فقط برای شادی دوم

ستاره ها خیلی قشنگن

وقتی که شهر تاریکه

یا وقتی توی بیابونی

به آسمون که نگاه میکنی

یه دنیای هزار برابر اون چیزی که توی تصورت ممکنه میبینی.

خیلی از اونهایی که میبینی الان وجود ندارن

چون از ما خیلی دورن

و خیلی از اونهایی هم که الان هستن نمیبینی

چون از ما خیلی دورن

 

درست مثل آدما

خیلی از اونا رو میبینی

در صورتی که سالهاست که مردن

خیلی از اونا رو نمیبینی

ولی سالهاست که هستن.

 

یه روزهایی یه دوستی میگفت ؛ آدمها مثل آدامس هستن.

ولی آدها مثل ستاره هستن.

 

 

نه ؛ آدمها مثل آدم هستن

مثل همه چی و مثل هیچ چی.

عشق مرغ و کرگدن

خواستم یه مطلب درباره عشق مرغ و کرگدن بنویسم

دیدم فعلا این واجبتره.

ای کاش اینجا بودم.

آره

دیگه از خستگی و خسته شدن خسته شدم

دیگه از بستگی و بسته شدن بسته شدم

میزنم تیغ به بند بستگی

مگه آزاد بشم زه خستگی

بسه تنهایی دیگه توی قفس

بسه این قفس بدون هم نفس

دیگه بسه تشنگی بدون آب

خوردن فریب و نیرنگ سراب

واسه هر که دلم تنگ میشه

تا میفهمه دلش از سنگ میشه

دوستی از رو زمین پاک شده

مردی و مردونگی خاک شده

هر کی فکر خودشه تو این زمون

تو نخ آب یخ و گرمیه نون

باید حرف دلم و گوش کنم

همه دنیارو فراموش کنم

دستمو بلند کنم به آسمون

خودمو رها کنم از این و اون

دلمو جدا کنم از آدما

سینمو پر کنم از یاد خدا

دیگه بسه

دیگه بسه انتظار

ابر رحمت به سر دنیا ببار

شب تاره

شبه تاره

شب تار

آسمون خورشید و بردار و بیار

دیگه بسه

دیگه بسه

...

بازهم Everything is possible

هیچ کس نیست که در فراسوی نادیده ها خود را پنهان کند.

چشمانت را ببند و فقط احساس کن

این حقیقت است. رویا نیست.

او درون توست و تو در درون او

زمان آن رسیده که زنجیر زندگی را پاره کنی

و ادامه دهی تا ببینی در پشت حقیقت چه پنهان شده.

 

حقیقت همان زیبایی ست

و زیبایی همان حقیقت

و این دو همان خوبی اند.

 

آن چهره خندان کیست؟

آن فرصت دهنده طلایی؟

دستان چه کسی برای نجات دیگران از ترس

همیشه حاضرند؟

...

بنال از نالیدن!

از چه مینالیم!

با این همه تبحر در حرفه نا آدمی

تقریبا هیچ کس بیکار نمانده است. آن هم با مزایایی که تا یک همر کفایت زنده بودن را خواهد کرد.

ناراستی به پاکی همه راستی ها نیشخند می زند.

نگاه های هرزه از هر نگاهی پاکتر جلوه میکنند.

غریو قلبهای هوسباز اوج را هم لرزانده است.

کلام نارفیقان کفپوش همه رفاقتها شده است.

براستی این همه پیشرفت و ترقی

جسم و روحی آهنین می طلبد!

پس پیش به سوی رنگ زدگی که با کثرت این همه رنگهای رنگین تر از رنگین کمان   رنگش گوش فلک را کر کرده است!

و افسوس که دیگر حافظ را نمی توان گفت :

                                                          از صدای سخن عشق دیده ام خوشتر...

 

بیشتر آدمها واقعا بد نیستن

فقط کارهای بدی انجام میدن

همه چی از چیه؟

من میگم:

دو چیز از فکر نشات میگیره

حقیقت و دروغ

منتها حقایق چیزایی هستن که در فکر وجود دارن

ولی دروغها احتیاجه که ساخته بشن

 

تمام زندگی ما دو چیزه:

حقیقت و دروغ

اون چیزی که توی زندگ داریم حقیقته

و اون چیزی که نداریم دروغه

 

همه ما به دو چیز افتخار میکنیم:

حقیقت و دروغ

افتخار به حقیقت یعنی افتخار به داشته هامون.

