تبليغاتX
..:: Dejavu ..... دجاوو ::..
دجاوو
آزاد زندگی کنید
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
آئینه دستشویی

همیشه به این فکر میکردم که چرا این عده از افراد جامعه ما که بسیار سنگ ارزشها و انقلاب را به سینه میزنند، همیشه کثیف و زشت هستند.

امروز متوجه شدم که اگر من هم همانند این افراد به چنین جنایاتی در حق هم وطنانم دست بزنم، هر وقت به آئینه نگاه کنم از خودم خجالت خواهم کشید، پس برای جلوگیری از این حالت هیچ آئینه ای در خانه ام باقی نمیگذارم.

وقتی آئینه ای نداشته باشم، قطعا نمیفهمم چه چهره کریه و کثیفی دارم.

و این غم انگیز ترین کشفی است که تا به حال کرده ام...


+ نوشته شده توسط سیامک در 21:38 .
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
منطق نمناک ما

چرخش منطقی روزگار این روزها احساسات من را دچار تزلزل کرده است. از یک سو نمیدانم چگونه میتوان به آرامشی برای فکر کردن دست یافت، از سوی دیگر میدانم که آرامش در این شرایط به معنی پذیرفتن هر شرط غیر معمولیست.
گویی منطق هم از منطق خاصی پیروی نمیکند! من نمیدانم اگر اسم این منطق است، چرا در دیدگاه افراد مختلف منطق های متفاوتی وجود دارد؟ پس در واقع منطقی وجود ندارد! که اگر بود میبایست در ذهن های مختلف یک منطق شکل میگرفت، یعنی تفاهم. ولی نمیگیرد.
تو چه فکر میکنی؟

+ نوشته شده توسط سیامک در 20:18 .
شنبه یازدهم مهر 1388
آغوش نسیم


دلتنگم و حزن آلود

کاش قاصدکی بود دلم

باد میبردش به کوهساران بلند

و در آغوش سرد نسیم

عشق زیبای من متبلور میشد

سبز، آبی، ارغوانی، نیلی

همه رنگ میبازند در این زیبایی

و هرآنچه میماند باز،

من و عشق است و نسیم و آواز...

______

دل من همچنان درگیر است

که چه شد رفت ز کف بی رنگ

چه نا زمینیست نسیم

هرچه دارد همین است: نسیم

نتواند بماند در هر جا

لاجرم میگذرد بر هر جا

می زاید ز هر رهگذری معشوقی

چه بسا همراه شود، خوش ذوقی

سر شوقی، به پیاله ای ذوقی...



میدانم که آخر این شعر بسیار بد تمام شده و وزن شعر به کلی به هم ریخته، باور بفرمائید تلاشم را برای اصلاحش کرده ام، ولی نشد... اگر پیشنهادی برای اصلاحش دارید لطفا بفرمائید.

+ نوشته شده توسط سیامک در 22:30 .
یکشنبه پنجم مهر 1388
ستارگان بیهوده در گذرگاه مایوس


و ستاره پر شتاب در گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه می گردد

اینگونه مردم میفهمند که درخشانی ستارگان نیز بیهوده ذهنشان را درگیر تصوری از زیبایی میکرده است

...


با تشکر از ماه تمام من

+ نوشته شده توسط سیامک در 1:1 .
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
گنبد هرزه


نگاهم کن، نگاهم کن

به این جسم ضعیف من

که این من نیست و نیستش باد

در این دوار بیهوده

رهایم کن، رهایم کن

رهایم کن که این من نیست

همی هر دم رهایم کن 

از این هرآنچه بیهوده

در این گنبد هرزه

که در هر دم نگون گشته

هیچ نیست راه بازگشتی

به هر سو میروی هر دم

رهایم کن، رهایم کن

ای یار تنهای من

که این من نیست و نیستش باد

به هر سو، هر جهت، هر بار

نمیدانم که این بازی

تمامی دارد به چه راهی

که آزاد شود هر نفسی

که اسیرست در این فانی

رهایم کن، رهایم کن

که این من نیست

نبودست و نمی خواهد

در این دوار بیهوده...



پ.ن: شاید ایراد از من باشد که تا به حال نگفته ام که به کار بردن نوشته های من بدون ذکر نام  و منبع صحیح نیست و از این کار راضی نیستم. ولیکن ماهی را هر موقع که از آب بگیری تازه است! از امروز به بعد به کار بردن نوشته های من بدون "ذکر نام و منبع آن به طور روشن و واضح" مجاز نیست. البته متخلفین در این دنیا مورد پیگرد قانونی قرار نمیگیرند، ولی...


+ نوشته شده توسط سیامک در 22:24 .
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
بخشی از "بهانه های کوچک بدبختی من"

رسالت تمامی پیامبران در طول تاریخ بی نتیجه مانده، این بزرگترین تلاش بی نتیجه بشر، تراژدی عظیمی را رقم زده است که به بزرگی تمام تاریخ قدمت دارد. هنوز هم دروغ و فریب و دزدی دسترنج دیگران دغدغه عظیم و دستمایه تلاشهای فراوان مردم است.

در کوچه باد می آمد، صدای زمزمه آواز دلارام در وز وز باد میپیچید و زلف پریشانش همچو امواج احساسات امروزم به هر سو میرفت، و در هر نگاه بی منظور رهگذری به ناچار یاد عشقی اساطیری و کهن را زنده میکرد... و من فقط به این فکر میکردم که چه دروغی ببافم که بتوانم چند کلمه با او سخن بگویم.

+ نوشته شده توسط سیامک در 0:34 .
شنبه سی و یکم مرداد 1388
همه ما کرم هستیم

پزشکان همواره برای آزمایش دارو های جدید و تاثیر آنها، از خوکچه هندی و یا موش استفاده میکنند. ولی من امروز متوجه شدم که پزشکان در انتخاب خود اشتباه بزرگی میکنند. خوکچه هندی و موش کوچکترین شباهتی به انسان ندارند. موجودی که بیشترین شباهت را به انسان دارد کرم است.
در واقع کرم و انسان شباهت هم به یکدیگر ندارند. بلکه عینا از یک خانواده اند. همه ما کرم هستیم. توی هم میلولیم و در گل و لای و کثافت اجتماع غوطه وریم. دور یکدیگر میپیچیم، در گل و لای برای خود جا باز میکنیم و از سر و کول بقیه بالا میرویم. بعدها که به بالاترین نقطه اوج رسیدیم، در آفتاب خشک میشویم، یا زیر پای موجودات دیگر له میشویم.
همه ما کرم هستیم. هیچ چیز را نمفیهمیم، جز بالا رفتن را. از سر و کول هم بالا میرویم. مهم نیست زیر پایمان کدام کرم بدبخت دیگری است. فقط بالا رفتن مهم است.
همه ما کرم هستیم، بویی از احساسات نبرده ایم. احساسات برای ما فقط یک نوع خود خواهی کرمانه است. یعنی تبدیل یک کرم دیگر به بنده خودمان، برای اینکه ببینیم چطور میتوانیم زیر پایمان لهش کنیم و بالا تر برویم.
همه ما کرم هستیم، کرم. ولی نمیدانیم که هر کرمی روزی میمیرد.


+ نوشته شده توسط سیامک در 19:56 .
یکشنبه هفتم تیر 1388
... ویران است!

پست قبلی به دلیل تهدید و اعمال خشونت دوستان عزیز پاک شد!

متاسفم

+ نوشته شده توسط سیامک در 21:37 .
چهارشنبه ششم خرداد 1388
چشمان بی فروغ...



وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي گيرد،

ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟؟



+ نوشته شده توسط سیامک در 17:53 .
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
بخشی از "بهانه های کوچک بدبختی من"

چرا مردم فکر میکنند برای به دست آوردن عشق و علاقه باید دروغ بگویند. حتا دسته هایی از اجتماع که جزو فرهیختگان، تحصیل کرده ها و روشنفکران محسوب میشوند، ژست های روشنفکرانه شان را فقط برای فریب دادن دیگران به کار میبرند. در پس زمینه مخفی دیدگاه همه این افراد یک حقیقت زشت و کریه وجود دارد که فقط باید فریب خورده آن بود که درکش کرد: فریب دیگران در مورد خود، برای نشان دادن آن چیزی که واقعا نیستند. خیلی از این افراد، خود به این نکته آگاه نیستند، بلکه فقط از آن پیروی میکنند، بدون اینکه به دلیلش فکر کنند. البته فکر کردن به دلیلش سودی هم ندارد! جواب این سوال برای من به عنوان یک کنجکاو اجتماعی نیز تا این لحظه بی جواب مانده است. هرچه فکر میکنم، عوامل مختلف را در کنار یکدیگر میگذارم و از روشهای مقایسه و پژوهش علمی استفاده میکنم، باز هم نمیفهمم که دلیل این فریب کاری در چیست. گاهی تصور میکنم که همه اش بر میگردد به تمایلات شهوت انگیز، گاهی هم عامل قدرت طلبی را برتر میبینم و برخی اوقات هم ناعادلانه و بسته بودن اجتماعات بشری و وجود موانع بزرگ برای پیشرفت طبیعی آدمها را عامل انتخاب روش فریبکاری میدانم. ولی هیچ کدام از اینها نمی تواند درست باشد. شاید همه اش درست باشد. شاید هم نه! نمیدانم، نمیدانم. 

