صداي تو سبزينه آن گياه عجيبی است
كه در انتهای صميميت حزن می رويد
در اين صميميت نيروي شگفتي است
كه در هيچ احساس ديگري نميگنجد
حزن حزن حزن
چقدر خوب بر روي زبانم ميچرخد
امروز تمامي ذرات وجودم سرشار است
آهنگ محزوني آن را فرا گرفته
و در اين پرده تاريك است
كه از نزديكترين احساسات غريب تا دورترين قربت ها
رنگ ميبازند
اين منم
در ميان راهي كه از ابتدا صدايش را ميشنوم
اي كاش صداقت صدايت را باور داشتم
افسوس كه وقتي پاي در راه گذاشتم،
بازگشتي نيست....
پ.ن: دو سطر اول از سهراب سپهري است.