در گرفتن دستانم تردید نکن


هيچ كس در فراسوي ناديده ها خاطره اي را خاك نخواهد كرد

خاطره اي از جنس نور

به نام دوستي

و به زيبايي تو

اي كاش مرا باور داشتي

و ميدانستي كه ميدانم در دلت چيست

اين منم

تنها و غمگين

در ابتداي راهي پر تلاطم

به نام زندگي

و در كنار تو

كه در گرفتن دستانم ترديد داري...



 

گنه جهل را کند راستی!


به اميد عشقي سوزان

و در مستي باده

سوختم و سرخ رو شدم

مستي از عشق به شهوت آلودم وآنچه ماند

من بودم


جهل هیچی

به تازگي تو را در يافتم

در زير سايه جهل

رود ايمان جاري بود

و من غافل از ان آرميده بودم

و به هيچ مي انديشيدم

به راستي جهل را كه آفريد؟!




پي نوشت: دوستان عزيز زيادي در ياهو مسنجر يا كامنت دوني به من ايراد ميگيرند كه چرا مطالبم پيچيده هست و خوندنش سخته! بايد بگم كه هدف من از نوشتن مطلب در اين وبلاگ فقط همينه! (شوخي) ولي اين مطلب رو تكذيب ميكنم! مطالب من خيلي ساده و ابتدايي هستن. كافيه وقتي ميخونيدش ديدگاه هاي تكراري و روزمره رو كه مغز هممون رو پر كرده و توي قفس اسيرمون كرده كنار بزاريم. همين.

باطل


صداي سكوت شب

گوشم را مي‌ آزارد

و غرش دلهره آور ثانيه ها

دلم را چون سنگ ميفشارد

اي كاش سرت را بر روي سينه ام

و اشكهايت را بر گونه ام

حس ميكردم

تا صداي دلنشين قلبت

پر كننده اوقات تاريكم باشد

خدايا!

چگونه راضي شدي بطالت را بيافريني؟!



میتوان در سایه ای تهی بود

 

 

ميتوان هيچ نكرد و هيچ نگفت

ولي هزاران فكر در ذهن داشت

اين زندگي به سان آتشي ملتهب ما را ميسوزاند

تا سرخ روييش را حفظ كند

اينجا زمين است

با تمام خيالات ما

كه هر يك واژگاني تهي به آن نسبت ميدهيم:

عشق، نفرت، دوستي، دشمني، ...