و افتخار به دروغ یعنی افتخار به نداشته هامون

 

حقیقت و دروغ از فکر هستن

همه چیز از فکر نشات میگیره.

 

دجاوو

وقتی راه افتادم حال خوشی نداشتم

وقتی هم به خونه رسیدم حالم بدتر شد

دیگه واسه بی خیال بودن دیره

آخ

آ آ ..

اوووووم اوووووووم

آه

خدا

تمام ...

واژگان تهی

خاکسترها و وعده ها معاهده ای بستند

در میان بادهای تحولات

حرفها از هم گسیخته اند

وقتی که رویاهایی که بودن را بایسته اند

بر ذهن تو خالکوبی شده اند

نیرویی رهایی بخش

به سختی یافت می شود.

پاسخی نمی توان یافت

در نوشته های دیگران

یا در سخنان روشنفکران.

در دنیای ارزشمند خاطرات

ما خود را اسیر میابیم

پنجه ها چون تیری بران

خراشی بر روان

عهدها ؛ نیرویی ساکن که آزار می دهند

آیا هر چیزی حقیقی است؟

هنگامی که ؛ ابدیت ؛ بودن است تا .... .

در ژرفای واژگان تهی .... .

گریزی نیست از تسخیر شدن

واژگان تهی .... .

آیا هیچگاه آن را حس می کنی؟

هوسی بسیار نیرومند را

تا با اندیشه ها به گذشته باز گردی بخاطر یافتن

آرزوهایی که در میان تردید درخشیدند

که بزودی پیدا خواهند کرد بهایی

را که یک حرف خواهد داشت

وقتی که فردا پدید می آید

و ما رفته ایم

پایداری در خویشتن

و دیدن اینکه حقیقت چیست .... .

پاسخی نمی توان یافت

در نوشته های دیگران

یا در سخنان روشنفکران

در دنیای ارزشمند خاطرات

ما خود را اسیر می یابیم

پنجه ها چون تیغی بران

خراشی بر روان

.... .

حلول

کاش میشد همه بودن من

             در دل مخملی آبی آب

                           برسد تا نفسی به بزرگی زمان به تمامیه جهان

                           و نبودن به همه وهم خدا

         من فنا میشوم آنگه به پر شب پره ها

                      در شیار کوه ها

                         در صدای جیر جیر پای چوبی زمین

                            در دل مردمک چشم غزال تیز پا

                                 و حلولی متحرک به سر انگشتان بید مجنون دم خانه ما

در همه رایحه مریم و یاس و شب بو

               تا که شاید برسد به دم پاک مسیح

                             بدمد در تن این مرده های زنده نما

   و نشستی جذاب به حقیقت به سر یک گل سرخ

             و همه لذت لبریز شدن از لب کاسه آبی گلی

                        از لب خاکی جوی

                                   همره سرکشی ساده آب

                                              من فنا میشوم

                                                           آنگه به دل پاک خدا

سهراب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یکدست و باز

شمعدانی ها

و صدا دار ترین شاخه فصل

ماه را می شنوند

پ‍لکان جلو ساختمان

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای ترا

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود

جذب کند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

 

خیلی بده !

تا حالا به یه بشکه لگد زدی؟

وقتی به بشکه خالی لگد میزنی صداش تا آسمون هفتم میره.

ولی بشکه پر رو هر چقدر هم محکم بهش بزنی هیچ صدایی نمیده.

آدما هم اینطورن.

مگه زوره؟

بد ترین اتفاقی که ممکنه توی دوستی پیش بیاد اینه که دوستت فکر کنه عاشقش شدی.

چه میشه کرد؟

باورم کن

باورم کن

من هنوز مترسک باغ جنونم

عمریه مسافریو

من هنوز غرق سکونم

خیلی سخته

که بدونم نمیخام اینجا بمونم

داغ میوه های نارس

آتیش انداخته به جونم

دست تقدیر

تو رو برده

سرنوشتمو میدونم

تو میدونی جون باغ و باغبون

بسته به جونم

اون کلاغی که میگفتی

اومده چشمامو برده

دگمه های پیرهنتو

به تن جاده سپرده

دیگه این دل گله ها مرهم تنهایی من نیست

دل نبستن و نرفتن

دیگه دریایی شدن نیست

تو بدون باز تو سرم

رویای پوشالی زیاده

رسم زندگی همینه

گاهی سخته

گاهی ساده