+ نوشته شده توسط سیامک در 18:55 .
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
اراجیفات کودنانه!
من به طور کلی این رو که آدم دارای رسالتی برای فهمیدن چیزهای سخت و فهموندن اونها به دیگرانه قبول ندارم.
ما ممکنه بتونیم حرفهایی رو بزنیم و به دیگران ارائه بدیم، ولی اینکه بخواهیم بقیه رو با خودمون همراه کنیم کار واقعا اشتباهی هست. من معتقدم که همه افراد دارای فهم و شعور کافی برای فهمیدن دنیاهای حسی اطرافشون هستن، ولی برخی اوقات دوست ندارن این کار رو بکنن.
ما با همراه کردن دیگران در واقع ذهنیاتشون رو به هم میریزیم، این کار نه تنها یک جنایت خرد محسوب میشه بلکه انرژی خود ما رو هم برای زندگی هدر میده. از طرفی شاید ذهنیات خود اون طرف بهتر از ذهنیات ما باشه! از کجا معلومه؟ اصلا قطعیتی برای اینکه طرز زندگی و تفکر کی بهتره وجود نداره.
به هر حال دنیا های دروغین هم برای خودشون حقایقی درخور توجه هستن و اگر هیچ مزیت یا فایده ای برای یک آدم نداشته باشن کسی به سمتشون کشیده نمیشه. هدف من برای زندگی کردن لذت بردن از دنیای خودمه، حالا این لذت بعضی اوقات خوندن شعره، برخی اوقات حرف زد با دیگرانه و بعضی وقتها هم نواختن و ....
جملاتی که میشنوم و میگم فقط نمایشی بسیار سطحی از عقایدم هستن. ولی اصلا قابل استناد و درک به شکل کلی نیستن، چون اعتقادات من هم مثل همه آدمهای دنیا سست و تغییر پذیره. در هر لحظه ای از زمان ممکنه بر اثر هر عامل پیشبینی نشده ای تغییر کنه و اعتقادات و حقایق جدیدی جاشو بگیره....
ما آدمها خیلی سست عقیده هستیم. چون فکر میکنیم.
+ نوشته شده توسط سیامک در 20:2 .
دوشنبه پنجم اسفند 1387
هیچ کسی از حال دگر آگه نیست...


هیچ کسی از حال دگر آگاه نیست

در آئینه خودم را مینگرم

ذبح این موجود خبیث

چند بشر را به زمین میفکند؟

____

دگر این بند گسسته است انگار

ره نمیدارد فهم در این کارها

بسپارم دل به دریا انگار

بهتر از این است که بسپارم بر این چاه ها

___

ره سپار هر روزه ی جهان دگرم باز

لیک چو میگذارم پای در راه

میگیرد دستم صاحب این دنیا

که ماندست هنوز رمقی چون دریا




برای ساناز: هر آنکس که اشارتی کوچک به مفهومی را نفهمد، توضیح مبسوطی را برای آن مفهوم نیز نخواهد فهمید. تلاش ما در زندگی، تلاش برای فهمیدن است، نه فهماندن، گرچه این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. نجات بشر، رسالت هیچ همنوعی نیست، لیکن میتواند تلاشی برای درک لذت انسانیت باشد، بی هیچ منت و پشیمانی برای خود و دیگران.


+ نوشته شده توسط سیامک در 12:0 .
شنبه بیست و هشتم دی 1387
برنامه ريزي دقيق براي مرگ تدريجي

هر روز صبح كه از خواب بلند ميشود با خود ميگويد كه از فردا صبح براي زندگي ام برنامه ريزي خواهم كرد كه روزي 8 ساعت كار كنم، روزي 2 ساعت ورزش، 2 ساعت تفريح و دو ساعت مطالعه.
هر روز صبح كه از خواب بلند ميشود با خود ميگويد كه ديروز كه نشد، از فردا صبح براي زندگي ام برنامه ريزي خواهم كرد كه روزي 8 ساعت كار كنم، روزي 2 ساعت ورزش، 2 ساعت تفريح و دو ساعت مطالعه.
و هر شب ميخوابد به اميد اينكه هر روز صبح از خواب بلند شود و سناريوي تكراري را اجرا كند كه شامل 15 ساعت كار و 9 ساعت خواب است.

+ نوشته شده توسط سیامک در 13:12 .
جمعه بیست و نهم آذر 1387
هان؟؟


خیلی در تعجب هستم که چطور این همه پیشرفت علم و فناوری در دنیا نتوانسته راه حلی برای غصه خوردن آدم ها پیدا کند.

آدمها هیچ وقت قابل پیشبینی نبوده اند. حتا کسل کننده ترین و قابل پیشبینی ترین آدمها هم در مواقع خاصی دست به کارهایی میزنند که کاملا غیر قابل پیشبینی و عجیب هستند. وقتی که این اقدامات بدون دلیل مناسبی همراه باشد، فقط باعث تعجب اطرافیان میشود. ولی وقتی که آدم اطمینان دارد که علتی برای یک رفتار یا یک واکنش (یا شاید یک کنش!) وجود دارد ولی این علت بیان نمیشود، به شدت در حالتی مابین کنجکاوی، حماقت و ناباوری گرفتار میشود که هیچ راه حل مناسبی برای آن وجود ندارد.
برای آدمی مثل من که فکر میکند احترام گذاشتن به حقوق دیگران یعنی پذیرفتن خواسته های آنها به هر قیمتی، خیلی سخت تر است که از چنین شرایطی خلاص شود، چون فرو ریختن یک پل باعث قطع ارتباط فیزیکی مابین دو نقطه ذاتا غیر قابل دسترس میشود و وقتی دسترسی وجود نداشته باشد ...


+ نوشته شده توسط سیامک در 21:12 .
جمعه بیست و چهارم آبان 1387
گاهی اجبار است که تعیین میکند...
 

پایانی در کار نیست.

وقتی تا کمر در خاک مدفون باشی

همیشه آغاز راه میمانی

هرچند تا انتهایش دو قدم بیشتر نمانده باشد...

+ نوشته شده توسط سیامک در 17:0 .
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
باور کنیم که عاشقیم؟

در پس هر قطره ای از اشک ها

دنیایی است پر از بوسه

و قله هایی برای فتح کردن

که بر فرازشان قهرمانان هزاران هزار ساله

با سینه هایی ستبر، ایستاده اند و به سویی اشارت میکنند

که تجمع همهمه آمیز ابرها، ذهن مشوش مرا به خود باوری میرساند


+ نوشته شده توسط سیامک در 22:19 .
جمعه بیست و ششم مهر 1387
امروز از سوقصد برای قتل نجات پیدا کردم

دیگه از دستش خسته شدم. طاقتم سر آمده. من واقعا کم آوردم. دموکراسی اینجا بی معنیست. هرچه میگم بدون اجازه وارد ملک من نشو به خرجش نمیرود که نمیرود. واقعا این چه زندگی گربه ای است؟ از همه اینها گذشته، امروز کمر به قتل من بسته بود. پاورچین پاورچین به حیاط آمد، از پنجره سرک کشید، من همان لحظه اول دیدمش، ولی با خودم قرار گذاشته بودم حضورش را نادیده بگیرم تا راحت باشم. بعد به آرامی حیاط را طی کرد و در یک لحظه مناسب اسلحه اش را کشید و چکاند...
خوشبختانه من متوجه حضورش شده بودم. جاخالی دادم و از او عکس گرفتم. ملاحظه میفرمائید، چهره شیطانی و پلیدش را هنوز به خاطر دارم. رذل میخواست مرا به کشتن دهد. نمیدانم چرا؟ واقعا چه هیزم تری به او فروخته ام؟ گربه همسایه را میگویم ها....



________________________________________
دوستان عزیز، از اینکه به نوشته های من توجه میکنید و در کامنتها و پیامهای خصوصی خود نسبت به سلامتی روانی من ابراز نگرانی میکنید ممنونم. ولی باور بفرمائید مطالب وبلاگ من در سه موضوع منتشر میشوند که هیچ یک در بر گیرنده وضعیت زندگی و مشکلات احتمالی من نیستند. الف: داستانهایی از زندگی دیگران که در طول روز با آنها در ارتباط هستم، یا موضوعاتی که در روابط انسانها، اعم از روابط دوستانه، دشمنانه و غیره رقم میخورد. ب: داستانهای سرگرم کننده که متاسفانه به دلیل فعالیت بی اندازه این ذهن در به در من به بیرون تراوش میکند، و ج: خزئبلات سر سر مستی (منتها بدون مصرف نوشیدنی های الکلی! چون من از الکل متنفر هستم. ولی لذتهای زیادی همانند موسیقی، نقاشی، داستان و تفکر به موضوعاتی خاص مرا بسیار سرمست و مدهوش میکنند ;) )
با این وجود از لطف شما ممنونم. سپاس.

+ نوشته شده توسط سیامک در 23:49 .
جمعه نوزدهم مهر 1387
تقبل الله حاج آقا

دنیای ما بسیار ساده تر از آن چه که فکر میکنیم قابل نابود کردن است. کافیست در درک کردن همدیگر نکوشیم. و این کاریست که دقیقا در حال حاضر داریم انجام میدهیم.
دیروز داشتم فکر میکردم که چطور در آن واحد 7 میلیارد نفر بر روی کره زمین زندگی میکنیم که در عین شلوغی و در هم لولیدن اینقدر تنها و بدبخت هستیم. البته قبلا اینطور فکر نمیکردم. این جزو دریافت های جدید زندگی من است. پیش از این تصور میکردم که بالاخره راهی کشف خواهد شد که برای برقراری یک ارتباط بلند مدت نیازمند این همه تلاش و کوشش نباشیم.
ولی از وقتی که از تلاش کردن خسته شده ام و منافع شخصی ام به خطر افتاده است طبیعتا در جهت باد تغییر مسیر داده ام و نظرم عوض شده است. در واقع همه چنین کاری میکنند، منتها برخی افراد از اینکه سست عقیده بودن خود را به زبان بیاورند بیمناک هستند ولی بعضی مثل من پیش از وقوع نیز آن را به زبان می آورند. البته برای به زبان راندنش هم دلایل احمقانه ای برای خودم تراشیده ام.
به هر حال این جا دنیاست. همین است دیگر. گرچه هنوز هم به شکل احمقانه ای معتقدم رمز و رازها و پیچیدگی های جالبی در زیر این ظاهر مفلوک دنیا پنهان است، ولی الان دوست دارم بگویم که دنیا همین چیز ساده و مسخره ای است که میبینم. همین پرتغال گندیده، همین سیب گاز زده نیمه، همین ماهی گندیده، همین کثافت.
دارم تصمیم میگیرم که یک آدم بدی بشوم از آن بدهای خیلی بد! از آنها که قاتل هستند و متجاوز! از آنها که پول بیت المال را بالا میکشند و یک آب پرتغال هم رویش! از آنها که فرزند هم نمیشناسند! از آن حاج آقا عادلی ها! خوب است جانم؟ این شکلی بشوم؟؟

+ نوشته شده توسط سیامک در 19:36 .
چهارشنبه دهم مهر 1387
باید جدا شوم

شب تاریکیست و من افسرده
دل آشوبیست و افکاری مرده
میزند آسمان بر دلم چنگ
مینهد جای پای، ابر بر سنگ
دست او موهایم را آشفته
جانم بر تن او آلوده
باید جدا شوم از احوال این دنیا
عمر من طاق شده از طاقت این بافته...

