میخواهم بیاموزم
شادی را در هر لحظه از هستی تاریکی
که در نبود ایمان به عشق جای خود را
با لذات شهوانی پر کرده
و در این انتخاب است
که کسی میماند
و کسی میمیرد
لحظات زشت و زیبا اینچنین است که
در دریافت تاریکی از هیچ
به یکباره بر روزمرگی چنگ می اندازند
و در پیوستگی پوچی
راه های سرنوشت را هموار میسازند...
نقاط را دنبال میکنم
چرا که خطوط متصل کننده گذشته و حالند
و چه زشت میسازد حالم را...
________
میخواهم بیاموزم
شادی را در هر لحظه از هستی گلهای کاغذی
در حیاط خانه مادربزرگم
چه زیبا از دیوار آویخته شده اند
همانند اعتقادات من
که از دیوار جهلم آویزانند
و هر روز بچه های شیطان و فضول کوچه
چند گلبرگی از آن میچینند
به سخره میگیرند
و در زیر پاهای ترک خورده و سیاه خود
لگدمال میکنند
و چه زشت میسازد حالم را...
________
میخواهم بیاموزم
شادی را در هر لحظه ناب بوسه
که من بر لبان معشوقم در آئینه میزنم
و چه شاد میشوم که خنده اش را میبینم
ولی دیری نمیپاید که گوشه لبها به زمین اشاره میکنند
لبخندها به اخم ها میبازند
و من خنده های لحظات سکوت را در پشت سرم میبینم
دیگر نیازی نیست
نمیخواهم
باز کافر شده ام
دروغ، همچون پاششی از رنگ، وجود سفیدم را آلوده
احساساتم لق شده اند
و باز هیچی
بر سرخوشی های من غالب گشته
آفتاب پوستم را خشکانده
و طراوت لبهای نرمم دیگر به کار نمیآید...
و چه زشت میسازد حالم را...
این شادی ها...
پ.ن: این متن رو با صدای خودم ضبط کردم که میتونید در " اینجا " با حجم تقریبی 500 کیلوبایت دانلودش کنید.
البته این فایل فقط با ویندوز مدیا پلیر قابل اجرا هست.