اجبار جهل ابدی

 

در زير بار شوم غربت

از سايه اي به سايه ديگر

ديدگان تما و ترسو

به خيال يافتن عشق

چشم ميدرند

ايستادن در زير ديوار جهل

بدون تصوري از آزادي

به اجباري ابدي ميماند

از تولد تا مرگ

لحظه به لحظه

و منزل به منزل...

 

آغاز تغییری نو

 

امشب ميخواهم بروم

امشب ميخواهم آخرين پرده تاريك دلم را بشكنم

و به سمتي بروم كه آسمان روشن و زاينده اش جاريست

من چه مي خواهم؟

به راستي هيچ!

بي نياز و توانمند، تنها آسمان مال من است

و آنچنان قانع

كه هيچ وسوسه اي خامم نميكند

جز آسمان.

 

 وسوسه آسمان

 

گيسوان بر باد

 

شب عزيز است و پاك و آرام

بي هياهوي روزمرگي هر روز

و آماده شنيدن زمزمه هاي من

آن زمان كه نام تو را به زبان مي‌آورم

اين منم

نشسته در سكوت متين شب

به انتظار ديدن اولين تشعشع نور صبح

در ميان ابر هاي آسمان

همانند گيسوان افشان تو در ميان باد....

 گيسوان افشان تو در ميان باد