+ نوشته شده توسط سیامک در 12:0 .
سه شنبه دوم مهر 1387
به خاطر او
 

 
مهتاب تشعشع زیبایش را امشب
بر صورت من پهن کرده
دختر ماه
تصویر وهم انگیز پیام آوران را در ذهنم می اندازد
ولی من همچنان بی هیچ پیامی
فقط انتظار میکشم و فکر میکنم:
آیا واقعا زیبایی ماه به خاطر پرواز اوست؟


+ نوشته شده توسط سیامک در 0:0 .
شنبه سی ام شهریور 1387
رویارویی





لبهایم که با آب دریا تر شد یاد رویاهای روز اول افتادم
ولی تلخیش را که چشیدم، یاد روز آخر....






+ نوشته شده توسط سیامک در 17:17 .
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
نظر شما در مورد مدرنیته چیه؟




دیروز وقتی به وبلاگ یکی از دوستان وبلاگی سر زدم، دیدم که ایشون در بالاست خودشون این مطلب رو نوشتن: مدرنیته را به هیچ عنوان دوست ندارم.
من هم از ایشون سوال کردم که: خوب اين خيلي بستگي به تعريف مدرنيته داره. ميشه بپرسم تعريف شما از مدرنيته چيه؟
و ایشون جواب دادن: به نظر من وقتی آدمها دیدن حرفی برای گفتن تو هیچی ندارن، سبک مدرنیته رو به وجود آوردن. شما به سبک مدرن تو تمام هنرها نگاه کن، نقاشی، موسیقی و خیلی چیزهای دیگه. هیچ وقت به زیبایی آثار گذشتش نیست، هیچ وقت.

حقیقتا وقتی این نظر این دوست وبلاگی رو شنیدم، خیلی متعجب شدم. خصوصا اینکه جمله اولشون تا حدودی درست بود. یعنی وقتی آدمها حرفی برای گفتن ندارن، سبک مدرنیته رو به وجود آوردن.... ولی برداشت ایشون از این جمله با من خیلی متفاوته. در واقع باید بگم: وقتی آدمها دیدن که نمیتونن احساساتشون رو با کلمات منتقل کنن، لاجرم حرفی برای گفتن نداشتن، مجبور بودن روشی رو برای انتقال احساساتشون کشف یا اختراع کنن، لذا مدرنیته رو به وجود آوردن.
جوابی رو که برای ایشون نوشتم، عینا اینجا قرار میدم تا شاید بحث مفیدی در این مورد شکل بگیره. من این احتمال رو هم میدم که دیدگاه من اشتباه باشه و خیلی خوشحال میشم نظر دیگران رو هم بدونم.

جواب من:

خوب من به نظر شما احترام میزارم ولی نمیتونم اون رو اینطوری که شما بیان کردید بپذیرم.
هنر مدرن رو نمیشه به سادگی رد کردن یک نقاشی کودکانه یا ساز زدن یک کودک رد کرد.
اگر یک مقدار در خصوص تاثیر روان شناسی در هنر تحقیق و مطالعه کنید، خصوصا در مورد دنیاهای حسی، شاید یک مقدار دیدگاه شما عوض بشه.
من بهتون پیشنهاد میکنم کتاب بعد پنهان، اثر رابرت هال/انتشارات دانشگاه تهران رو بخونید. این کتاب به شکل جالبی تحقیقات نویسنده و سایر پژوهشگران رو در مورد دنیاهای حسی آدمها بیان میکنه.
اگر بخوام به شکل ساده ای منظورم رو توضیح بدم میتونم اینطور بگم:
یک نقاش کلاسیک عموما به طراحی آثاری چون طبیعت یا طراحی چهره و هر چیزی که یک مدل داشته باشه میپردازه. این نقاش نهایتا میتونه حسش رو در مورد اون مدل خاص یا جسمی که طراحی میکنه به شکلی متفاوت از دیدگاه مردم عادی به نمایش بگذاره.
ولی اگر یک نقاش حس عمیقی از احساسی گنگ داشته باشه تکلیفش چیه؟ میتونه یک گل رو بکشه تا احساسش رو بیان کنه؟ یا میتونه یک میز رو طراحی کنه که در بر گیرنده احساساتش باشه؟ خوب طبیعیه که نمیتونه. به همین خاطر رو میاره به هنر مدرن (البته این اسم هنر مدرن رو ما روش گذاشتیم، خود اون نقاش در پی انتخاب یک اسم نیست، بلکه فقط میخاد احساساتش رو نشون بده).
در این صورته که اثری رو خلق میکنه که توسط همه قابل درک نیست، بلکه کسایی که در مورد روحیات فرد نقاش، نحوه زندگی اون و اتفاقات زندگیش تحقیق کنن میفهمن که چه حسی داشته، و وقتی این حس رو درک کنن لذتی از درک این احساسات بهشون دست میده که با هیچ لذت دیگه ای قابل قیاس نیست. چرا؟ چون به طور کلی آدمها در انتقال احساساتشون به دیگران دچار ضعف هستن، پس وقتی یک نقاش تونسته احساساتش رو با یک اثر حتا برای تعداد معدودی از آدمها بیان کنه موفقیت بزرگی رو به دست آورده.
حالا اگر ما با دیدن یک اثر نتونیم معنی و مفهوم و احساسات پدید آورنده اون رو کشف کنیم، دلیل مناسبی برای تمسخر یا رد کردن اون نداریم. بلکه این ضعف در وجود ماست که باعث عدم درک اون شده. در طول تاریخ هنرمندان زیادی بودن که در زمان خودشون آثارشون مزخرف یا بی هنری قلمداد میشده، ولی به خاطر پیشرفت علم هنر شناسی امروزه درک آثارشون باعث میشه به ارزش و زیبایی اون هنرمندها و آثارشون پی برد.
حالا این مثال فقط در مورد نقاشی بود، این مثال رو میشه به خیلی جهات تسری داد. انواع هنرها، زندگی ها، سبکها و ...
ولی در عین حال در سالهای اخیر عده ای به زیاده روی در نشانه گذاری در آثار پرداختن. این زیاده روی باعث میشه که اون افراد فقط خودشون بتونن توضیح بدن که منظورشون از اثری که به جا گذاشتن یا رفتاری که دارن چیه. این زیاده روی عموما باعث میشه که شاهد زیبایی (به معنای عمومی زیبایی در ذهن مردم) نباشیم. بلکه شاهد آثاری باشیم که اگر در زمره آثار هنری قرار بگیرن، جزو هنرهای زیبا نیستن. بلکه جزو هنرهایی هستن که هدفشون خلق زیبایی نیست. بلکه این گروه از افراد معتقد هستن که هنر برای بیان یک منظور به درد میخوره. دیدگاه با قدمت تر که حتما بیشتر در موردش شنیدید میگه: "هنر برای هنر" این دیدگاه همونی هست که ما در زندگی عادی خودمون هم ازش خیلی استفاده میکنیم. مثلا میگیم فلان چیز چقدر خشکله. فلان منظره چقدر قشنگه، فلان تابلو خیلی زیباست و ...
پس باز هم به این نتیجه میرسم که اگر دیدگاه ما در مورد هنر با دیدگاه فرد دیگری متفاوته، نمیتونیم به راحتی اون فرد رو هنر گریز، یا ناهنرمند قلمداد کنیم.
نمیدونم تونستم منظورم رو به خوبی بیان کنم یا خیر. امیدوارم اینطور بوده باشه. قصد جسارت نداشتم، فقط میخواستم دیدگاه خودم رو بیان کرده باشم ;)

نظر شما چیه؟



* تصویر: وصول، اثری قدیمی و بی ارزش از خودم.


+ نوشته شده توسط سیامک در 9:39 .
دوشنبه هجدهم شهریور 1387
چهره های معصوم



این کیست که اینگونه لبخندش را بی پروا برای همگان هویدا میکند
اینجا شهر رزیلان است
چهره های معصوم در پسشان شیاطین مخوفی پنهان گشته
و لبخندها بوی لجن میدهند
کودکان بلوغشان را پشت شادی های دروغین پنهان میکنند
و راهبه ها لبخندهای شهوترانشان را با روبنده های توری میپوشانند
این منم، پنهان در خلا حضوری محو
در پس دیوارهای هستی، روبروی پنجره سیاه مسجد
که رو به گورستان باز میشود....




