شهرزاد

زاغکی     قالب        پنیری       دید             به  دهن  برگرفت  و   زود   پرید

بر   درختی    نشست    بر    راهی            که  در  آن   میگذشت   روباهی

روبه    پر فریب    و        حیله    باز            رفت پای  درخت  و   کرد     آواز

گفت   به به    چه  چقدر      زیبایی            چه سری چه دمی  عجب  پایی

پر و بالت  سیاه رنگ    و      قشنگ           نیست  بالاتر   از  سیاهی    رنگ

هم خوش آواز بودی و  خوش خوان           نبود    بهتر    از    تو   در  مرغان

زاغ می خواست  که   غار غار   کند           تا    که    آوازش     آشکار     کند

لقمه    افتاد   چون    دهان   بگشود           روبه    جست   و   طعمه    بربود

 

همه ما دیوونه متولد میشیم، ولی بعضیا اینطور میمونیم !.

همیشه چهار صفت مورد تنفر من بودن، و تصور می کنم تمام مشکلات شخصی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی از این چهار صفت ناشی میشن. و نکته جالب اینه که وقتی به رفتار و کردار خودم و تمام کسایی که می شناسم دقت می کنم، می بینم که مخلوطی از این صفات در وجود همه وجود داره!

حسادت، دروغ، تردید، سوء استفاده

حسادت:

چیزی را می خواهی که نمی توانی داشته باشی.

چیزی را می خواهی که متعلق به تو نیست.

حرفهایی میزنی که دوست داری مال تو باشند.

دوست داری کسی را که از تو بیشتر میداند بکشی!

نمی توانی بر روی کسی تاثیر گذار باشی.

نمی توانی کسی را کنترل کنی!

نمی توانی افکار کسی را به نفع خودت دستکاری کنی!

دیگران نمی توانند درک کنند چگونه به هستی می نگری.

 

دروغ:

فکری رو که مال خودت نیست، به نام خودت ارائه می دهی!

حقیقت را آنگونه که دوست داری باشد تغییر می دهی.

خودت را خوب و بیگناه نشان می دهی!

چیزهایی را که متعلق به خودت نیست از آن خودت می دانی.

برای زندگی ات پی محکمی می ریزی! ولی نمی دانی که ریختن پی در کوهپایه دیوانگی محض است!

تردید:

نمی دانی به چه می اندیشی.

نمی دانی چه میکنی.

نمی دانی چه باید بکنی.

نمی دانی از کدام راه بروی.

نمی دانی کدام گزینه را انتخاب کنی.

قدرت تجزیه و تحلیل و تصمیم گیری از تو گرفته شده،

ولی این را خودت خواسته ای.

نمی توانی فرق خوب یا بد را درک کنی!

دچار سر در گمی شده ای!

سوء استفاده:

از کسی کاری را می خواهی، وقتی کارت رو انجام داد، لطفش رو نادیده می گیری!

به کسی می گویی که دوستش داری، وقتی احساسات و نیرویش را برایت صرف کرد، رهایش می کنی!

همه را مثل لقمه ای برای بلعیدن تصور می کنی!

وقتی به گذشته نگاه می کنی می بینی که می توانستی دوستان زیادی داشته باشی، که الان مثل پرتقال گندیده به تو نگاه می کنن!

 

پ.ن: این پست نه در مورد من هست نه در مورد کس خاصی! کلی و بدون غرض! لطفا منو محکوم نکنید!

این منم آماده رفتن !

یه زمانی یه دکتری بود که خیلی دکتر معروف و مهمی بود

یه روز یه مرد میاد پیشش واسه معاینه

میگه:

          آقای دکتر مشکل من اینه که خیلی غمگین هستم

          هیچ چیز منو خوشحال نمیکنه

          اصلا نمیخندم

          و دنیا واسم شده برج زهر مار

دکتره میگه:

               

مرده میگه:

          چه کنم؟

دکتره بهش دارو میده

مرده میخوره

                                      ... و تاثیری نداره

دکتره بهش گاز خنده میده

                                      ... بی تاثیر

قلقلکش میده

                                      ... هیچی

واسش لطیفه میگه

                                      ... اصلا

خلاصه دکتره هوا میره٫ زمین میاد

                                     ... هیچ اثری نداره.

آخرش یه فکری میکنه

میگه:

                            فقط یه راه هست

برو فلان شهر

فلان خیابون

فلان کوچه

یه سیرک هست

و تو اون سیرک

یه دلقک

که عبوس ترین

و بد اخم ترین

آدمها

وقتی میبینن

از ته دل میخندن

حتمی اگه ببینیش

تو رو هم میخندونه

مرده سرش رو میاره بالا

و به دکتره میگه:

" من همون دلقک هستم"

 

قصه من هم مثل این دلقکه٫ به همه امید میدم٫ خیر خواه همه هستم٫ ولی ...

