تبليغاتX
..:: Dejavu ..... دجاوو ::..
دجاوو
آزاد زندگی کنید
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
گفتگو های عاشقانه

- عزیزم تو اصلا معشوق خوبی نیستی. در واقع معشوق بسیار بدی هستی.
- چرا؟ خوب چون خیلی خودخواهی.
- چرا؟
- خوب چون تو هر حرفی دلت میخاد میزنی، هر کاری دلت میخاد میکنی، ولی اگر من کاری رو به اندازه یک دهم کاری که تو با من کردی باهات انجام بدم رفتارت صد و هشتاد درجه تغییر میکنه.
- خوب من فقط دارم تو رو آزمایش میکنم.
- آزمایش؟ هر روز و هر لحظه آزمایش؟ من که موش آزمایشگاهی، نیستم. ضمنا دستمال توالت تو هم نیستم که منو مصرف کنی و بعد در سطل آشغال رو باز کنی و شوت اینتو ترش!
- یعنی من با تو این کار رو میکنم؟
- بله تو دقیقا همین کار رو میکنی.
- تو که میگفتی من روشن فکرم و فکرم بازه و ....
- چه ارتباطی داره؟ یعنی روشن فکر اون کسیه که اجازه بده تو روزی چهار بار، صبح و ظهر و عصر و شام قهوه ایش کنی؟
- بی ادب.
- بی ادب من هستم که از حقوق انسانی خودم صرف نظر نمیکنم؟ یا تو که بویی از انسانیت نبردی و هر لحظه یه آزمایش جدید روی من میریزی؟ تا حالا دقت کردی که هر بار منو آزمایش کردی به نتیجه خوب رسیدی؟
- آره خوب. همینطوره.
- خوب حالا به اینم فکر کردی که تو در تمام آزمایشات من، تاکید میکنم، تمامشون شکست خوردی؟ فکر کردی؟
- خیلی بیشعوری.


- بله. من بی شعور هستم چون حقیقت رو میگم. تو واقعا نیازمند تغییر هستی. تو از نظر شعور تهی هستی. کاملا تهی. این رو به عنوان توهین تلقی نکن، بلکه به عنوان یک حقیقت و توصیه دوستانه. تو واقعا باید خودت رو از صفر بسازی. البته برای نفر بعدی که علاقمند با دوستی با تو باشه.
- تو از اول هم آدم مزخرفی بودی.
- بله بله. درسته! فقط دو سه جمله قبلی خودت رو به خودت یاد آوری میکنم تا بفهمی چرا گفتم تهی هستی. یادت باشه که مهمترین ویژگی آدمهای احمق اینه که در یک لحظه عاشق کسی میشن و در لحظه متناظر با اون به سادگی نسبت به همون فرد احساس تنفر میکنن.
- آره دقیقا! مثل تو.
- خوش باشی و شاد جانم! من اطمینان دارم که تو در زندگیت هیچ وقت طعم عشق و دوستی رو درک نخواهی کرد، چون تقریبا هر کسی که بهت نزدیک میشه میدونه که به زودی از تو جدا خواهد شد. تو فقط یک پر مدعا هستی که هیچ راهی برای اثبات ادعای خودت نداری. چون ادعاهای تو اصلا وجود ندارن.
- خفه شو مادر ...
- دیدی گفتم ;)




پ.ن: طبق معمول تراوش ذهنی است و از جایی برداشت نشده.
پ.ن: تو خوبی؟


+ نوشته شده توسط سیامک در 23:51 .
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
این منم، برادر ماه و فرزند خورشید

امروز صبح که از خوب بلند شد بهش گفتم چطوری؟ گفت: بد نیستم. از اینجا بود که فهمیدم امروز روز دلچسبی نخواهد بود. من میدونم که از شبی که پریشا بهش گفته که گرفتن دستش اعصابش رو خورد کرده، در این فکره که چطور ممکنه گرفتن دست یک آدم باعث بشه اون فرد ادعا کنه چند روز از زندگیش مثل زهر مار گذشته؟؟

و زهر این فکر باعث شده که چند روز دچار دوری شدید از انسانیت بشه. ولی من میدونم که این دم نیز بگرد. میگی نه؟ ببین. من میشناسم این بشر رو، یک دفعه میبینی در اوج غمهایش، زمانی که بادها هم در گیر و دار روزمرگی های هر روز خود، دست از پیچش و سوزش برمیدارند، و او را برای دفعات بیکران به لبریزی مستانه هیچی وا میدارند، مانند نسیمی خنک از راه میرسد، دستی بر صورتت میکشد و اینگونه است که تولدت را در میان رودهای تغیان زده بارور یاد آور میشود....

