در ارتباط هستم، یا موضوعاتی که در روابط انسانها، اعم از روابط دوستانه، دشمنانه و غیره رقم میخورد. ب: داستانهای سرگرم کننده که متاسفانه به دلیل فعالیت بی اندازه این ذهن در به در من به بیرون تراوش میکند، و ج: خزئبلات سر سر مستی (منتها بدون مصرف نوشیدنی های الکلی! چون من از الکل متنفر هستم. ولی لذتهای زیادی همانند موسیقی، نقاشی، داستان و تفکر به موضوعاتی خاص مرا بسیار سرمست و مدهوش میکنند ;) )
با این وجود از لطف شما ممنونم. سپاس.

تقبل الله حاج آقا


دنیای ما بسیار ساده تر از آن چه که فکر میکنیم قابل نابود کردن است. کافیست در درک کردن همدیگر نکوشیم. و این کاریست که دقیقا در حال حاضر داریم انجام میدهیم.
دیروز داشتم فکر میکردم که چطور در آن واحد 7 میلیارد نفر بر روی کره زمین زندگی میکنیم که در عین شلوغی و در هم لولیدن اینقدر تنها و بدبخت هستیم. البته قبلا اینطور فکر نمیکردم. این جزو دریافت های جدید زندگی من است. پیش از این تصور میکردم که بالاخره راهی کشف خواهد شد که برای برقراری یک ارتباط بلند مدت نیازمند این همه تلاش و کوشش نباشیم.
ولی از وقتی که از تلاش کردن خسته شده ام و منافع شخصی ام به خطر افتاده است طبیعتا در جهت باد تغییر مسیر داده ام و نظرم عوض شده است. در واقع همه چنین کاری میکنند، منتها برخی افراد از اینکه سست عقیده بودن خود را به زبان بیاورند بیمناک هستند ولی بعضی مثل من پیش از وقوع نیز آن را به زبان می آورند. البته برای به زبان راندنش هم دلایل احمقانه ای برای خودم تراشیده ام.
به هر حال این جا دنیاست. همین است دیگر. گرچه هنوز هم به شکل احمقانه ای معتقدم رمز و رازها و پیچیدگی های جالبی در زیر این ظاهر مفلوک دنیا پنهان است، ولی الان دوست دارم بگویم که دنیا همین چیز ساده و مسخره ای است که میبینم. همین پرتغال گندیده، همین سیب گاز زده نیمه، همین ماهی گندیده، همین کثافت.
دارم تصمیم میگیرم که یک آدم بدی بشوم از آن بدهای خیلی بد! از آنها که قاتل هستند و متجاوز! از آنها که پول بیت المال را بالا میکشند و یک آب پرتغال هم رویش! از آنها که فرزند هم نمیشناسند! از آن حاج آقا عادلی ها! خوب است جانم؟ این شکلی بشوم؟؟

باید جدا شوم


شب تاریکیست و من افسرده
دل آشوبیست و افکاری مرده
میزند آسمان بر دلم چنگ
مینهد جای پای، ابر بر سنگ
دست او موهایم را آشفته
جانم بر تن او آلوده
باید جدا شوم از احوال این دنیا
عمر من طاق شده از طاقت این بافته...

به خاطر او

 

 
مهتاب تشعشع زیبایش را امشب
بر صورت من پهن کرده
دختر ماه
تصویر وهم انگیز پیام آوران را در ذهنم می اندازد
ولی من همچنان بی هیچ پیامی
فقط انتظار میکشم و فکر میکنم:
آیا واقعا زیبایی ماه به خاطر پرواز اوست؟


رویارویی






لبهایم که با آب دریا تر شد یاد رویاهای روز اول افتادم
ولی تلخیش را که چشیدم، یاد روز آخر....






