هيچ كس در فراسوي ناديده ها خاطره اي را خاك نخواهد كرد
خاطره اي از جنس نور
به نام دوستي
و به زيبايي تو
اي كاش مرا باور داشتي
و ميدانستي كه ميدانم در دلت چيست
اين منم
تنها و غمگين
در ابتداي راهي پر تلاطم
به نام زندگي
و در كنار تو
كه در گرفتن دستانم ترديد داري...

به اميد عشقي سوزان
و در مستي باده
سوختم و سرخ رو شدم
مستي از عشق به شهوت آلودم وآنچه ماند
من بودم
به تازگي تو را در يافتم
در زير سايه جهل
رود ايمان جاري بود
و من غافل از ان آرميده بودم
و به هيچ مي انديشيدم
به راستي جهل را كه آفريد؟!
صداي سكوت شب
گوشم را مي آزارد
و غرش دلهره آور ثانيه ها
دلم را چون سنگ ميفشارد
اي كاش سرت را بر روي سينه ام
و اشكهايت را بر گونه ام
حس ميكردم
تا صداي دلنشين قلبت
پر كننده اوقات تاريكم باشد
خدايا!
چگونه راضي شدي بطالت را بيافريني؟!
ميتوان هيچ نكرد و هيچ نگفت
ولي هزاران فكر در ذهن داشت
اين زندگي به سان آتشي ملتهب ما را ميسوزاند
تا سرخ روييش را حفظ كند
اينجا زمين است
با تمام خيالات ما
كه هر يك واژگاني تهي به آن نسبت ميدهيم:
عشق، نفرت، دوستي، دشمني، ...