+ نوشته شده توسط سیامک در 0:20 .
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
عذاب هایی که میپسندم

اسکله بندر انزلی

وقتی ساعت 12 شب، توی بندرگاه زیر نور خفیف لامپهای قدیمی نشسته ام، صدای دریا گوشم را مینوازد و نسیم مرطوب صورتم را میپیماید، به تنها چیزی که میتوانم بیندیشم تو هستی. هنوز هم بعد از این سالهای طولانی، پس مشکلات فراوان، درسها و عبرتها و تجربیات سخت...
نمیدانم چگونه خلق شده ام که اینچنین خاطرات غریبم از پس این حجم عظیم تجربیات حسی به بیرون پرت میشوند. خاطرات خفیفی که شاید هیچ نکته پر رنگی برای بیان ندارند. مثلا: یک بار نشسته بودیم و من به چشمانش لبخند میزدم.
ذهنم پر است از این خاطرات، که هیچ نکته پر رنگی ندارند. ولی هستند، و پر از تو. نمیدانم چرا هستند، ولی هر روز مرور میشوند، به هر بهانه ای، با ریختن یک جرعه چای در لیوان، پهن کردن رخت بر بند، پوشیدن کفشها، سوار شدن ماشین، باز کردن در بطری و ...
فکر میکنم این گربه همسایه هم این را فهمیده. هر شب در همین ساعات سری به پشت پنجره میزند، افکار مرا مشوش میکند، مجبورم میکند بخشی از خاطرات گذشته را به یاد بیاورم و میرود. نمیدانم این موجود خواب و خوراک ندارد؟ چمیدانم. ولی احتمالا در زندگی های آتی خود فردی فوضول و موی دماغ متولد خواهد شد.
به نظر شما گربه های پشمالو هم موقعی که نسیم به صورتشان میخورد همان حسی را دارند که ما داریم؟


+ نوشته شده توسط سیامک در 22:3 .
چهارشنبه سی ام مرداد 1387
سرد و سفید





دلم شدیدا برای زمستون و برف و سرما تنگ شده. آخ که چقدر من عاشق سرما هستم...





+ نوشته شده توسط سیامک در 22:29 .
جمعه هجدهم مرداد 1387
گاهی اوقات کارهای بزرگ یک باره میشوند...

این روزهای گرم تابستان مرا دیوانه میکند. گرچه از گرما تنفر دارم، ولی احساسی که از دیدن باغچه داخل حیاط در گرمای تابستان به من دست میدهد وصف نشدنیست.
این احساس همراه با تصویری گنگ از چند کودک است که در باغچه نشسته اند و خاک بازی میکنند، گه گاهی از آب حوض بر روی سر هم میریزند و میخندند...
احتمالا این باید یکی از تجربیاتی باشد که قبل از پنج سالگی رخ داده و من آن را به درستی به خاطر نمی آورم. آخر نمیدانم گفته بودم یا نه، خاطرات من اینگونه هستند که از یک روز بعد از ظهر در پنج سالگی به اینطرف، تا حالا تمام خاطراتم جزء به جزء در خاطرم هستند. ولی قبل از آن هیچ خاطره شفافی را به یاد نمی آورم.
البته من خاطراتی هم از پدر بزرگ مادریم دارم که بسیار برایم شفاف و روشن هستند، ولی هرچه از آن خاطرات تعریف میکنم بقیه من را دیوانه قلمداد میکنند، زیرا پدربزرگ مادریم پیش از تولد من فوت شده بودند.
اولین خاطراه ای که به یاد دارم مربوط است به سنگ پرانی من و برادرم به همراه پسر دائی هایم. دو گروه شده بودیم و برای هم سنگ میپراندیم (مثلا برای تفریح این کار را میکردیم!).
ظاهرا در این گیر و دار سنگی بر سر من خورده بود که متوجه نشده بودم. شاد و خندان بودم و هیچ احساس بدی نداشتم. ولی به محض اینکه برادر بزرگم به من گفت که از سرم خون جاری شده، نمیدانم چرا یک دفعه درد به سراغم آمد و شروع به ار زدن کردم.
بزرگترین کاری که در دوران کودکی انجام دادم (از نظر فیزیکی!) این بود که زمانی که ساکن اندیمشک بودیم، یک روز یکی از پسر دائی ها بر طبق روال معمول مرا دنبال میکرد که نوبت روزانه مرا برای سقوط در جوی لجن در خانه به جا بیاورد. این را بگویم که جوی های خیابان های اندیمشک وصف ناشدنی هستند، تقریبا یک متر عرض دارند و معمولا پر از لجن هستند، زیرا هوا بسیار گرم است.
در این حین بود که من پا به فرار گذاشتم، به طور اتفاقی در آن روز یک کمرشکن 18 چرخ در حال عبور از خیابان بود، من هم یک دفعه به خودم آمدم و دیدم پسر دائی مظلومانه کنار خیابان ایستاده و من وسط خیابانم و 18 چرخ بینوا هم برای اینکه مرا زیر نگیرد با دو چرخ درون جوی لجن سقوط کرده. بیچاره دو شبانه روز در آنجا بود تا آخر سر با جرثقیل بیرون آمد. تصور میکنم اگر مرا زیر گرفته بودن به نفعش بود ;)
نمیدانم چرا خاطرات کودکی همیشه مرا به گریه می اندازد...

شما چطور؟


+ نوشته شده توسط سیامک در 16:19 .
شنبه دوازدهم مرداد 1387
زر نزن احمق

خود باوری در زندگی مساله بسیار مهمی است. من معتقد هستم که تنها فاکتور مهم در موفقیت در کارها خودباوری است. مثلا ورزشکارانی که در شرایط برابر بدنی با ورزشکاران دیگر هستند، فقط در صورتی که در خودباوری برتری داشته باشند میتوانند موفقیت کسب کنند.
این مساله تا جایی پیش میرود که آدم گاهی اوقات کارهای خارق العاده ای میبیند که به جز به سبب خودباوری افراطی نمیتواند علت دیگری داشته باشد. نمونه این کارهای خارق العاده را به وفور در بین هم قاره ای های عزیز هندی میبینیم.

هنرمندان هم جزو آن دسته از افرادی هستند که وقتی به خودباوری لازم برسند هنرشان بهتر درک میشود. مثلا هنرمندی که خیلی شکسته نفسی میکند و خودش را دست پایین فرض میکند اکثرا از طرف دیگران هم در سطح پایین تری نسبت به واقعیت خودش قرار میگیرد. ولی هنرمندی که هنرمند بودن خود را باور میکند طبیعتا بهتر میتواند از هنرش دفاع کند.

ولی وای به حال من که این روزها درگیر افرادی شده ام که ادعایشان در هنرمند بودن از ادعای خدا برای خدا بودن بیشتر است! (این ادعا به خودی خود ایجاد مشکل نمیکند) ولی متاسفانه به اعتقاد بنده گربه همسایه ما به مراتب هنرمند تر از دوستانیست که ذکرشان رفت.
نمیدانم به چه زبانی باید این مساله را به کسی گفت، بدون اینکه یا آدم را مضروب نکند و یا اینکه خود زنی نکند! آیا راه حلی به نظر شما میرسد؟؟


+ نوشته شده توسط سیامک در 1:13 .
دوشنبه هفتم مرداد 1387
پر پرواز سیمرغان

‏‫بوسه ای بر گونه های گرمت میزنم

تا در شبهای بهاری

به همراه نسیم

از هر کوی و برزن گلی برچینی

و به موهایت بچسبانی

تا زیبایی وجودت با طبیعت پیوند بوخورد

و این چنین است که زندگی در رگهایت میجوشد

و رویش امید در دل من به پر پرواز سیمرغان پیوند میخورد....



+ نوشته شده توسط سیامک در 2:26 .
جمعه چهارم مرداد 1387
این آغازش بود

وقتی چشمانم را باز کردم، اولین تصویری که در ذهنم نقش بست تصویر او بود. چرائیش را نمیدانم، ولی این اتفاقی است که همیشه می افتد، و در همان حال شعری که برایم سروده توی گوشم می پیچد: در تلاش برای هستی، هر لحظه، لحظه ایست نو، با تکاپویی چند باره، و کویری بکر برای کاشتن هر چه خوبیست، فقط باید آبش داد ...
تصویر قشنگی است. شاید اگر این شعر را نسروده بود من اینقدر به زندگی امیدوار نبودم. خیلی دوستش دارم، ولی نمیدانم چرا نمیگذارد خودم او را کشف کنم. خیلی برای نشان دادن خودش عجله دارد.
و من هر شب فکر میکنم که دیگر چیزی برای گفتن ندارد، تمام شده، ولی چقدر حرف دارد برای گفتن این عزیز من، آنشب قبل از رفتنش در گوشم زمزمه کرد: بخواب و نترس، از پیوستن به رویایی که در آئینه تجلی میابد، و در اندیشه درویشی، که مزامیر شب را به جرعه ای شراب از یاد میبرد...
و من نیز چه کودکانه مست شدم، رویایی در ذهنم شکل گرفت، تمام آلام را از یاد بردم و به خواب رفتم.
این آغازش بود.

+ نوشته شده توسط سیامک در 23:33 .
چهارشنبه دوم مرداد 1387
میگویی نه؟؟ اشتباه میکنی...

 

بعضی روزها اینگونه آغاز میشود، هیچ راه حلی هم برای تغییرش وجود ندارد، ابرهای بد ذات آسمان را اشغال میکند، کلاغها بر روی درختان غار غار میکنند (تا دیروز فقط یا کریم ها بو بو میکردند) گنجشکها با عجله و سراسیمه بر زمین نوک میزنند و من با یک اندوه ناشناس از خواب بلند میشود. به خودم سلام نمیکنم، صبح به خیر نمیگویم، و وقتی به صورتم آب میزنم آن را نوازش نمیکنم.
هیچ کاری پیش نمیرود و تپش قلب من هماهنگیش را با ضرب آهنگ جاری شدن زندگی از دست میدهد. در این هنگام است که پاورپین پاورچین، مانند دزدهای بدذات به اینجا میآیم و یک سری خزئبلات را تحویل خوانندگان وبلاگم میدهم. اغلب هم متهم به داشتن اسکیزوفرنی میشوم.