نظر شما در مورد مدرنیته چیه؟





دیروز وقتی به وبلاگ یکی از دوستان وبلاگی سر زدم، دیدم که ایشون در بالاست خودشون این مطلب رو نوشتن: مدرنیته را به هیچ عنوان دوست ندارم.
من هم از ایشون سوال کردم که: خوب اين خيلي بستگي به تعريف مدرنيته داره. ميشه بپرسم تعريف شما از مدرنيته چيه؟
و ایشون جواب دادن: به نظر من وقتی آدمها دیدن حرفی برای گفتن تو هیچی ندارن، سبک مدرنیته رو به وجود آوردن. شما به سبک مدرن تو تمام هنرها نگاه کن، نقاشی، موسیقی و خیلی چیزهای دیگه. هیچ وقت به زیبایی آثار گذشتش نیست، هیچ وقت.

حقیقتا وقتی این نظر این دوست وبلاگی رو شنیدم، خیلی متعجب شدم. خصوصا اینکه جمله اولشون تا حدودی درست بود. یعنی وقتی آدمها حرفی برای گفتن ندارن، سبک مدرنیته رو به وجود آوردن.... ولی برداشت ایشون از این جمله با من خیلی متفاوته. در واقع باید بگم: وقتی آدمها دیدن که نمیتونن احساساتشون رو با کلمات منتقل کنن، لاجرم حرفی برای گفتن نداشتن، مجبور بودن روشی رو برای انتقال احساساتشون کشف یا اختراع کنن، لذا مدرنیته رو به وجود آوردن.
جوابی رو که برای ایشون نوشتم، عینا اینجا قرار میدم تا شاید بحث مفیدی در این مورد شکل بگیره. من این احتمال رو هم میدم که دیدگاه من اشتباه باشه و خیلی خوشحال میشم نظر دیگران رو هم بدونم.

جواب من:

