همیشه به این فکر میکردم که چرا این عده از افراد جامعه ما که بسیار سنگ ارزشها و انقلاب را به سینه میزنند، همیشه کثیف و زشت هستند.
امروز متوجه شدم که اگر من هم همانند این افراد به چنین جنایاتی در حق هم وطنانم دست بزنم، هر وقت به آئینه نگاه کنم از خودم خجالت خواهم کشید، پس برای جلوگیری از این حالت هیچ آئینه ای در خانه ام باقی نمیگذارم.
وقتی آئینه ای نداشته باشم، قطعا نمیفهمم چه چهره کریه و کثیفی دارم.

و این غم انگیز ترین کشفی است که تا به حال کرده ام...
چرخش منطقی روزگار این روزها احساسات من را دچار تزلزل کرده است. از یک سو نمیدانم چگونه میتوان به آرامشی برای فکر کردن دست یافت، از سوی دیگر میدانم که آرامش در این شرایط به معنی پذیرفتن هر شرط غیر معمولیست.
گویی منطق هم از منطق خاصی پیروی نمیکند! من نمیدانم اگر اسم این منطق است، چرا در دیدگاه افراد مختلف منطق های متفاوتی وجود دارد؟ پس در واقع منطقی وجود ندارد! که اگر بود میبایست در ذهن های مختلف یک منطق شکل میگرفت، یعنی تفاهم. ولی نمیگیرد.
تو چه فکر میکنی؟
دلتنگم و حزن آلود
کاش قاصدکی بود دلم
باد میبردش به کوهساران بلند
و در آغوش سرد نسیم
عشق زیبای من متبلور میشد
سبز، آبی، ارغوانی، نیلی
همه رنگ میبازند در این زیبایی
و هرآنچه میماند باز،
من و عشق است و نسیم و آواز...
______
دل من همچنان درگیر است
که چه شد رفت ز کف بی رنگ
چه نا زمینیست نسیم
هرچه دارد همین است: نسیم
نتواند بماند در هر جا
لاجرم میگذرد بر هر جا
می زاید ز هر رهگذری معشوقی
چه بسا همراه شود، خوش ذوقی
سر شوقی، به پیاله ای ذوقی...
و ستاره پر شتاب در گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه می گردد
اینگونه مردم میفهمند که درخشانی ستارگان نیز بیهوده ذهنشان را درگیر تصوری از زیبایی میکرده است
...
با تشکر از ماه تمام من
نگاهم کن، نگاهم کن
به این جسم ضعیف من
که این من نیست و نیستش باد
در این دوار بیهوده
رهایم کن، رهایم کن
رهایم کن که این من نیست
همی هر دم رهایم کن
از این هرآنچه بیهوده
در این گنبد هرزه
که در هر دم نگون گشته
هیچ نیست راه بازگشتی
به هر سو میروی هر دم
رهایم کن، رهایم کن
ای یار تنهای من
که این من نیست و نیستش باد
به هر سو، هر جهت، هر بار
نمیدانم که این بازی
تمامی دارد به چه راهی
که آزاد شود هر نفسی
که اسیرست در این فانی
رهایم کن، رهایم کن
که این من نیست
نبودست و نمی خواهد
در این دوار بیهوده...
رسالت تمامی پیامبران در طول تاریخ بی نتیجه مانده، این بزرگترین تلاش بی نتیجه بشر، تراژدی عظیمی را رقم زده است که به بزرگی تمام تاریخ قدمت دارد. هنوز هم دروغ و فریب و دزدی دسترنج دیگران دغدغه عظیم و دستمایه تلاشهای فراوان مردم است.
در کوچه باد می آمد، صدای زمزمه آواز دلارام در وز وز باد میپیچید و زلف پریشانش همچو امواج احساسات امروزم به هر سو میرفت، و در هر نگاه بی منظور رهگذری به ناچار یاد عشقی اساطیری و کهن را زنده میکرد... و من فقط به این فکر میکردم که چه دروغی ببافم که بتوانم چند کلمه با او سخن بگویم.
