هیچ کسی از حال دگر آگه نیست...
هیچ کسی از حال دگر آگاه نیست
در آئینه خودم را مینگرم
ذبح این موجود خبیث
چند بشر را به زمین میفکند؟
____
دگر این بند گسسته است انگار
ره نمیدارد فهم در این کارها
بسپارم دل به دریا انگار
بهتر از این است که بسپارم بر این چاه ها
___
ره سپار هر روزه ی جهان دگرم باز
لیک چو میگذارم پای در راه
میگیرد دستم صاحب این دنیا
که ماندست هنوز رمقی چون دریا
برای ساناز: هر آنکس که اشارتی کوچک به مفهومی را نفهمد، توضیح مبسوطی را برای آن مفهوم نیز نخواهد فهمید. تلاش ما در زندگی، تلاش برای فهمیدن است، نه فهماندن، گرچه این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. نجات بشر، رسالت هیچ همنوعی نیست، لیکن میتواند تلاشی برای درک لذت انسانیت باشد، بی هیچ منت و پشیمانی برای خود و دیگران.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 12:0 توسط سیامک
|
دجاوو را هنوز از اولین برخورد به یاد دارم