امروز داشتم فکر میکردم که چطور میتوان بدون داشتن چتر نجات از هلیکوپتر به پایین پرید. به نظرم رسید که این کار بیش از اینکه نیاز به حماقت داشته باشد نیاز به شجاعت دارد، ولی بعد به این نتیجه رسیدم که حماقت و شجاعت تقریبا مترادف هستند.
درست مثل منطق و احساس. منطق و احساس در واقع یک چیز هستند. ولی وقتی کسی داد میزند یا کله اش را به دیوار میکوبد، یا لبهایش را برای بوسه غنچه میکند به آن احساس میگویند، و وقتی در آرامش و با حالتی جدی حرف میزند به آن منطق میگویند.
میگوئید نه؟ پس چرا بین منطق های مختلف هم اختلاف نظر وجود دارد؟ اگر منطق واقعا وجود داشت و مجرد و مطلق نیز بود آنوقت تمام افراد منطقی یک جور فکر میکردند. ولی در واقع منطق نوعی احساس است که به شکل مناسبی بیان شده باشد.

حال من خوب است، حال شما چطور است؟؟

 

+ نوشته شده توسط سیامک در 14:20 .
یکشنبه سی ام تیر 1387
قربانت بروم جانم

دزدها واقعا آدمهای سخت کوشی هستند. من تصور میکنم وزارت کار و امور اجتماعی باید این شغل را در رده کارهای سخت و پر مخاطره قرار دهد.

برخی دزدها باید مدتهای زیادی به جمع آوری اطلاعات بپردازند تا بتوانند به دزدی مورد نظر بپردازند. برخی دیگر هم مجبور هستند تخصص های مختلف و متفاوتی نظیر: آهنگری، قفس سازی، کامپیوتر و نقشه برداری را کسب نمایند.

ولی مانند همه مشاغل دیگر دزدی هم اختلاف طبقاتی دارد. بعضی دزدها به دلیل قوای ضعیف ذهنی نمیتوانند به دزدی های بزرگ دست بزنند. بعضی دیگر هم قوای جسمی ضعیفی دارند و نمیتوانند به بالا رفتن از دیوار مردم دست بزنند، از این رو به دزدی های خرد میپردازند.
دزدهای عزیزی هم هستند که آفتابه دزد هستند. این دزدها فقط چیزهای کم ارزش میدزدند. مانند این دزدی که در همسایگی ما زندگی میکند و هر از چند گاهی به منزل ما سری میزند. ولی متاسفانه چیز درخور توجهی پیدا نمیکند و با نا امیدی اینجا را ترک میکند.
من همیشه دلم برای او میسوزد، اینبار بنده خدا از روی ناچاری خربزه ای از یخچال برداشته بود و در حیاط خانه خرده بود، من احتمال میدهم در آن هنگام گریه هم میکرده، البته برادرم این موضوع را قبول ندارد.

یک نوع دیگر از دزدی که این روزها رواج دارد دزدی دولتی است. نمونه این دزدی اداره امور مالیاتی است. لطفا زود قضاوت نکنید! من از ان دسته آدمهایی نیستم که میگویم مالیات نباید باشد. اتفاقا طرفدار سه آتشه مالیات هستم. ولی مقدار مالیات و معیار سنجش آن باید صحیح باشد. در حال حاضر مقدار مالیات گرفته شده از مشاغل غیر منطقی است. برای مثال مالیات بر موجودی نقدی 25 درصد است. یعنی اینکه اگر در پایان سال مالی 100 میلیون تومان در حساب بانکی شرکت شما وجود داشته باشد باید 25 میلیون تومان آن را به دولت محترم پرداخت نمائید.
برخی دوستان میگویند که در برخی کشورها مالیات 50 درصد است، و من میگویم: "احمق جان، در آن کشور محترم، دولت به بنده که در آنجا مالیات میپردازم خدمات مناسبی میدهد. وقتی به ادارات برای انجام امور اداری مراجعه مینمایم در چند دقیقه تمامی فعالیت به شکل مکانیزه انجام میشود. بانکها همواره به شکل از قبل تعیین شده ای آمادگی پرداخت تسهیلات بانکی دارند و با سود منطقی به ارائه تسهیلات میپردازند."

برخی دیگر میگویند بالاخره باید فرهنگ پرداخت مالیات نهادینه شود. بنده هم میگویم: "احمق جان، بزرگترین بخشی که در حال حاضر باید مالیات بپردازد خود دولت است. زیرا میزان تصدی دولت بر اقتصاد و بازرگانی در ایران بیش از 75 درصد است. به همین دلیل دولت ابتدا باید خودش از خودش مالیات بپردازد. از طرفی بزرگترین مصرف کننده هم خودش است. مثلا شرکت من فقط به ادارات و موسسات دولتی خدمات میدهد. مالیاتش هم همان موقع از مبلغ پرداختی کسر میکند. ولی من برای اثبات این موضوع باید کلی نامه نگاری انجام دهم. در ضمن چرا همیشه باید نهادینه شدن چیزها از اقشار بدبخت جامعه آغاز شود؟ چرا شرکتهایی با سرمایه 5 هزار میلیاردی مالیات نمیپردازند و گردنشان هم کلفت است؟؟"

به هر حال من معتقدم و همینجا هم اعلام میکنم که بنده فکر میکنم درآمد مالیاتی ایران فرقی با دزدی نمیکند. من هم چون زورم نمیرسد مجبورم مالیات را پرداخت کنم. ولی راضی نیستم. امیدوارم یک روز این روند ظالمانه تغییر کند. البته نه به بهای نابودی بنده. (دوست داشتم در مورد فرار مغزها هم بنویسم، ولی دید بی فایده هست، چون همه به این موضوع واقف هستند!)

+ نوشته شده توسط سیامک در 20:24 .
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
نفرین میکنند

توضیحش خیلی مشکل است، باید خیلی تلاش کرد تا توضیحش داد. به اعتقاد من هر فردی، شبیه یک عنصر طبیعی است. مثلا وقتی کسی را برای اولین بار میبینم در همان برخورد های اولیه ناخود آگاه او را شبیه چیزی میبینم، اغلب میوه ها.
مثلا مادر من شبیه آسمان آبی است. پدرم شبیه گندم، فرهاد شبیه خرما است و بهمن شبیه شمعدانی. مینو شبیه طلوع خورشید است، مثل پریشا.
شهرها هم برای خودشان داستانی دارند، ولی شهرها اکثرا با رنگ ها مشخص میشوند. مثلا تهران خاکستری است، اهواز قهوه ای، بروجرد آبی و اندیمشک قرمز پر رنگ مایل به زرشکیست. شیراز خردلی و ...
این نوع برداشتها در زندگی من زیاد اتفاق می افتد، و متاسفانه این روزها باعث دردسر من شده است. قضیه به همین برداشت های احساسی مجرد ختم نمیشود. این روزها وقتی در خیابان راه میروم صدای مورچه ها را میشنوم که نفرین میکنند، گنجشک ها که ما را احمق صدا میزنند و پشه ها که با نگاه های هیزشان منتظر حواس پرتی من هستند که ترتیب را یک سره کنند.
وقتی یک مقداری شکم به خودم زیاد شد تصمیم گرفتم تست آی کیو بدهم، متاسفانه تست آی کیو هم با رقم 135 بل کل مرا از حصول دیوانگی نا امید کرد. فقط متعجب شدم که این آی کیو در حد نوابغ بزرگ جهان چرا تاثیر مهمی در زندگی ام ندارد. خدا عالم است.
دلم برای گربه همسایه تنگ شده. درست است که دخالت هایش در زندگی شخصی من عرصه را تنگ نموده بود. ولی در این شیراز که در هر ده قدم 9 زن میبینی و خدمه رستورانهایش هم خیلی بی ادب و بی نزاکت هستند آدم دلش برای فوضولی های گربه همسایه تنگ میشود.

به مرحمت شما من خوبم. شما چطورید؟

+ نوشته شده توسط سیامک در 8:29 .
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
هر موجودی عمری دارد...

هر روز صبح از خواب بلند میشوم، خمیازه ای میکشم و به بچه گنجشک هایی فکر میکنم که دیشب از روی درخت پایین افتاده اند. و به ماشین هایی که آنها را زیر گرفته اند. و مادر هایشان که آیا غمگین هم میشوند؟ سالی چند بار؟
بعد بدنم را کش میدهم و به بچه گربه هایی فکر میکنم که از لانه ها بیرون جسته اند و رفتند زیر لاستیک های ماشین ها.
بعد بلند میشوم و آبی به صورتم میزنم و به این فکر میکنم که مقصر اصلی کارخانجات اتوموبیل سازی هستند یا آقای بنز یا خریدار ماشینها؟ شاید هم شهرداری؟ خدا چطور؟

شیراز شهر جالبی هست. 90 درصد شیرازی ها زن هستند. در خیابان که راه میروی در هر ده قدم 9 زن میبینی و یک مرد. البته من فعلا در این چند روزه فقط با آن قشر 10 درصدی سر و کار داشته ام. وقتی در خیابان زند قدم میزنم فکر میکنم که چطور میشود طوری وسط خیابان دوید و به آن طرف رسید بدون اینکه ماشین آدم را له کند.

آسمان آبی است؟ گمان نکنم. اقلا الان که من نگاهش میکنم آبی نیست. به طور کلی هم آبی نیست. شاید رنگش آسمانی باشد. تو چطور فکر میکنی؟ مهم نیست.

سحر میگوید وقتی به حرف های من گوش میکند ارتباطمان یک طرفه نیست. ولی من فکر میکنم یک طرفه است. و این مساله باعث میشود که سحر عاشق خوبی باشد. واقعا؟ نمیدانم. سحر میگوید که مثل يه مجسمه ساز، با تمام وجود اين حس رو خلق ميکند، بعد آن را جلا میدهد و سپس حسابی به آن عادت میکند، بعد میگذارد برود. من همین روند را برای سماور ورشو مادر بزرگم طی کردم. ابتدا آن را تعمیر کردم، سپس حسابی جلایش دادم، بعد در آفتاب قرار دادم که بوی نفت آن بپرد، ولی دزد آن را ربود. با این اوصاف من تصور میکنم که معشوق نوعی سماور ورشو است. البته این امکان وجود دارد که با پیشرفت فناوری انواع دیگری از جنسهای مرغوب تر هم تولید شده باشد. مثلا از جنس تیتانیوم.

