قربانت بروم جانم


دزدها واقعا آدمهای سخت کوشی هستند. من تصور میکنم وزارت کار و امور اجتماعی باید این شغل را در رده کارهای سخت و پر مخاطره قرار دهد.

برخی دزدها باید مدتهای زیادی به جمع آوری اطلاعات بپردازند تا بتوانند به دزدی مورد نظر بپردازند. برخی دیگر هم مجبور هستند تخصص های مختلف و متفاوتی نظیر: آهنگری، قفس سازی، کامپیوتر و نقشه برداری را کسب نمایند.

ولی مانند همه مشاغل دیگر دزدی هم اختلاف طبقاتی دارد. بعضی دزدها به دلیل قوای ضعیف ذهنی نمیتوانند به دزدی های بزرگ دست بزنند. بعضی دیگر هم قوای جسمی ضعیفی دارند و نمیتوانند به بالا رفتن از دیوار مردم دست بزنند، از این رو به دزدی های خرد میپردازند.
دزدهای عزیزی هم هستند که آفتابه دزد هستند. این دزدها فقط چیزهای کم ارزش میدزدند. مانند این دزدی که در همسایگی ما زندگی میکند و هر از چند گاهی به منزل ما سری میزند. ولی متاسفانه چیز درخور توجهی پیدا نمیکند و با نا امیدی اینجا را ترک میکند.
من همیشه دلم برای او میسوزد، اینبار بنده خدا از روی ناچاری خربزه ای از یخچال برداشته بود و در حیاط خانه خرده بود، من احتمال میدهم در آن هنگام گریه هم میکرده، البته برادرم این موضوع را قبول ندارد.

یک نوع دیگر از دزدی که این روزها رواج دارد دزدی دولتی است. نمونه این دزدی اداره امور مالیاتی است. لطفا زود قضاوت نکنید! من از ان دسته آدمهایی نیستم که میگویم مالیات نباید باشد. اتفاقا طرفدار سه آتشه مالیات هستم. ولی مقدار مالیات و معیار سنجش آن باید صحیح باشد. در حال حاضر مقدار مالیات گرفته شده از مشاغل غیر منطقی است. برای مثال مالیات بر موجودی نقدی 25 درصد است. یعنی اینکه اگر در پایان سال مالی 100 میلیون تومان در حساب بانکی شرکت شما وجود داشته باشد باید 25 میلیون تومان آن را به دولت محترم پرداخت نمائید.
برخی دوستان میگویند که در برخی کشورها مالیات 50 درصد است، و من میگویم: "احمق جان، در آن کشور محترم، دولت به بنده که در آنجا مالیات میپردازم خدمات مناسبی میدهد. وقتی به ادارات برای انجام امور اداری مراجعه مینمایم در چند دقیقه تمامی فعالیت به شکل مکانیزه انجام میشود. بانکها همواره به شکل از قبل تعیین شده ای آمادگی پرداخت تسهیلات بانکی دارند و با سود منطقی به ارائه تسهیلات میپردازند."

برخی دیگر میگویند بالاخره باید فرهنگ پرداخت مالیات نهادینه شود. بنده هم میگویم: "احمق جان، بزرگترین بخشی که در حال حاضر باید مالیات بپردازد خود دولت است. زیرا میزان تصدی دولت بر اقتصاد و بازرگانی در ایران بیش از 75 درصد است. به همین دلیل دولت ابتدا باید خودش از خودش مالیات بپردازد. از طرفی بزرگترین مصرف کننده هم خودش است. مثلا شرکت من فقط به ادارات و موسسات دولتی خدمات میدهد. مالیاتش هم همان موقع از مبلغ پرداختی کسر میکند. ولی من برای اثبات این موضوع باید کلی نامه نگاری انجام دهم. در ضمن چرا همیشه باید نهادینه شدن چیزها از اقشار بدبخت جامعه آغاز شود؟ چرا شرکتهایی با سرمایه 5 هزار میلیاردی مالیات نمیپردازند و گردنشان هم کلفت است؟؟"

به هر حال من معتقدم و همینجا هم اعلام میکنم که بنده فکر میکنم درآمد مالیاتی ایران فرقی با دزدی نمیکند. من هم چون زورم نمیرسد مجبورم مالیات را پرداخت کنم. ولی راضی نیستم. امیدوارم یک روز این روند ظالمانه تغییر کند. البته نه به بهای نابودی بنده. (دوست داشتم در مورد فرار مغزها هم بنویسم، ولی دید بی فایده هست، چون همه به این موضوع واقف هستند!)

