اسکله بندر انزلی

وقتی ساعت 12 شب، توی بندرگاه زیر نور خفیف لامپهای قدیمی نشسته ام، صدای دریا گوشم را مینوازد و نسیم مرطوب صورتم را میپیماید، به تنها چیزی که میتوانم بیندیشم تو هستی. هنوز هم بعد از این سالهای طولانی، پس مشکلات فراوان، درسها و عبرتها و تجربیات سخت...
نمیدانم چگونه خلق شده ام که اینچنین خاطرات غریبم از پس این حجم عظیم تجربیات حسی به بیرون پرت میشوند. خاطرات خفیفی که شاید هیچ نکته پر رنگی برای بیان ندارند. مثلا: یک بار نشسته بودیم و من به چشمانش لبخند میزدم.
ذهنم پر است از این خاطرات، که هیچ نکته پر رنگی ندارند. ولی هستند، و پر از تو. نمیدانم چرا هستند، ولی هر روز مرور میشوند، به هر بهانه ای، با ریختن یک جرعه چای در لیوان، پهن کردن رخت بر بند، پوشیدن کفشها، سوار شدن ماشین، باز کردن در بطری و ...
فکر میکنم این گربه همسایه هم این را فهمیده. هر شب در همین ساعات سری به پشت پنجره میزند، افکار مرا مشوش میکند، مجبورم میکند بخشی از خاطرات گذشته را به یاد بیاورم و میرود. نمیدانم این موجود خواب و خوراک ندارد؟ چمیدانم. ولی احتمالا در زندگی های آتی خود فردی فوضول و موی دماغ متولد خواهد شد.
به نظر شما گربه های پشمالو هم موقعی که نسیم به صورتشان میخورد همان حسی را دارند که ما داریم؟