یک روز عصر به خانه می آیی، لباسهایت را در میاوری، دوش میگیری، لباسهای نو میپوشی و ادکولن مکس واتر لاو میزنی، روی مبل مینشینی و یک دور خاطرات دوران کودکی تا جوانی ات را مرور میکنی و در انتظار مینشینی.
ولی هیچ اتفاقی نمیافتد، چون تو در انتظار هیچ چیز هستی. هزاران بار این کار را تکرار میکنی، ولی نتیجه ای نمیگیری. ولی درست در همان روزی که خسته میشوی و دیگر دوش نمیگیری، لباسهای نو نمیپوشی و ادکلن مکس ماتر لاو نمیزنی و روی مبل هم نمینشینی و خاطرات را هم به فراموشی میسپاری، به سراغت می آید. و تو غافلگیر میشوی. درست مانند شهرداری که با تمام آمادگی که همیشه دارد، هر وقت برف می آید غافلگیر میشود، چه برف سنگینی باشد و چه سبک.
آزمایش همین است. غافلگیری، اتفاق، مشکل و عدم قطعیت. چه میشود کرد؟ فکر نکنم کاری بشود کرد. گاهی اوقات در شرایطی در آسان ترین آزمایشات شکست میخوری که هزاران آزمایش سخت را پشت سر گذاشته ای. ولی وقتی شکست میخوری کسی پیروزی ها رو کار ندارد. شکست خورده ای و باید بازنده باشی و بمیری و حرف نزنی و هیچ کار دیگری نکنی...
طعمش را چشیده ای تا حالا؟