نفرین میکنند


توضیحش خیلی مشکل است، باید خیلی تلاش کرد تا توضیحش داد. به اعتقاد من هر فردی، شبیه یک عنصر طبیعی است. مثلا وقتی کسی را برای اولین بار میبینم در همان برخورد های اولیه ناخود آگاه او را شبیه چیزی میبینم، اغلب میوه ها.
مثلا مادر من شبیه آسمان آبی است. پدرم شبیه گندم، فرهاد شبیه خرما است و بهمن شبیه شمعدانی. مینو شبیه طلوع خورشید است، مثل پریشا.
شهرها هم برای خودشان داستانی دارند، ولی شهرها اکثرا با رنگ ها مشخص میشوند. مثلا تهران خاکستری است، اهواز قهوه ای، بروجرد آبی و اندیمشک قرمز پر رنگ مایل به زرشکیست. شیراز خردلی و ...
این نوع برداشتها در زندگی من زیاد اتفاق می افتد، و متاسفانه این روزها باعث دردسر من شده است. قضیه به همین برداشت های احساسی مجرد ختم نمیشود. این روزها وقتی در خیابان راه میروم صدای مورچه ها را میشنوم که نفرین میکنند، گنجشک ها که ما را احمق صدا میزنند و پشه ها که با نگاه های هیزشان منتظر حواس پرتی من هستند که ترتیب را یک سره کنند.
وقتی یک مقداری شکم به خودم زیاد شد تصمیم گرفتم تست آی کیو بدهم، متاسفانه تست آی کیو هم با رقم 135 بل کل مرا از حصول دیوانگی نا امید کرد. فقط متعجب شدم که این آی کیو در حد نوابغ بزرگ جهان چرا تاثیر مهمی در زندگی ام ندارد. خدا عالم است.
دلم برای گربه همسایه تنگ شده. درست است که دخالت هایش در زندگی شخصی من عرصه را تنگ نموده بود. ولی در این شیراز که در هر ده قدم 9 زن میبینی و خدمه رستورانهایش هم خیلی بی ادب و بی نزاکت هستند آدم دلش برای فوضولی های گربه همسایه تنگ میشود.

به مرحمت شما من خوبم. شما چطورید؟

هر موجودی عمری دارد...


هر روز صبح از خواب بلند میشوم، خمیازه ای میکشم و به بچه گنجشک هایی فکر میکنم که دیشب از روی درخت پایین افتاده اند. و به ماشین هایی که آنها را زیر گرفته اند. و مادر هایشان که آیا غمگین هم میشوند؟ سالی چند بار؟
بعد بدنم را کش میدهم و به بچه گربه هایی فکر میکنم که از لانه ها بیرون جسته اند و رفتند زیر لاستیک های ماشین ها.
بعد بلند میشوم و آبی به صورتم میزنم و به این فکر میکنم که مقصر اصلی کارخانجات اتوموبیل سازی هستند یا آقای بنز یا خریدار ماشینها؟ شاید هم شهرداری؟ خدا چطور؟

شیراز شهر جالبی هست. 90 درصد شیرازی ها زن هستند. در خیابان که راه میروی در هر ده قدم 9 زن میبینی و یک مرد. البته من فعلا در این چند روزه فقط با آن قشر 10 درصدی سر و کار داشته ام. وقتی در خیابان زند قدم میزنم فکر میکنم که چطور میشود طوری وسط خیابان دوید و به آن طرف رسید بدون اینکه ماشین آدم را له کند.

آسمان آبی است؟ گمان نکنم. اقلا الان که من نگاهش میکنم آبی نیست. به طور کلی هم آبی نیست. شاید رنگش آسمانی باشد. تو چطور فکر میکنی؟ مهم نیست.