عجایب وجود هر آدمی بستگی به این داره که تصمیم بر چه نوع زندگی گرفته باشه. معمولا در این دنیا 98 درصد آدمها از قفسی که عقاید خودشون براشون رقم زده لذت میبرن و سالها به شکل مرده های کپک زده و مفلوک که با دیدن هر جنس مخالفی قلب و یک جای دیگشون به تپش میفته زندگی میکنن. همینطوره که هر روز کمی به این فکر میکنن که چطور این قفس رو برای خودشون زینت بدن، برای همین سعی میکنن شهوت ، رزیلت ، عادت و کثافت رو با برچسب عشق روی خودشون نصب کنن، حماقت و بدبختی رو به عنوان اخلاقیات سرلوحه زندگیشون قرار بدن و زشت ترین صدا ها و گوشخراش ترین عربده ها رو به عنوان سرود عشق و پیوند بسرایند!

ولی همیشه یک درصد آدمهای متفاوت هم وجود دارن. اینها همیشه دلشون از التهاب عشق سوزانه، ظاهرشون همیشه سرخ رو هست، ولی سرخ روئیشون باعث رسوائیشون نمیشه، ولی متاسفانه نمیتونن عاشق بشن، چون سالهاست مردن و خودشون هم نمیدونن. به قول سیامک:

التهاب عشق/درونم را میسوزاند/و برونم را سرخ میکند/سرخ رویی را رسوایی نمیدانم/لیک برای عشق دیر است/باید زنده بود تا عاشق شد/دیر بازیست که مرده ام/و خود نمیدانم!

یک درصد بقیه هم میشن اونهایی که در غار پر شوکت و پر شکوه تنهایی و خلوت خودشون زندگی میکنن، تصمیمات بزگ میگیرن، هر روز دچار تغییر میشن، عقایدشون رو سرن میکنن، هر روز کثافاتشون رو دور میریزن، به خوبها و بدها فکر میکنن، و نسبتهای دنیای خودشون رو محک میزنن و تغییرش میدن.

این دسته، صافتر هستن. تعدادشون کمه، ولی همین تعداد به اعتقاد من کفایت میکنن. تصمیمات بزرگ این آدمها باعث میشه پویا و زیبا باشن، از صد کیلومتری که میبینیشون، یا باهاشون 4 کلمه حرف میزنی میتونی تفاوتشون رو حس کنی، و تصمیمات بزرگشون در شرایطی زیباییشون رو نشون میدن که هیچ تصور ویژه ای ازشون نداری.... درست مثل این که از کوهی به سختی بالا میری و با بدبختی و فلاکت به قله میرسی، و وقتی کله مبارک رو از آخرین بلندی بالاتر میبری با صحنه چمنزار و چند تک درخت و ابر و غروب خورشید و نسیم خنک پذیرایی میشی...





هيچ كس نميتونه به دلش ياد بده كه نشكنه. ولي حداقل من يادش دادم كه وقتي شكست لبه هاي تيزش دست اون كسي رو كه شكستش نبره. چرا که کسی که دل من رو بشکنه دیگه شکستش، لزومی نداره هنوز هم مثل احمق های دایورت شده روی دیگران درباره این دل شکسته باهاش گفتگو کنم و تکه های خرد شده رو توی کیسه جمع کنم و تصور کنم تکه های دل خورد شده با اصل به هم پیوستشون یکیه! نه! اجزای تشکیل دهنده یه جسم به تنهایی برابر با اون جسم نیستن. بلکه همیشه واسطی هم هست که در دید اول به چشم نمیاد.