خوب من به نظر شما احترام میزارم ولی نمیتونم اون رو اینطوری که شما بیان کردید بپذیرم.
هنر مدرن رو نمیشه به سادگی رد کردن یک نقاشی کودکانه یا ساز زدن یک کودک رد کرد.
اگر یک مقدار در خصوص تاثیر روان شناسی در هنر تحقیق و مطالعه کنید، خصوصا در مورد دنیاهای حسی، شاید یک مقدار دیدگاه شما عوض بشه.
من بهتون پیشنهاد میکنم کتاب بعد پنهان، اثر رابرت هال/انتشارات دانشگاه تهران رو بخونید. این کتاب به شکل جالبی تحقیقات نویسنده و سایر پژوهشگران رو در مورد دنیاهای حسی آدمها بیان میکنه.
اگر بخوام به شکل ساده ای منظورم رو توضیح بدم میتونم اینطور بگم:
یک نقاش کلاسیک عموما به طراحی آثاری چون طبیعت یا طراحی چهره و هر چیزی که یک مدل داشته باشه میپردازه. این نقاش نهایتا میتونه حسش رو در مورد اون مدل خاص یا جسمی که طراحی میکنه به شکلی متفاوت از دیدگاه مردم عادی به نمایش بگذاره.
ولی اگر یک نقاش حس عمیقی از احساسی گنگ داشته باشه تکلیفش چیه؟ میتونه یک گل رو بکشه تا احساسش رو بیان کنه؟ یا میتونه یک میز رو طراحی کنه که در بر گیرنده احساساتش باشه؟ خوب طبیعیه که نمیتونه. به همین خاطر رو میاره به هنر مدرن (البته این اسم هنر مدرن رو ما روش گذاشتیم، خود اون نقاش در پی انتخاب یک اسم نیست، بلکه فقط میخاد احساساتش رو نشون بده).
در این صورته که اثری رو خلق میکنه که توسط همه قابل درک نیست، بلکه کسایی که در مورد روحیات فرد نقاش، نحوه زندگی اون و اتفاقات زندگیش تحقیق کنن میفهمن که چه حسی داشته، و وقتی این حس رو درک کنن لذتی از درک این احساسات بهشون دست میده که با هیچ لذت دیگه ای قابل قیاس نیست. چرا؟ چون به طور کلی آدمها در انتقال احساساتشون به دیگران دچار ضعف هستن، پس وقتی یک نقاش تونسته احساساتش رو با یک اثر حتا برای تعداد معدودی از آدمها بیان کنه موفقیت بزرگی رو به دست آورده.
حالا اگر ما با دیدن یک اثر نتونیم معنی و مفهوم و احساسات پدید آورنده اون رو کشف کنیم، دلیل مناسبی برای تمسخر یا رد کردن اون نداریم. بلکه این ضعف در وجود ماست که باعث عدم درک اون شده. در طول تاریخ هنرمندان زیادی بودن که در زمان خودشون آثارشون مزخرف یا بی هنری قلمداد میشده، ولی به خاطر پیشرفت علم هنر شناسی امروزه درک آثارشون باعث میشه به ارزش و زیبایی اون هنرمندها و آثارشون پی برد.
حالا این مثال فقط در مورد نقاشی بود، این مثال رو میشه به خیلی جهات تسری داد. انواع هنرها، زندگی ها، سبکها و ...
ولی در عین حال در سالهای اخیر عده ای به زیاده روی در نشانه گذاری در آثار پرداختن. این زیاده روی باعث میشه که اون افراد فقط خودشون بتونن توضیح بدن که منظورشون از اثری که به جا گذاشتن یا رفتاری که دارن چیه. این زیاده روی عموما باعث میشه که شاهد زیبایی (به معنای عمومی زیبایی در ذهن مردم) نباشیم. بلکه شاهد آثاری باشیم که اگر در زمره آثار هنری قرار بگیرن، جزو هنرهای زیبا نیستن. بلکه جزو هنرهایی هستن که هدفشون خلق زیبایی نیست. بلکه این گروه از افراد معتقد هستن که هنر برای بیان یک منظور به درد میخوره. دیدگاه با قدمت تر که حتما بیشتر در موردش شنیدید میگه: "هنر برای هنر" این دیدگاه همونی هست که ما در زندگی عادی خودمون هم ازش خیلی استفاده میکنیم. مثلا میگیم فلان چیز چقدر خشکله. فلان منظره چقدر قشنگه، فلان تابلو خیلی زیباست و ...
پس باز هم به این نتیجه میرسم که اگر دیدگاه ما در مورد هنر با دیدگاه فرد دیگری متفاوته، نمیتونیم به راحتی اون فرد رو هنر گریز، یا ناهنرمند قلمداد کنیم.
نمیدونم تونستم منظورم رو به خوبی بیان کنم یا خیر. امیدوارم اینطور بوده باشه. قصد جسارت نداشتم، فقط میخواستم دیدگاه خودم رو بیان کرده باشم ;)

نظر شما چیه؟



* تصویر: وصول، اثری قدیمی و بی ارزش از خودم.


چهره های معصوم




این کیست که اینگونه لبخندش را بی پروا برای همگان هویدا میکند
اینجا شهر رزیلان است
چهره های معصوم در پسشان شیاطین مخوفی پنهان گشته
و لبخندها بوی لجن میدهند
کودکان بلوغشان را پشت شادی های دروغین پنهان میکنند
و راهبه ها لبخندهای شهوترانشان را با روبنده های توری میپوشانند
این منم، پنهان در خلا حضوری محو
در پس دیوارهای هستی، روبروی پنجره سیاه مسجد
که رو به گورستان باز میشود....