سحر میگوید وقتی به حرف های من گوش میکند ارتباطمان یک طرفه نیست. ولی من فکر میکنم یک طرفه است. و این مساله باعث میشود که سحر عاشق خوبی باشد. واقعا؟ نمیدانم. سحر میگوید که مثل يه مجسمه ساز، با تمام وجود اين حس رو خلق ميکند، بعد آن را جلا میدهد و سپس حسابی به آن عادت میکند، بعد میگذارد برود. من همین روند را برای سماور ورشو مادر بزرگم طی کردم. ابتدا آن را تعمیر کردم، سپس حسابی جلایش دادم، بعد در آفتاب قرار دادم که بوی نفت آن بپرد، ولی دزد آن را ربود. با این اوصاف من تصور میکنم که معشوق نوعی سماور ورشو است. البته این امکان وجود دارد که با پیشرفت فناوری انواع دیگری از جنسهای مرغوب تر هم تولید شده باشد. مثلا از جنس تیتانیوم.

کوئیلو میگوید چیزی که یک بار اتفاق بیفتد این احتمال را میشود داد که دوباره هم حادث شود. ولی چیزی که دو بار اتفاق بیفتد تکرار نمیشود. این را هم سحر گفت. و گفت که به سوال من جوابی نداده و گنجشک را هم دوست دارد، ولی کلاغ را دوست ندارد و پرستو را هم. حوصله هم ندارد. حتا حوصله مرا.

حالا باید دید با بوسیدن آئینه لبخندی بر لبش مینشیند؟ و آیا فکرش منحرف میشود که بی حوصلگی از یادش برود؟ من چمیدانم؟ اینقدر فارسی بلغور کردم که زبان لاتی از یادم رفته. ولی چه میشود کرد؟ ناشر من از زبان کتابی حمایت میکند و باید سعی کنم از این پس کتب را به فارسی کتابی بنویسم و متنهای قبلی را هم به فارسی برگردانم. خدا به خیر بگذراند. فعلا که لهجه شیرازی گرفته ام.

حال شما چطور است جانم؟

طعمش را چشیده ای تا حالا؟


یک روز عصر به خانه می آیی، لباسهایت را در میاوری، دوش میگیری، لباسهای نو میپوشی و ادکولن مکس واتر لاو میزنی، روی مبل مینشینی و یک دور خاطرات دوران کودکی تا جوانی ات را مرور میکنی و در انتظار مینشینی.
ولی هیچ اتفاقی نمیافتد، چون تو در انتظار هیچ چیز هستی. هزاران بار این کار را تکرار میکنی، ولی نتیجه ای نمیگیری. ولی درست در همان روزی که خسته میشوی و دیگر دوش نمیگیری، لباسهای نو نمیپوشی و ادکلن مکس ماتر لاو نمیزنی و روی مبل هم نمینشینی و خاطرات را هم به فراموشی میسپاری، به سراغت می آید. و تو غافلگیر میشوی. درست مانند شهرداری که با تمام آمادگی که همیشه دارد، هر وقت برف می آید غافلگیر میشود، چه برف سنگینی باشد و چه سبک.
آزمایش همین است. غافلگیری، اتفاق، مشکل و عدم قطعیت. چه میشود کرد؟ فکر نکنم کاری بشود کرد. گاهی اوقات در شرایطی در آسان ترین آزمایشات شکست میخوری که هزاران آزمایش سخت را پشت سر گذاشته ای. ولی وقتی شکست میخوری کسی پیروزی ها رو کار ندارد. شکست خورده ای و باید بازنده باشی و بمیری و حرف نزنی و هیچ کار دیگری نکنی...
طعمش را چشیده ای تا حالا؟


همه جا را بیابان میسازم، من عاشق بیابانم



در سرتاسر سرزمین های بایر،

صداهای هراسناک سرودخوانان

داستانهای روح های سرگردان صحرا ها را میخوانند:

روح های بلعیده شده توسط شنهای سوزناک

و غوطه ور در ریگهای روان.