با ظاهری متفکرانه ثانیه هاش تند تند میگذره، ولی من میدونم که به هیچی فکر نمیکنم، البته خودش میدونه که در انتظار هیچی به چیزی نمیرسه... این قاعده سختیه، ولی قانونی اجباری. فعلا همه چیزش لغ شده. ولی در اون دوردستهای ذهنش یک سوسویی از نور چشمک میزنه. احتمال میدم که داره به سمتش میره، ولی این آدم محتاطی که من سراغ دارم.... به این آسونی ها قدم از قدم بر نمیداره، ولی وقتی قدم در راه گذاشت، با سرعت برق و باد پیش میره. من شاهدم که وقتی قدم بر میداره چقدر معشوق های اساطیری جذب میکنه.

دیروز باهاش رفته بودم پارک، پارک پر از کلاغ بود، خیلی جالبه که این روزها کلاغ ها هم مصلحت اندیش شدن. فقط جاهایی میرن که سوژه ای برای حضورشون وجود داشته باشه، خصوصا این روزها که فقط پارک رفتن هست و کبوتران عاشق در لابلای درختان و گوشه و کنارهای پارکها مشغول عشق بازی هستن و کلاغها هم بدبختانه مشغول دید انداختن و فضولی کردن...

گلهای کاغذی رو که آویزون در آسمون دیدم، تپش قلبم شدیدتر شد، چه پس زمینه زیبایی هم داشت، آسمون آبی با کمی ابر... نمیدونم این تپش قلبم از آسمون بود یا از گل کاغذی، هر چی بود گل کاغذی بود و آسمون و سحرگاه و عطر حضور حسی غریب.... آسمان کو همه ابر / نورها رنگ باختند / و جنون من امروز آرام گرفته.


+ نوشته شده توسط سیامک در 15:0 .
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
آره فکر کنم تو هم هستی

سرم گیج میره. تقصیر خودمه. نمیبایست اینطور میشد. من یک احمقم. تو چطور؟ معلممون همیشه میگفت آدم توی روز 15 دقیقه احمق میشه. اگر مهمترین تصمیماتشو توی اون 15 دقیقه بگیره بدبخت میشه. و اگر اون 15 دقیقه رو به زمانهای دوستانش اختصاص بده حتما عاشق میشه.
گربه همسایه امروز از دیوار خانه ما پایین پرید و آمد توی خونه و روی قالیچه رویاهای من خرابکاری کرد. بعد دوباره از دیوار بالا پرید و رفت روی قالیچه رویاهای همسایه نشست و شروع کرد به ناز کردن. و من مثل همیشه تنها فحشی که بلد بودم بهش بدم احمق بود.
ولی حالا که زمان گذشته و ساعت چهار بار نواخته فکر میکنم اون گربه احمق نیست. خیلی هم باهوشه. چون رویاهای من واقعا به درد همین فعالیت طبیعی بیولوژیک بدن گربه میخورن.
رویاهای شما چطور؟
امروز آسمون صاف و آبیه. درست مثل همون روزی که تو به من گفتی پسر خونت پایین اومده و اگر من نتونم بالا ببرمش مجبوری به روشهای دیگه ای متوسل بشی. و من نتونستم. چون نمیفهمیدم.
و من چقدر دچار دوگانگی شدم. یا باید از تو متنفر باشم، یا از آسمان صاف و آبی، هنوز تصمیم نگرفتم. ولی شاید از هیچکدامتان متنفر نشدم. خدا میداند در مغز لجن زده ام چه افکار پلیدی رقم میخورد. خدا میداند. خدا میداند؟
امروز یکشنبه هست. یکشنبه ها در اونجا چه خبره؟ مردم میرن کلیسا؟ تو چی؟ خاک بر سرت. من که میدونم. تو آدم بشو نیستی. ولی عیبی نداره. حقیقتا میدونم که بیش از این دستگیرت نمیشه، چون...
من امروز سرم گیج میره. شما چطور؟






پ.ن: حال من خوب است. حال شما چطور؟


+ نوشته شده توسط سیامک در 18:39 .
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
تغییر چیز خوبی میباشد

