چرخش منطقی روزگار این روزها احساسات من را دچار تزلزل کرده است. از یک سو نمیدانم چگونه میتوان به آرامشی برای فکر کردن دست یافت، از سوی دیگر میدانم که آرامش در این شرایط به معنی پذیرفتن هر شرط غیر معمولیست.
گویی منطق هم از منطق خاصی پیروی نمیکند! من نمیدانم اگر اسم این منطق است، چرا در دیدگاه افراد مختلف منطق های متفاوتی وجود دارد؟ پس در واقع منطقی وجود ندارد! که اگر بود میبایست در ذهن های مختلف یک منطق شکل میگرفت، یعنی تفاهم. ولی نمیگیرد.
تو چه فکر میکنی؟
دلتنگم و حزن آلود
کاش قاصدکی بود دلم
باد میبردش به کوهساران بلند
و در آغوش سرد نسیم
عشق زیبای من متبلور میشد
سبز، آبی، ارغوانی، نیلی
همه رنگ میبازند در این زیبایی
و هرآنچه میماند باز،
من و عشق است و نسیم و آواز...
______
دل من همچنان درگیر است
که چه شد رفت ز کف بی رنگ
چه نا زمینیست نسیم
هرچه دارد همین است: نسیم
نتواند بماند در هر جا
لاجرم میگذرد بر هر جا
می زاید ز هر رهگذری معشوقی
چه بسا همراه شود، خوش ذوقی
سر شوقی، به پیاله ای ذوقی...
و ستاره پر شتاب در گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه می گردد
اینگونه مردم میفهمند که درخشانی ستارگان نیز بیهوده ذهنشان را درگیر تصوری از زیبایی میکرده است
...
با تشکر از ماه تمام من