

در اين شب سياه
و در ميان تاريكي
نشسته ام
و به لحظه آخر ميانديشم
پيش از اينكه سرم را برگردانم
تيزي نگاه و خيسي گونه هايت
گواه قلبي عاشق
و زبان گزنده ات
گوياي فكري مسموم را ميداد
سهم من از وجود تو
لحظه جدايي بود
كه خود آن را آفريدي...
پ.ن: به زودي كوچي بزرگ صورت ميگيرد.