عذاب هایی که میپسندم


اسکله بندر انزلی

وقتی ساعت 12 شب، توی بندرگاه زیر نور خفیف لامپهای قدیمی نشسته ام، صدای دریا گوشم را مینوازد و نسیم مرطوب صورتم را میپیماید، به تنها چیزی که میتوانم بیندیشم تو هستی. هنوز هم بعد از این سالهای طولانی، پس مشکلات فراوان، درسها و عبرتها و تجربیات سخت...
نمیدانم چگونه خلق شده ام که اینچنین خاطرات غریبم از پس این حجم عظیم تجربیات حسی به بیرون پرت میشوند. خاطرات خفیفی که شاید هیچ نکته پر رنگی برای بیان ندارند. مثلا: یک بار نشسته بودیم و من به چشمانش لبخند میزدم.
ذهنم پر است از این خاطرات، که هیچ نکته پر رنگی ندارند. ولی هستند، و پر از تو. نمیدانم چرا هستند، ولی هر روز مرور میشوند، به هر بهانه ای، با ریختن یک جرعه چای در لیوان، پهن کردن رخت بر بند، پوشیدن کفشها، سوار شدن ماشین، باز کردن در بطری و ...
فکر میکنم این گربه همسایه هم این را فهمیده. هر شب در همین ساعات سری به پشت پنجره میزند، افکار مرا مشوش میکند، مجبورم میکند بخشی از خاطرات گذشته را به یاد بیاورم و میرود. نمیدانم این موجود خواب و خوراک ندارد؟ چمیدانم. ولی احتمالا در زندگی های آتی خود فردی فوضول و موی دماغ متولد خواهد شد.
به نظر شما گربه های پشمالو هم موقعی که نسیم به صورتشان میخورد همان حسی را دارند که ما داریم؟


سرد و سفید






دلم شدیدا برای زمستون و برف و سرما تنگ شده. آخ که چقدر من عاشق سرما هستم...





گاهی اوقات کارهای بزرگ یک باره میشوند...


این روزهای گرم تابستان مرا دیوانه میکند. گرچه از گرما تنفر دارم، ولی احساسی که از دیدن باغچه داخل حیاط در گرمای تابستان به من دست میدهد وصف نشدنیست.
این احساس همراه با تصویری گنگ از چند کودک است که در باغچه نشسته اند و خاک بازی میکنند، گه گاهی از آب حوض بر روی سر هم میریزند و میخندند...
احتمالا این باید یکی از تجربیاتی باشد که قبل از پنج سالگی رخ داده و من آن را به درستی به خاطر نمی آورم. آخر نمیدانم گفته بودم یا نه، خاطرات من اینگونه هستند که از یک روز بعد از ظهر در پنج سالگی به اینطرف، تا حالا تمام خاطراتم جزء به جزء در خاطرم هستند. ولی قبل از آن هیچ خاطره شفافی را به یاد نمی آورم.
البته من خاطراتی هم از پدر بزرگ مادریم دارم که بسیار برایم شفاف و روشن هستند، ولی هرچه از آن خاطرات تعریف میکنم بقیه من را دیوانه قلمداد میکنند، زیرا پدربزرگ مادریم پیش از تولد من فوت شده بودند.
اولین خاطراه ای که به یاد دارم مربوط است به سنگ پرانی من و برادرم به همراه پسر دائی هایم. دو گروه شده بودیم و برای هم سنگ میپراندیم (مثلا برای تفریح این کار را میکردیم!).
ظاهرا در این گیر و دار سنگی بر سر من خورده بود که متوجه نشده بودم. شاد و خندان بودم و هیچ احساس بدی نداشتم. ولی به محض اینکه برادر بزرگم به من گفت که از سرم خون جاری شده، نمیدانم چرا یک دفعه درد به سراغم آمد و شروع به ار زدن کردم.
بزرگترین کاری که در دوران کودکی انجام دادم (از نظر فیزیکی!) این بود که زمانی که ساکن اندیمشک بودیم، یک روز یکی از پسر دائی ها بر طبق روال معمول مرا دنبال میکرد که نوبت روزانه مرا برای سقوط در جوی لجن در خانه به جا بیاورد. این را بگویم که جوی های خیابان های اندیمشک وصف ناشدنی هستند، تقریبا یک متر عرض دارند و معمولا پر از لجن هستند، زیرا هوا بسیار گرم است.
در این حین بود که من پا به فرار گذاشتم، به طور اتفاقی در آن روز یک کمرشکن 18 چرخ در حال عبور از خیابان بود، من هم یک دفعه به خودم آمدم و دیدم پسر دائی مظلومانه کنار خیابان ایستاده و من وسط خیابانم و 18 چرخ بینوا هم برای اینکه مرا زیر نگیرد با دو چرخ درون جوی لجن سقوط کرده. بیچاره دو شبانه روز در آنجا بود تا آخر سر با جرثقیل بیرون آمد. تصور میکنم اگر مرا زیر گرفته بودن به نفعش بود ;)
نمیدانم چرا خاطرات کودکی همیشه مرا به گریه می اندازد...

