بازگشت
گفتم رها شوم از همه نگفتم به غیر تو
آنش بداری و از رها رها شدم
او نبود و من نبودم و زمین نبود
تو نبودی و زان غلط رها شدم
فکرم پرید و جسمم پرید و مکان و زمان پرید
هیچکس نماند و در خلا بی همنوا شدم
دستی بیامد و بر سرم تلنگری بزد
فکری بپاشد و دوباره صدا شدم.
دستش بگیرد و ارسان به جان دوست
شکرت خدا که ز اول ندا شدم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۴ ساعت 0:20 توسط سیامک
|
دجاوو را هنوز از اولین برخورد به یاد دارم