پیامبر باد

تصویر سراب گونه ای از یک مرد را

که از شنهای روان بر میخیزد

و در هوهوی بادهای وهم انگیز ناپدید میشود

تداعی میکند...

همانند خرافه های پر قدمت عشق و هراس

که پر کننده شبهای باده نشینان است

...



آیا احمق بودن بهتر است؟


پیش از این لیلا گفته بود که " تو به دیگران کمک میکنی چون نیازمند تشکر کردن دیگران هستی " ولی من باور نکرده بودم. ولی نمیدانم چرا برای رد کردن نظرش تلاش بسیاری کردم. ولی بی فایده بود. به هر حال این نظر او بود. در کل شاید بهتر بود اصلا در این خصوص حرفی نمیزدم. چون تلویحا نظرش را تائید کردم.
ولی الان که فکر میکنم میبینم که احتمالا همه شش میلیارد و نهصد میلیون نفر بقیه مردم هم به همین دلیل چنین کاری میکنند. اینطور نیست؟ من فکر میکنم اینطور است.

امروز آسمون آبیست. مثل آن تیشرت آبی رنگ من که یقه دارد. چقدر شاد بودم وقتی میپوشیدمش. ولی امروز که آسمون آبیست چرا شاد نیستم؟ همه بدبختی های من در زندگی تقصیر این گربه همسایه است. اگر یک قاتل بلفطره بودم به راحتی این عامل بدبختی رو از سر راه بر میداشتم و به راحتی سراغ عامل بعدی بدبختی خودم میرفتم. (عامل دوم زنی کینه توز با چشمانی پر از خون، با حرکاتی سریع مانند مرغ و گردنی دراز است که همیشه آمادگی لازم را برای سرک کشیدن در زندگی اطرافیان و قهوه ای کردن خود و دیگران دارد، ولی چون به طرز شگفت آوری حماقت در وجودش نهادینه شده و از طرفی من از او زیرک تر هستم معمولا به دست و پا افتادنش باعث خنده مفرح و دلچسب من میشود.) به این ترتیب میتوانستم با برداشت همه حدودا شش میلیارد عوامل بدبختی خودم از سر راه، طعم خوشبختی را بچشم.

نمیدانم چرا اخیرا تمامی بحثهای سیاسی من با دوستانم به نارمک منتهی میشود. این اتفاق قطعا نمیتواند یک اتفاق بی دلیل باشد. حتما نشانه ای است برای تحول زندگی من. ولی اگر در نظر بگیریم که خانه رئیس جمهور محترم در نارمک است، و گوجه فرنگی هم در نارمک بسیار ارزان است، باید قبول کنیم که حتما یک ارتباط تنگاتنگ و پیچیده بین بحث های من، نارمک و گربه همسایه وجود دارد.
به همین دلیل همینجا یک پیشنهاد ارائه میدهم، که برای اصلاح امور اقتصادی مملکت و کوتاه شدن دست بیگانگان از اقتصاد ایران، کلمه " گوجه فرنگی " را به کار نبرید و به جان آن از کلمه فارسی " گرجه " (با فتح ج) استفاده کنید.

جدیدا پرزیدنت سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه به عنوان سومین سیاستمدار منفور از نظر من انتخاب شده، پیش از این نیز نخست وزیر اسرائیل چنین لقبی را از من دریافت کرده بود. حالا پیدا کنید پرتغال فروش را.

احمق بودن خوب نیست، گرچه به تنهایی عیبی هم ندارد. به هر حال جامعه به نقش افراد احمق هم نیازمند است. ولی وقتی احمق بودن به یک شرط برای زندگی بهتر تبدیل شود دیگر احمق بودن بهتر از احمق نبودن است.



این روزها به مترسکی تبدیل شده ام که پرندگان را از ته قلب دوست دارد، به آنها عشق میورزد و برایشان دانه میریزد. پرندگان نیز از او فرار نمیکند، گرچه به طرز وحشتناکی زشت و ترسناک است و هر پرنده غریبه ای را میترساند.

حال شما چطور است؟