شما چطور؟


زر نزن احمق


خود باوری در زندگی مساله بسیار مهمی است. من معتقد هستم که تنها فاکتور مهم در موفقیت در کارها خودباوری است. مثلا ورزشکارانی که در شرایط برابر بدنی با ورزشکاران دیگر هستند، فقط در صورتی که در خودباوری برتری داشته باشند میتوانند موفقیت کسب کنند.
این مساله تا جایی پیش میرود که آدم گاهی اوقات کارهای خارق العاده ای میبیند که به جز به سبب خودباوری افراطی نمیتواند علت دیگری داشته باشد. نمونه این کارهای خارق العاده را به وفور در بین هم قاره ای های عزیز هندی میبینیم.

هنرمندان هم جزو آن دسته از افرادی هستند که وقتی به خودباوری لازم برسند هنرشان بهتر درک میشود. مثلا هنرمندی که خیلی شکسته نفسی میکند و خودش را دست پایین فرض میکند اکثرا از طرف دیگران هم در سطح پایین تری نسبت به واقعیت خودش قرار میگیرد. ولی هنرمندی که هنرمند بودن خود را باور میکند طبیعتا بهتر میتواند از هنرش دفاع کند.

ولی وای به حال من که این روزها درگیر افرادی شده ام که ادعایشان در هنرمند بودن از ادعای خدا برای خدا بودن بیشتر است! (این ادعا به خودی خود ایجاد مشکل نمیکند) ولی متاسفانه به اعتقاد بنده گربه همسایه ما به مراتب هنرمند تر از دوستانیست که ذکرشان رفت.
نمیدانم به چه زبانی باید این مساله را به کسی گفت، بدون اینکه یا آدم را مضروب نکند و یا اینکه خود زنی نکند! آیا راه حلی به نظر شما میرسد؟؟


پر پرواز سیمرغان


‏‫بوسه ای بر گونه های گرمت میزنم

تا در شبهای بهاری

به همراه نسیم

از هر کوی و برزن گلی برچینی

و به موهایت بچسبانی

تا زیبایی وجودت با طبیعت پیوند بوخورد

و این چنین است که زندگی در رگهایت میجوشد

و رویش امید در دل من به پر پرواز سیمرغان پیوند میخورد....



این آغازش بود


وقتی چشمانم را باز کردم، اولین تصویری که در ذهنم نقش بست تصویر او بود. چرائیش را نمیدانم، ولی این اتفاقی است که همیشه می افتد، و در همان حال شعری که برایم سروده توی گوشم می پیچد: در تلاش برای هستی، هر لحظه، لحظه ایست نو، با تکاپویی چند باره، و کویری بکر برای کاشتن هر چه خوبیست، فقط باید آبش داد ...
تصویر قشنگی است. شاید اگر این شعر را نسروده بود من اینقدر به زندگی امیدوار نبودم. خیلی دوستش دارم، ولی نمیدانم چرا نمیگذارد خودم او را کشف کنم. خیلی برای نشان دادن خودش عجله دارد.
و من هر شب فکر میکنم که دیگر چیزی برای گفتن ندارد، تمام شده، ولی چقدر حرف دارد برای گفتن این عزیز من، آنشب قبل از رفتنش در گوشم زمزمه کرد: بخواب و نترس، از پیوستن به رویایی که در آئینه تجلی میابد، و در اندیشه درویشی، که مزامیر شب را به جرعه ای شراب از یاد میبرد...
و من نیز چه کودکانه مست شدم، رویایی در ذهنم شکل گرفت، تمام آلام را از یاد بردم و به خواب رفتم.
این آغازش بود.