پزشکان همواره برای آزمایش دارو های جدید و تاثیر آنها، از خوکچه هندی و یا موش استفاده میکنند. ولی من امروز متوجه شدم که پزشکان در انتخاب خود اشتباه بزرگی میکنند. خوکچه هندی و موش کوچکترین شباهتی به انسان ندارند. موجودی که بیشترین شباهت را به انسان دارد کرم است.
در واقع کرم و انسان شباهت هم به یکدیگر ندارند. بلکه عینا از یک خانواده اند. همه ما کرم هستیم. توی هم میلولیم و در گل و لای و کثافت اجتماع غوطه وریم. دور یکدیگر میپیچیم، در گل و لای برای خود جا باز میکنیم و از سر و کول بقیه بالا میرویم. بعدها که به بالاترین نقطه اوج رسیدیم، در آفتاب خشک میشویم، یا زیر پای موجودات دیگر له میشویم.
همه ما کرم هستیم. هیچ چیز را نمفیهمیم، جز بالا رفتن را. از سر و کول هم بالا میرویم. مهم نیست زیر پایمان کدام کرم بدبخت دیگری است. فقط بالا رفتن مهم است.
همه ما کرم هستیم، بویی از احساسات نبرده ایم. احساسات برای ما فقط یک نوع خود خواهی کرمانه است. یعنی تبدیل یک کرم دیگر به بنده خودمان، برای اینکه ببینیم چطور میتوانیم زیر پایمان لهش کنیم و بالا تر برویم.
همه ما کرم هستیم، کرم. ولی نمیدانیم که هر کرمی روزی میمیرد.
وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي گيرد،
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟؟
چرا مردم فکر میکنند برای به دست آوردن عشق و علاقه باید دروغ بگویند. حتا دسته هایی از اجتماع که جزو فرهیختگان، تحصیل کرده ها و روشنفکران محسوب میشوند، ژست های روشنفکرانه شان را فقط برای فریب دادن دیگران به کار میبرند. در پس زمینه مخفی دیدگاه همه این افراد یک حقیقت زشت و کریه وجود دارد که فقط باید فریب خورده آن بود که درکش کرد: فریب دیگران در مورد خود، برای نشان دادن آن چیزی که واقعا نیستند. خیلی از این افراد، خود به این نکته آگاه نیستند، بلکه فقط از آن پیروی میکنند، بدون اینکه به دلیلش فکر کنند. البته فکر کردن به دلیلش سودی هم ندارد! جواب این سوال برای من به عنوان یک کنجکاو اجتماعی نیز تا این لحظه بی جواب مانده است. هرچه فکر میکنم، عوامل مختلف را در کنار یکدیگر میگذارم و از روشهای مقایسه و پژوهش علمی استفاده میکنم، باز هم نمیفهمم که دلیل این فریب کاری در چیست. گاهی تصور میکنم که همه اش بر میگردد به تمایلات شهوت انگیز، گاهی هم عامل قدرت طلبی را برتر میبینم و برخی اوقات هم ناعادلانه و بسته بودن اجتماعات بشری و وجود موانع بزرگ برای پیشرفت طبیعی آدمها را عامل انتخاب روش فریبکاری میدانم. ولی هیچ کدام از اینها نمی تواند درست باشد. شاید همه اش درست باشد. شاید هم نه! نمیدانم، نمیدانم.
هیچ کسی از حال دگر آگاه نیست
در آئینه خودم را مینگرم
ذبح این موجود خبیث
چند بشر را به زمین میفکند؟
____
دگر این بند گسسته است انگار
ره نمیدارد فهم در این کارها
بسپارم دل به دریا انگار
بهتر از این است که بسپارم بر این چاه ها
___
ره سپار هر روزه ی جهان دگرم باز
لیک چو میگذارم پای در راه
میگیرد دستم صاحب این دنیا
که ماندست هنوز رمقی چون دریا
برای ساناز: هر آنکس که اشارتی کوچک به مفهومی را نفهمد، توضیح مبسوطی را برای آن مفهوم نیز نخواهد فهمید. تلاش ما در زندگی، تلاش برای فهمیدن است، نه فهماندن، گرچه این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. نجات بشر، رسالت هیچ همنوعی نیست، لیکن میتواند تلاشی برای درک لذت انسانیت باشد، بی هیچ منت و پشیمانی برای خود و دیگران.