کوئیلو میگوید چیزی که یک بار اتفاق بیفتد این احتمال را میشود داد که دوباره هم حادث شود. ولی چیزی که دو بار اتفاق بیفتد تکرار نمیشود. این را هم سحر گفت. و گفت که به سوال من جوابی نداده و گنجشک را هم دوست دارد، ولی کلاغ را دوست ندارد و پرستو را هم. حوصله هم ندارد. حتا حوصله مرا.

حالا باید دید با بوسیدن آئینه لبخندی بر لبش مینشیند؟ و آیا فکرش منحرف میشود که بی حوصلگی از یادش برود؟ من چمیدانم؟ اینقدر فارسی بلغور کردم که زبان لاتی از یادم رفته. ولی چه میشود کرد؟ ناشر من از زبان کتابی حمایت میکند و باید سعی کنم از این پس کتب را به فارسی کتابی بنویسم و متنهای قبلی را هم به فارسی برگردانم. خدا به خیر بگذراند. فعلا که لهجه شیرازی گرفته ام.

حال شما چطور است جانم؟

+ نوشته شده توسط سیامک در 23:1 .
سه شنبه هجدهم تیر 1387
طعمش را چشیده ای تا حالا؟

یک روز عصر به خانه می آیی، لباسهایت را در میاوری، دوش میگیری، لباسهای نو میپوشی و ادکولن مکس واتر لاو میزنی، روی مبل مینشینی و یک دور خاطرات دوران کودکی تا جوانی ات را مرور میکنی و در انتظار مینشینی.
ولی هیچ اتفاقی نمیافتد، چون تو در انتظار هیچ چیز هستی. هزاران بار این کار را تکرار میکنی، ولی نتیجه ای نمیگیری. ولی درست در همان روزی که خسته میشوی و دیگر دوش نمیگیری، لباسهای نو نمیپوشی و ادکلن مکس ماتر لاو نمیزنی و روی مبل هم نمینشینی و خاطرات را هم به فراموشی میسپاری، به سراغت می آید. و تو غافلگیر میشوی. درست مانند شهرداری که با تمام آمادگی که همیشه دارد، هر وقت برف می آید غافلگیر میشود، چه برف سنگینی باشد و چه سبک.
آزمایش همین است. غافلگیری، اتفاق، مشکل و عدم قطعیت. چه میشود کرد؟ فکر نکنم کاری بشود کرد. گاهی اوقات در شرایطی در آسان ترین آزمایشات شکست میخوری که هزاران آزمایش سخت را پشت سر گذاشته ای. ولی وقتی شکست میخوری کسی پیروزی ها رو کار ندارد. شکست خورده ای و باید بازنده باشی و بمیری و حرف نزنی و هیچ کار دیگری نکنی...
طعمش را چشیده ای تا حالا؟


+ نوشته شده توسط سیامک در 22:58 .
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
همه جا را بیابان میسازم، من عاشق بیابانم


در سرتاسر سرزمین های بایر،

صداهای هراسناک سرودخوانان

داستانهای روح های سرگردان صحرا ها را میخوانند:

روح های بلعیده شده توسط شنهای سوزناک

و غوطه ور در ریگهای روان.

پیامبر باد

تصویر سراب گونه ای از یک مرد را

که از شنهای روان بر میخیزد

و در هوهوی بادهای وهم انگیز ناپدید میشود

تداعی میکند...

همانند خرافه های پر قدمت عشق و هراس

که پر کننده شبهای باده نشینان است

...



+ نوشته شده توسط سیامک در 23:16 .
پنجشنبه ششم تیر 1387
آیا احمق بودن بهتر است؟

پیش از این لیلا گفته بود که " تو به دیگران کمک میکنی چون نیازمند تشکر کردن دیگران هستی " ولی من باور نکرده بودم. ولی نمیدانم چرا برای رد کردن نظرش تلاش بسیاری کردم. ولی بی فایده بود. به هر حال این نظر او بود. در کل شاید بهتر بود اصلا در این خصوص حرفی نمیزدم. چون تلویحا نظرش را تائید کردم.
ولی الان که فکر میکنم میبینم که احتمالا همه شش میلیارد و نهصد میلیون نفر بقیه مردم هم به همین دلیل چنین کاری میکنند. اینطور نیست؟ من فکر میکنم اینطور است.

امروز آسمون آبیست. مثل آن تیشرت آبی رنگ من که یقه دارد. چقدر شاد بودم وقتی میپوشیدمش. ولی امروز که آسمون آبیست چرا شاد نیستم؟ همه بدبختی های من در زندگی تقصیر این گربه همسایه است. اگر یک قاتل بلفطره بودم به راحتی این عامل بدبختی رو از سر راه بر میداشتم و به راحتی سراغ عامل بعدی بدبختی خودم میرفتم. (عامل دوم زنی کینه توز با چشمانی پر از خون، با حرکاتی سریع مانند مرغ و گردنی دراز است که همیشه آمادگی لازم را برای سرک کشیدن در زندگی اطرافیان و قهوه ای کردن خود و دیگران دارد، ولی چون به طرز شگفت آوری حماقت در وجودش نهادینه شده و از طرفی من از او زیرک تر هستم معمولا به دست و پا افتادنش باعث خنده مفرح و دلچسب من میشود.) به این ترتیب میتوانستم با برداشت همه حدودا شش میلیارد عوامل بدبختی خودم از سر راه، طعم خوشبختی را بچشم.

نمیدانم چرا اخیرا تمامی بحثهای سیاسی من با دوستانم به نارمک منتهی میشود. این اتفاق قطعا نمیتواند یک اتفاق بی دلیل باشد. حتما نشانه ای است برای تحول زندگی من. ولی اگر در نظر بگیریم که خانه رئیس جمهور محترم در نارمک است، و گوجه فرنگی هم در نارمک بسیار ارزان است، باید قبول کنیم که حتما یک ارتباط تنگاتنگ و پیچیده بین بحث های من، نارمک و گربه همسایه وجود دارد.
به همین دلیل همینجا یک پیشنهاد ارائه میدهم، که برای اصلاح امور اقتصادی مملکت و کوتاه شدن دست بیگانگان از اقتصاد ایران، کلمه " گوجه فرنگی " را به کار نبرید و به جان آن از کلمه فارسی " گرجه " (با فتح ج) استفاده کنید.

جدیدا پرزیدنت سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه به عنوان سومین سیاستمدار منفور از نظر من انتخاب شده، پیش از این نیز نخست وزیر اسرائیل چنین لقبی را از من دریافت کرده بود. حالا پیدا کنید پرتغال فروش را.

احمق بودن خوب نیست، گرچه به تنهایی عیبی هم ندارد. به هر حال جامعه به نقش افراد احمق هم نیازمند است. ولی وقتی احمق بودن به یک شرط برای زندگی بهتر تبدیل شود دیگر احمق بودن بهتر از احمق نبودن است.



این روزها به مترسکی تبدیل شده ام که پرندگان را از ته قلب دوست دارد، به آنها عشق میورزد و برایشان دانه میریزد. پرندگان نیز از او فرار نمیکند، گرچه به طرز وحشتناکی زشت و ترسناک است و هر پرنده غریبه ای را میترساند.

حال شما چطور است؟


+ نوشته شده توسط سیامک در 18:56 .
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
گفتگو های عاشقانه

- عزیزم تو اصلا معشوق خوبی نیستی. در واقع معشوق بسیار بدی هستی.
- چرا؟ خوب چون خیلی خودخواهی.
- چرا؟
- خوب چون تو هر حرفی دلت میخاد میزنی، هر کاری دلت میخاد میکنی، ولی اگر من کاری رو به اندازه یک دهم کاری که تو با من کردی باهات انجام بدم رفتارت صد و هشتاد درجه تغییر میکنه.
- خوب من فقط دارم تو رو آزمایش میکنم.
- آزمایش؟ هر روز و هر لحظه آزمایش؟ من که موش آزمایشگاهی، نیستم. ضمنا دستمال توالت تو هم نیستم که منو مصرف کنی و بعد در سطل آشغال رو باز کنی و شوت اینتو ترش!
- یعنی من با تو این کار رو میکنم؟
- بله تو دقیقا همین کار رو میکنی.
- تو که میگفتی من روشن فکرم و فکرم بازه و ....
- چه ارتباطی داره؟ یعنی روشن فکر اون کسیه که اجازه بده تو روزی چهار بار، صبح و ظهر و عصر و شام قهوه ایش کنی؟
- بی ادب.
- بی ادب من هستم که از حقوق انسانی خودم صرف نظر نمیکنم؟ یا تو که بویی از انسانیت نبردی و هر لحظه یه آزمایش جدید روی من میریزی؟ تا حالا دقت کردی که هر بار منو آزمایش کردی به نتیجه خوب رسیدی؟
- آره خوب. همینطوره.
- خوب حالا به اینم فکر کردی که تو در تمام آزمایشات من، تاکید میکنم، تمامشون شکست خوردی؟ فکر کردی؟
- خیلی بیشعوری.