همیشه اینطور شروع میشه، یک روز صبح از خوب بلند میشی، نگاهی به اطراف میندازی و میگی: نه اینطوری نمیشه! باید یک تغییری در زندگی داد! و بدین سان است که کسی میمیرد و کسی میماند! و من تصمیم میگیرم اولین تغییر رو در وبلاگم بدم.
هر روز صبح که از خواب بلند میشم یک نیمرو همراه با عسل و مربا و چایی و گاهی اوقات شیر کاکائو میخورم، و این راز موفقیت من در زندگی هست. به همین سادگی.
من در واقع یک آدم هستم. یعنی احتمالا یک آدم هستم. ولی این لجنهایی که در مغزم رشد کرده و بعضی وقتها از دهانم بیرون میریزه یکمی من رو به آدمیتم مشکوک کرده. نمیدونم، شاید، شاید ولی چه خالی بی پایانی، خورشید مرده است و خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش.
توی روزنامه نوشته امام خمینی پیش از اینها گفته بوده "اسلام همیشه پیروز است". من در این مورد اطلاعاتی ندارم. نظر شما چیه؟ ولی نکته انحرافی اینجاست که آیا حکومت جمهوری اسلامی برابر است با اسلام؟ نمیدونم منظور امام خمینی چه بوده از این فرمایششون. هر چه بوده بر ما مستتر است!
بارون خیلی چیز خوبیه، خصوصا وقتی یه سقف بالای سرت نباشه. زن و بچه هات هم گوشه خیابون باشن و از قناعت و بی نیازی پر باشی. ولی اگر شکمت سیر باشه اصلا بارون حال نمیده. هیچ زیبایی هم نداره.
برگ درختای باغچه ما سیاهه. مال شما چطور؟

+ نوشته شده توسط سیامک در 23:30 .
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
هم ره پروازم میشوی؟


باکی نه

غمی نه

فرازی نه

فرودی نه

لبخندی میزنم به زیبایی کوه و آسمان آبی

و موهایم پَر شدن را تجربه میکنند...







پ.ن:
خوشحال کسی است که به علل پنهان هر چیز پی میبرد.
پ.ن: آسمان کو همه ابر / نورها رنگ باختند / و جنون من امروز آرام گرفته.


+ نوشته شده توسط سیامک در 1:11 .
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
بي انتهايي صدايت در حزن لحظاتم گم شده

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبی است

كه در انتهای صميميت حزن می رويد

در اين صميميت نيروي شگفتي است

كه در هيچ احساس ديگري نميگنجد

حزن حزن حزن

چقدر خوب بر روي زبانم ميچرخد

امروز تمامي ذرات وجودم سرشار است

آهنگ محزوني آن را فرا گرفته

و در اين پرده تاريك است

كه از نزديكترين احساسات غريب تا دورترين قربت ها

رنگ ميبازند

اين منم

در ميان راهي كه از ابتدا صدايش را ميشنوم

اي كاش صداقت صدايت را باور داشتم

افسوس كه وقتي پاي در راه گذاشتم،

بازگشتي نيست....







پ.ن: دو سطر اول از سهراب سپهري است.



+ نوشته شده توسط سیامک در 0:0 .
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
بی نشان


در علفزار آرمیده ام

آسمان آبی

با تکه ای ابر

احساس گنگ لطیفی را در دلم می پروراند

ناگهان به یادت افتادم

ای کاش به جای همه چیز، از خدا فقط بال و پری بخواهم

برای...

ساز دهنی کوچکی در جیب دارم

آه، نه

نیازی به آن نیست

ذره ذره وجودم امروز مالامال موسیقی وجود توست

حزن غیبتت را با موسیقی وجودت پر میکنم

چقدر صمیمانه دوستت دارم وقتی لبخندت را می بینم

آن دو سرچشمه هستی ات

که از دو سوی گلو به پایین خزیده اند

و با هر لبخندی، انگار که خون را به جای تو، به قلب من می فشارند

مرا مست دیدنت می کنند...



+ نوشته شده توسط سیامک در 0:0 .
Dejavu
Dejavu