 

پ.ن: ظاهرا نوشته من باعث بوجود آمدن تصوراتی شده. همینجا شایعه خودکشی خودم رو به شدت تکذیب میکنم!

پ.ن: منظور اصلی من این بود که بعضی مشکلات به هیچ روشی حل نمیشن. مگر با خواست و اراده خود آدم.

پ.ن: ای کاش اقلا یک خواننده در این وبلاگ داشتم که سعی میکرد حرفم رو بفهمه. اونوقت تمام عمر به شوق اون می نوشتم.

برداشت مخاطب ها از حرفهای آدم اون چیزیه که دلشون میخاد

حالا تو هر چه میخای خودت رو بکش تا چیزی رو بفهمونی٬ حرفی رو بزنی٬ یا ...

هر چی هم فرار کنی٬ میان تا برداشت خودشونو واسط ابراز کنن!

 

 

همه رویاهام برای تو!

 

پی نوشت : مثل اینکه باز هم باید توضیح بدم!! 

بعضی وقتا با یه نفر صحبت مبکنی و درست در زمانی که نوبت حرف زدن تو هست

طرف مقابل در فکر جوابت هست!

اینم توضیح !

نفهم!

منشا همه مشکلات شخصی از دو چیزه:

       فهمیدن

       فهماندن

اگه سعی کنی به کسی نفهمونی

                                         نیمی از مشکلات حل میشه

و اگه یه روز واقعا نفهمی

                                          تمام مشکلات حل میشه!

 

مثل این!

قاصدک

قاصدک را گفتم ای نام آشنا

راز خود را تا به کی داری به دل؟

گوشه ای را با دل و جانم بگو

رد راهت را به صحرا ها هم گذار

تا بمیرم سر تو نتوان گشود

قول من قول است و حرفم برف نیست

در سرم جز فکر انسانی رها

هم سبک هم عاشق و بی طرف نیست

او بخندید و بگفتا گوش تو

در شنیدن از کری افزون تر است!

راز من بر هر دری رفته است باز

خود بگو از باد که پر چون تر است؟

من همی از کوه سنگین تر بدم

در عمل از سنگ هم کمتر بدم

تا که لطفش را بدینسان خواستم

از خود چه پیکری آراستم

لحظه ای آمد که از هر ره شدم

جز خدا هیچش نیامد در سرم

رد ره ها مخملی آمد سپید

چون که در دل شد یکی٬ قاصدک شد ساغرم

تو همانا بر همه افضل تری

بر زمین و آسمان ٬ حتی پری

مشکلت را من همی دانم که تو

این جهان را بی خودت چون بنگری

گر که سر من بود آیین تو

رد راهت پرتوی جز نور نیست

ساغرت هم جز خدای لا یزال

هیچ نه قاصدبری کم زور نیست.

 

!!??What

چه لذتی دارد نشستن در واگن قطاری که به جایی نمی رود؟

چه لذتی دارد همه چیز را رها کردن و رفتن؟

چه لذتی دارد عوض کردن آسایش سرد با تغییر؟

آیا فکر میکنی بتوانی لبخند را از نقاب تشخیص دهی؟

چه لذتی دارد که دیگران ندانند چقدر دوری؟ یا نزدیک؟

آیا لذتی دارد آساییدن در زیر سایه پیروزیهای دیروز؟

چه لذتی دارد صاحب معدن حقیقت بودن!

آیا لذتی دارد زندگی در دنیایی که باید کشت تا زنده ماند؟

چه لذتی دارد دزدیدن لحظه ها؟

آیا باید قید و بندهای کهن را گسست؟

چه لذتی دارد نگریستن به نیمه باقی مانده؟!

آیا لذتی دارد نگریستن به دیواری که زمانی بلند بوده؟

چه لذتی دارد نگاه کردن از بیرون به درون؟!

آیا لذتی دارد نشان ندادن احساسات لذت بخش را؟

چه لذتی دارد نداشتن توانایی بیان احساس؟

چه لذتی دارد خراب کردن خوش آمد گویی با بازی در آوردن؟

 

عشق

 

عشق یه اسطوره هست.

کوچکترین تلاش برای اثبات یا ابطال اسطوره باعث مرگ اون میشه.

 

زیبا ؟

 

زنده بودن یعنی اینکه چشمت رو ببندی

 

 

آره

 

 اگه چشمت رو باز کنی اینقدر زیبایی میبینی که از خوشحالی میمیری!

آره!

 

بعضی وقتها آدم باید احساسشو از دریچه منطق ببینه.

مثلا لذت رو

راحتی رو

درست مثل این عکس.