- بله. من بی شعور هستم چون حقیقت رو میگم. تو واقعا نیازمند تغییر هستی. تو از نظر شعور تهی هستی. کاملا تهی. این رو به عنوان توهین تلقی نکن، بلکه به عنوان یک حقیقت و توصیه دوستانه. تو واقعا باید خودت رو از صفر بسازی. البته برای نفر بعدی که علاقمند با دوستی با تو باشه.
- تو از اول هم آدم مزخرفی بودی.
- بله بله. درسته! فقط دو سه جمله قبلی خودت رو به خودت یاد آوری میکنم تا بفهمی چرا گفتم تهی هستی. یادت باشه که مهمترین ویژگی آدمهای احمق اینه که در یک لحظه عاشق کسی میشن و در لحظه متناظر با اون به سادگی نسبت به همون فرد احساس تنفر میکنن.
- آره دقیقا! مثل تو.
- خوش باشی و شاد جانم! من اطمینان دارم که تو در زندگیت هیچ وقت طعم عشق و دوستی رو درک نخواهی کرد، چون تقریبا هر کسی که بهت نزدیک میشه میدونه که به زودی از تو جدا خواهد شد. تو فقط یک پر مدعا هستی که هیچ راهی برای اثبات ادعای خودت نداری. چون ادعاهای تو اصلا وجود ندارن.
- خفه شو مادر ...
- دیدی گفتم ;)




پ.ن: طبق معمول تراوش ذهنی است و از جایی برداشت نشده.
پ.ن: تو خوبی؟


+ نوشته شده توسط سیامک در 23:51 .
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
این منم، برادر ماه و فرزند خورشید

امروز صبح که از خوب بلند شد بهش گفتم چطوری؟ گفت: بد نیستم. از اینجا بود که فهمیدم امروز روز دلچسبی نخواهد بود. من میدونم که از شبی که پریشا بهش گفته که گرفتن دستش اعصابش رو خورد کرده، در این فکره که چطور ممکنه گرفتن دست یک آدم باعث بشه اون فرد ادعا کنه چند روز از زندگیش مثل زهر مار گذشته؟؟

و زهر این فکر باعث شده که چند روز دچار دوری شدید از انسانیت بشه. ولی من میدونم که این دم نیز بگرد. میگی نه؟ ببین. من میشناسم این بشر رو، یک دفعه میبینی در اوج غمهایش، زمانی که بادها هم در گیر و دار روزمرگی های هر روز خود، دست از پیچش و سوزش برمیدارند، و او را برای دفعات بیکران به لبریزی مستانه هیچی وا میدارند، مانند نسیمی خنک از راه میرسد، دستی بر صورتت میکشد و اینگونه است که تولدت را در میان رودهای تغیان زده بارور یاد آور میشود....

عجایب وجود هر آدمی بستگی به این داره که تصمیم بر چه نوع زندگی گرفته باشه. معمولا در این دنیا 98 درصد آدمها از قفسی که عقاید خودشون براشون رقم زده لذت میبرن و سالها به شکل مرده های کپک زده و مفلوک که با دیدن هر جنس مخالفی قلب و یک جای دیگشون به تپش میفته زندگی میکنن. همینطوره که هر روز کمی به این فکر میکنن که چطور این قفس رو برای خودشون زینت بدن، برای همین سعی میکنن شهوت ، رزیلت ، عادت و کثافت رو با برچسب عشق روی خودشون نصب کنن، حماقت و بدبختی رو به عنوان اخلاقیات سرلوحه زندگیشون قرار بدن و زشت ترین صدا ها و گوشخراش ترین عربده ها رو به عنوان سرود عشق و پیوند بسرایند!

ولی همیشه یک درصد آدمهای متفاوت هم وجود دارن. اینها همیشه دلشون از التهاب عشق سوزانه، ظاهرشون همیشه سرخ رو هست، ولی سرخ روئیشون باعث رسوائیشون نمیشه، ولی متاسفانه نمیتونن عاشق بشن، چون سالهاست مردن و خودشون هم نمیدونن. به قول سیامک:

التهاب عشق/درونم را میسوزاند/و برونم را سرخ میکند/سرخ رویی را رسوایی نمیدانم/لیک برای عشق دیر است/باید زنده بود تا عاشق شد/دیر بازیست که مرده ام/و خود نمیدانم!

یک درصد بقیه هم میشن اونهایی که در غار پر شوکت و پر شکوه تنهایی و خلوت خودشون زندگی میکنن، تصمیمات بزگ میگیرن، هر روز دچار تغییر میشن، عقایدشون رو سرن میکنن، هر روز کثافاتشون رو دور میریزن، به خوبها و بدها فکر میکنن، و نسبتهای دنیای خودشون رو محک میزنن و تغییرش میدن.

این دسته، صافتر هستن. تعدادشون کمه، ولی همین تعداد به اعتقاد من کفایت میکنن. تصمیمات بزرگ این آدمها باعث میشه پویا و زیبا باشن، از صد کیلومتری که میبینیشون، یا باهاشون 4 کلمه حرف میزنی میتونی تفاوتشون رو حس کنی، و تصمیمات بزرگشون در شرایطی زیباییشون رو نشون میدن که هیچ تصور ویژه ای ازشون نداری.... درست مثل این که از کوهی به سختی بالا میری و با بدبختی و فلاکت به قله میرسی، و وقتی کله مبارک رو از آخرین بلندی بالاتر میبری با صحنه چمنزار و چند تک درخت و ابر و غروب خورشید و نسیم خنک پذیرایی میشی...





هيچ كس نميتونه به دلش ياد بده كه نشكنه. ولي حداقل من يادش دادم كه وقتي شكست لبه هاي تيزش دست اون كسي رو كه شكستش نبره. چرا که کسی که دل من رو بشکنه دیگه شکستش، لزومی نداره هنوز هم مثل احمق های دایورت شده روی دیگران درباره این دل شکسته باهاش گفتگو کنم و تکه های خرد شده رو توی کیسه جمع کنم و تصور کنم تکه های دل خورد شده با اصل به هم پیوستشون یکیه! نه! اجزای تشکیل دهنده یه جسم به تنهایی برابر با اون جسم نیستن. بلکه همیشه واسطی هم هست که در دید اول به چشم نمیاد.

با ظاهری متفکرانه ثانیه هاش تند تند میگذره، ولی من میدونم که به هیچی فکر نمیکنم، البته خودش میدونه که در انتظار هیچی به چیزی نمیرسه... این قاعده سختیه، ولی قانونی اجباری. فعلا همه چیزش لغ شده. ولی در اون دوردستهای ذهنش یک سوسویی از نور چشمک میزنه. احتمال میدم که داره به سمتش میره، ولی این آدم محتاطی که من سراغ دارم.... به این آسونی ها قدم از قدم بر نمیداره، ولی وقتی قدم در راه گذاشت، با سرعت برق و باد پیش میره. من شاهدم که وقتی قدم بر میداره چقدر معشوق های اساطیری جذب میکنه.

دیروز باهاش رفته بودم پارک، پارک پر از کلاغ بود، خیلی جالبه که این روزها کلاغ ها هم مصلحت اندیش شدن. فقط جاهایی میرن که سوژه ای برای حضورشون وجود داشته باشه، خصوصا این روزها که فقط پارک رفتن هست و کبوتران عاشق در لابلای درختان و گوشه و کنارهای پارکها مشغول عشق بازی هستن و کلاغها هم بدبختانه مشغول دید انداختن و فضولی کردن...

گلهای کاغذی رو که آویزون در آسمون دیدم، تپش قلبم شدیدتر شد، چه پس زمینه زیبایی هم داشت، آسمون آبی با کمی ابر... نمیدونم این تپش قلبم از آسمون بود یا از گل کاغذی، هر چی بود گل کاغذی بود و آسمون و سحرگاه و عطر حضور حسی غریب.... آسمان کو همه ابر / نورها رنگ باختند / و جنون من امروز آرام گرفته.


+ نوشته شده توسط سیامک در 15:0 .
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
آره فکر کنم تو هم هستی

سرم گیج میره. تقصیر خودمه. نمیبایست اینطور میشد. من یک احمقم. تو چطور؟ معلممون همیشه میگفت آدم توی روز 15 دقیقه احمق میشه. اگر مهمترین تصمیماتشو توی اون 15 دقیقه بگیره بدبخت میشه. و اگر اون 15 دقیقه رو به زمانهای دوستانش اختصاص بده حتما عاشق میشه.
گربه همسایه امروز از دیوار خانه ما پایین پرید و آمد توی خونه و روی قالیچه رویاهای من خرابکاری کرد. بعد دوباره از دیوار بالا پرید و رفت روی قالیچه رویاهای همسایه نشست و شروع کرد به ناز کردن. و من مثل همیشه تنها فحشی که بلد بودم بهش بدم احمق بود.
ولی حالا که زمان گذشته و ساعت چهار بار نواخته فکر میکنم اون گربه احمق نیست. خیلی هم باهوشه. چون رویاهای من واقعا به درد همین فعالیت طبیعی بیولوژیک بدن گربه میخورن.
رویاهای شما چطور؟
امروز آسمون صاف و آبیه. درست مثل همون روزی که تو به من گفتی پسر خونت پایین اومده و اگر من نتونم بالا ببرمش مجبوری به روشهای دیگه ای متوسل بشی. و من نتونستم. چون نمیفهمیدم.
و من چقدر دچار دوگانگی شدم. یا باید از تو متنفر باشم، یا از آسمان صاف و آبی، هنوز تصمیم نگرفتم. ولی شاید از هیچکدامتان متنفر نشدم. خدا میداند در مغز لجن زده ام چه افکار پلیدی رقم میخورد. خدا میداند. خدا میداند؟
امروز یکشنبه هست. یکشنبه ها در اونجا چه خبره؟ مردم میرن کلیسا؟ تو چی؟ خاک بر سرت. من که میدونم. تو آدم بشو نیستی. ولی عیبی نداره. حقیقتا میدونم که بیش از این دستگیرت نمیشه، چون...
من امروز سرم گیج میره. شما چطور؟






پ.ن: حال من خوب است. حال شما چطور؟


+ نوشته شده توسط سیامک در 18:39 .
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
تغییر چیز خوبی میباشد

