میایی اینطوری نباشیم؟؟
به آسمان که نگاه میکنم، با تمام وسعتش، با تمام ستاره هایی که در خودش جای داده، و تمام سالهایی که با تنهاییش بوده و هست، به خودم امیدوار میشم! تنهایی من ؛مثل آسمون؛ با تمام کسانی که در زندگیم هستن؛ مثل ستاره ها؛ و تمام دوستایی که درکورسوی دلم چشمک میزنن و گاهی پر رنگ میشون؛ مثل ستارهای خیلی خیلی دور؛ همچنان باقی مونده!
و تو، همیشه بر خلاف جریان معمول؛ مثل فرشته؛ لحظاتی رو برای من پر کردی که از زندگیم کسر شدن و جزئی از اون محسوب نمیشن. چه خوب! این واقعیته؟ یا خیالی در لحظه ای دور و در هنگام مستی؟
تو تا به حال به آسمون نگاه کردی؟ توی اون چی دیدی؟ ستاره ها رو؟ یا فرشته ها رو؟ یا شاید هم یه سبد سوراخ سوراخ؟! چه فرقی میکنه؟ دوست داری تو آسمون چی رو ببینی؟ شاید منو؟ هان؟
زندگی من چقدر ارزش داره؟ زندگی تو چقدر با ارزشه؟ زندگی من برای تو چقدر می ارزه؟ اصلا چه اهمیتی داره که ارزش یه چیز چقدره؟ یعنی نمیشه همینطوری زندگی کرد و به ارزش هر چیزی فکر نکرد؟ فکرشو بکن، اگر آدما به فکر ارزش هر چیزی نبودن، دیگه دعوا نمیشد، دیگه کسی کلاه کسی رو بر نمیداشت، دیگه لازم نبود کارشناس ارزش گذاری به وجود بیاد و ...
یعنی میشه؟
آره! چرا نشه؟ باید آزاد باشیم، باید وابستگی رو از بین ببریم، باید مثل نیلوفر آبی باشیم، زندگی کنیم، دوست داشته باشیم، ولی ارزش دنیا رو انکار کنیم.
میایی این شکلی باشیم؟؟

دجاوو را هنوز از اولین برخورد به یاد دارم