هر روز صبح كه از خواب بلند ميشود با خود ميگويد كه از فردا صبح براي زندگي ام برنامه ريزي خواهم كرد كه روزي 8 ساعت كار كنم، روزي 2 ساعت ورزش، 2 ساعت تفريح و دو ساعت مطالعه.
هر روز صبح كه از خواب بلند ميشود با خود ميگويد كه ديروز كه نشد، از فردا صبح براي زندگي ام برنامه ريزي خواهم كرد كه روزي 8 ساعت كار كنم، روزي 2 ساعت ورزش، 2 ساعت تفريح و دو ساعت مطالعه.
و هر شب ميخوابد به اميد اينكه هر روز صبح از خواب بلند شود و سناريوي تكراري را اجرا كند كه شامل 15 ساعت كار و 9 ساعت خواب است.
خیلی در تعجب هستم که چطور این همه پیشرفت علم و فناوری در دنیا نتوانسته راه حلی برای غصه خوردن آدم ها پیدا کند.
آدمها هیچ وقت قابل پیشبینی نبوده اند. حتا کسل کننده ترین و قابل پیشبینی ترین آدمها هم در مواقع خاصی دست به کارهایی میزنند که کاملا غیر قابل پیشبینی و عجیب هستند. وقتی که این اقدامات بدون دلیل مناسبی همراه باشد، فقط باعث تعجب اطرافیان میشود. ولی وقتی که آدم اطمینان دارد که علتی برای یک رفتار یا یک واکنش (یا شاید یک کنش!) وجود دارد ولی این علت بیان نمیشود، به شدت در حالتی مابین کنجکاوی، حماقت و ناباوری گرفتار میشود که هیچ راه حل مناسبی برای آن وجود ندارد.
برای آدمی مثل من که فکر میکند احترام گذاشتن به حقوق دیگران یعنی پذیرفتن خواسته های آنها به هر قیمتی، خیلی سخت تر است که از چنین شرایطی خلاص شود، چون فرو ریختن یک پل باعث قطع ارتباط فیزیکی مابین دو نقطه ذاتا غیر قابل دسترس میشود و وقتی دسترسی وجود نداشته باشد ...





بعضی روزها اینگونه آغاز میشود، هیچ راه حلی هم برای تغییرش وجود ندارد، ابرهای بد ذات آسمان را اشغال میکند، کلاغها بر روی درختان غار غار میکنند (تا دیروز فقط یا کریم ها بو بو میکردند) گنجشکها با عجله و سراسیمه بر زمین نوک میزنند و من با یک اندوه ناشناس از خواب بلند میشود. به خودم سلام نمیکنم، صبح به خیر نمیگویم، و وقتی به صورتم آب میزنم آن را نوازش نمیکنم.
هیچ کاری پیش نمیرود و تپش قلب من هماهنگیش را با ضرب آهنگ جاری شدن زندگی از دست میدهد. در این هنگام است که پاورپین پاورچین، مانند دزدهای بدذات به اینجا میآیم و یک سری خزئبلات را تحویل خوانندگان وبلاگم میدهم. اغلب هم متهم به داشتن اسکیزوفرنی میشوم.
امروز داشتم فکر میکردم که چطور میتوان بدون داشتن چتر نجات از هلیکوپتر به پایین پرید. به نظرم رسید که این کار بیش از اینکه نیاز به حماقت داشته باشد نیاز به شجاعت دارد، ولی بعد به این نتیجه رسیدم که حماقت و شجاعت تقریبا مترادف هستند.
درست مثل منطق و احساس. منطق و احساس در واقع یک چیز هستند. ولی وقتی کسی داد میزند یا کله اش را به دیوار میکوبد، یا لبهایش را برای بوسه غنچه میکند به آن احساس میگویند، و وقتی در آرامش و با حالتی جدی حرف میزند به آن منطق میگویند.
میگوئید نه؟ پس چرا بین منطق های مختلف هم اختلاف نظر وجود دارد؟ اگر منطق واقعا وجود داشت و مجرد و مطلق نیز بود آنوقت تمام افراد منطقی یک جور فکر میکردند. ولی در واقع منطق نوعی احساس است که به شکل مناسبی بیان شده باشد.
حال من خوب است، حال شما چطور است؟؟