همیشه اینطور شروع میشه، یک روز صبح از خوب بلند میشی، نگاهی به اطراف میندازی و میگی: نه اینطوری نمیشه! باید یک تغییری در زندگی داد! و بدین سان است که کسی میمیرد و کسی میماند! و من تصمیم میگیرم اولین تغییر رو در وبلاگم بدم.
هر روز صبح که از خواب بلند میشم یک نیمرو همراه با عسل و مربا و چایی و گاهی اوقات شیر کاکائو میخورم، و این راز موفقیت من در زندگی هست. به همین سادگی.
من در واقع یک آدم هستم. یعنی احتمالا یک آدم هستم. ولی این لجنهایی که در مغزم رشد کرده و بعضی وقتها از دهانم بیرون میریزه یکمی من رو به آدمیتم مشکوک کرده. نمیدونم، شاید، شاید ولی چه خالی بی پایانی، خورشید مرده است و خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش.
توی روزنامه نوشته امام خمینی پیش از اینها گفته بوده "اسلام همیشه پیروز است". من در این مورد اطلاعاتی ندارم. نظر شما چیه؟ ولی نکته انحرافی اینجاست که آیا حکومت جمهوری اسلامی برابر است با اسلام؟ نمیدونم منظور امام خمینی چه بوده از این فرمایششون. هر چه بوده بر ما مستتر است!
بارون خیلی چیز خوبیه، خصوصا وقتی یه سقف بالای سرت نباشه. زن و بچه هات هم گوشه خیابون باشن و از قناعت و بی نیازی پر باشی. ولی اگر شکمت سیر باشه اصلا بارون حال نمیده. هیچ زیبایی هم نداره.
برگ درختای باغچه ما سیاهه. مال شما چطور؟

+ نوشته شده توسط سیامک در 23:30 .
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
هم ره پروازم میشوی؟


باکی نه

غمی نه

فرازی نه

فرودی نه

لبخندی میزنم به زیبایی کوه و آسمان آبی

و موهایم پَر شدن را تجربه میکنند...







پ.ن:
خوشحال کسی است که به علل پنهان هر چیز پی میبرد.
پ.ن: آسمان کو همه ابر / نورها رنگ باختند / و جنون من امروز آرام گرفته.


+ نوشته شده توسط سیامک در 1:11 .
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
بي انتهايي صدايت در حزن لحظاتم گم شده

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبی است

كه در انتهای صميميت حزن می رويد

در اين صميميت نيروي شگفتي است

كه در هيچ احساس ديگري نميگنجد

حزن حزن حزن

چقدر خوب بر روي زبانم ميچرخد

امروز تمامي ذرات وجودم سرشار است

آهنگ محزوني آن را فرا گرفته

و در اين پرده تاريك است

كه از نزديكترين احساسات غريب تا دورترين قربت ها

رنگ ميبازند

اين منم

در ميان راهي كه از ابتدا صدايش را ميشنوم

اي كاش صداقت صدايت را باور داشتم

افسوس كه وقتي پاي در راه گذاشتم،

بازگشتي نيست....







پ.ن: دو سطر اول از سهراب سپهري است.



+ نوشته شده توسط سیامک در 0:0 .
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
بی نشان


در علفزار آرمیده ام

آسمان آبی

با تکه ای ابر

احساس گنگ لطیفی را در دلم می پروراند

ناگهان به یادت افتادم

ای کاش به جای همه چیز، از خدا فقط بال و پری بخواهم

برای...

ساز دهنی کوچکی در جیب دارم

آه، نه

نیازی به آن نیست

ذره ذره وجودم امروز مالامال موسیقی وجود توست

حزن غیبتت را با موسیقی وجودت پر میکنم

چقدر صمیمانه دوستت دارم وقتی لبخندت را می بینم

آن دو سرچشمه هستی ات

که از دو سوی گلو به پایین خزیده اند

و با هر لبخندی، انگار که خون را به جای تو، به قلب من می فشارند

مرا مست دیدنت می کنند...



+ نوشته شده توسط سیامک در 0:0 .
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
شادی های زشتم ...


میخواهم بیاموزم

شادی را در هر لحظه از هستی تاریکی

که در نبود ایمان به عشق جای خود را

با لذات شهوانی پر کرده

و در این انتخاب است

که کسی میماند

و کسی میمیرد

لحظات زشت و زیبا اینچنین است که

در دریافت تاریکی از هیچ

به یکباره بر روزمرگی چنگ می اندازند

و در پیوستگی پوچی

راه های سرنوشت را هموار میسازند...

نقاط را دنبال میکنم

چرا که خطوط متصل کننده گذشته و حالند

و چه زشت میسازد حالم را...

________

میخواهم بیاموزم

شادی را در هر لحظه از هستی گلهای کاغذی

در حیاط خانه مادربزرگم

چه زیبا از دیوار آویخته شده اند

همانند اعتقادات من

که از دیوار جهلم آویزانند

و هر روز بچه های شیطان و فضول کوچه

چند گلبرگی از آن میچینند

به سخره میگیرند

و در زیر پاهای ترک خورده و سیاه خود

لگدمال میکنند

و چه زشت میسازد حالم را...


________

میخواهم بیاموزم

شادی را در هر لحظه ناب بوسه

که من بر لبان معشوقم در آئینه میزنم

و چه شاد میشوم که خنده اش را میبینم

ولی دیری نمیپاید که گوشه لبها به زمین اشاره میکنند

لبخندها به اخم ها میبازند

و من خنده های لحظات سکوت را در پشت سرم میبینم

دیگر نیازی نیست

نمیخواهم

باز کافر شده ام

دروغ، همچون پاششی از رنگ، وجود سفیدم را آلوده

احساساتم لق شده اند

و باز هیچی

بر سرخوشی های من غالب گشته

آفتاب پوستم را خشکانده

و طراوت لبهای نرمم دیگر به کار نمیآید...

و چه زشت میسازد حالم را...

این شادی ها...





پ.ن: این متن رو با صدای خودم ضبط کردم که میتونید در " اینجا " با حجم تقریبی 500 کیلوبایت دانلودش کنید.
البته این فایل فقط با ویندوز مدیا پلیر قابل اجرا هست.


+ نوشته شده توسط سیامک در 20:41 .
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
این آب آتشین دیر بازیست ره به حال خرابم نمیبرد



گفتم: این آب آتشین دیر بازیست ره به حال خرابم نمیبرد...

دوستی گفت: این شهر طاعون زده دیر بازیست ره به سامان نمیبرد...

و من گفتم:



گر این شــــهر ره به ســــامان نمیبرد / ره برم و ره خویش به سامان میبرم

لــیک ره گم کـرده ام و در بــــند یـــار / هرچـند هیزم، جز زلـــــف او نـمـیبینم

بـه که گویم که چـــونـــین در بند اویم / که اگر بند بگسلم پای در راه نمیبینم








سابقه نداشت ها !! اینطوری بیاد یدفعه :D


+ نوشته شده توسط سیامک در 22:22 .
دوشنبه پنجم فروردین 1387
اسیر افسرده





در ژرفنای عمیق ترین آسمان ها

در مرتفع ترین دریاهای غریب

در عمق پوسیدگی

از ژرفنای دیگر بنیان های صمیمی

آنجا که گل ها برای زندگی به آب و خاک نیازی ندارند

و ستاره ها، ستاره های نیلگون، شب های هزاران هزار ساله ام را روشن می کنند،

موسیقی پوسیدگی نفس های به یکه افتاده من

قناری ها را تا ابد، در قفس های بی حصار به اسارت می گیرد

غم برایم معنایی ندارد

عبور جریان افکار بهاری از فراز چهره ام،

افسردگی را از یادم می برد

و همینگونه است، که در همهمه گنگ حقیقی توبه

تا ابد خواهم مرد...



+ نوشته شده توسط سیامک در 0:0 .
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
ناگفته دلیلش پیداست




و همه ما نیز از سر عادت به دنیا آمدیم

ای کاش آدمها به همان زیبایی که می نویسند زندگی کنند

ای کاش آدمها به همان زیبایی که در دفتر خود می نویسند، در دفتر دیگران هم بنویسند

و نه از سر عادت خود را منزه و دیگران را ... بنامند





پ.ن: کم ارزش ترین آدم ها کسایی هستن که یک روز دوست کسی هستن و فردا از او متنفرن. چون نه اون دوستی و نه اون تنفر از روی عقل و حقیقت نبوده و نیست...

پ.ن: بعضی اوقات پیش میاد که آدم های منطقی هم گول ظواهر رو میخورن. چون آدم ها منطقا بی منطق هستن ;) در واقع ما انسان ها از منطق بی بهره ایم. این منطقی که ما در خودمون سراغ داریم فقط یه احساسه. احساس.

پ.ن: در آذر ماه سال 84 داشتم به این فکر می کردم که چرا آدم هایی که زیاد در مورد عقایدشون حرف میزنن به نظر بقیه بیچاره میرسن، الان دلیلش رو فهمیدم... ولی یکمی دیر فهمیدم. شاید چون به روش اشتباهی دنبال فهمیدنش رفتم.

+ نوشته شده توسط سیامک در 23:0 .
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
تومینو ...




ای كاش سكوت و تاريكی و سرما را

تو برايم ميشكستی

تا چشم بسته و قدم به سرزمين باران ميگذاشتم

پی تو...





پ.ن: خود خود تو.

+ نوشته شده توسط سیامک در 0:0 .
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
بخشندگی بی مورد






وقتی کسی به سوسوی فانوسی نیازمنده و به اون راضیه




 لازم نیست بهش خورشید رو هدیه بدی








پ.ن: ندارد!

+ نوشته شده توسط سیامک در 21:52 .
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
فرصت متقابل





وقتی یک جانبه به مسایل نگاه کنیم، قطعا امکان اشتباه پیش میاد

اگر به دیگران فرصت ندیم، کسی هم به ما فرصت نمیده







پ.ن: از لوس بازی های برخی دوستان وبلاگی واقعا خسته شدم. بارها گفتم مطالب من در مورد فرد خاصی نیست. هر کسی دوست نداره لطفا نخونه. ولی ...


+ نوشته شده توسط سیامک در 21:46 .
Dejavu
Dejavu