مردم از این همه خشک پنداری و پست نگاری
ای کاش گاه گاهی آسمان روشن باشد و صاف
تا بشود پرنده ها را دید، و حرکت ابرها را تماشا کرد
من سقوط سنگین ماه را در شب چهاردهم دیده ام
بچه بودم و نازک و نحیف! حیف!

نوری که از پنجره می تابد
همچون تیری برا درونم را می پیماید
و به دیوار اعتقاد می تابد
من سالهاست در زیر سایه بلند این دیوار آرمیده ام
و هیچ گاه فراز آن را ندیدم
دیواری از جهل و سیاهی و اشک
که مرا در این قفس اسیر کرده
و من با رضایت و لذت
عمریست بر دیوارهایش قلب معشوقم را نقاشی میکنم

.
.
پ.ن: سلام !
پ.ن: دوستان خوبم وقتی به وبلاگ من میان تصور میکنن من عاشق شدم! و یا تصور میکنن من مطالبم رو در مورد خودم مینویسم! ولی منظور از کلمه "من" شخص خود سیامک نیست. من ، همه ما یا به نوعی "من نوعی" هست. البته عاشق شدن ، هر حسی که باشه "بد نیست" بلکه راهیه برای ارتقای زندگی به افق های جدید تر و راحت تر.
پ.ن: من سیامک هستم. اینجا هم وبلاگ منه. گرچه امانت خداست دست من! ولی امانت در حق نگهدارندش رواست!
همه ما انسانیم
بسته به نیاز خویش می آییم و میرویم
و به چیزی که دقت نمیکنیم مسیر عبور است
مسیری پر پیچ و خم که همه ما آن را طی میکنیم تا به اینجا و حال برسیم
و میدانیم که در حالیم، ولی نه با اطمینان!
آیا واقعا هستیم؟
یا که در دوردستی ناشناخته بر این پرده تاریک چنگی میزنیم و خود نمیدانیم؟
من میدانم که چگونه خلاص شوم! کافیست چشمانم را ببندم و به "هیچ" بنگرم.
زمان خواهد گذشت و پرده ها کنار خواهند رفت و حقیقت آشکار خواهد شد
حقیقت حال چیست جز تصوری از نور؟
یا که شاید رویایی کور در پشت آسمان بی رنگی؟
دجاوو را هنوز از اولین برخورد به یاد دارم
ایستاده بودم و به خویش نگاه میکردم
و تنها چیزی که نمیدیدم خود بود
چهره های فراوان در پس این ظاهر مفلوک یک به یک همدیگر را میدریدند
و آنچه باقی میماند اصل وجودی بی ارزش بود
و اتفاقات مانند رعد می آمدند و می رفتند و تکرار می شدند
زندگی آبشاریست از عشق
و عشق شاید زهریست که با هر جرعه اش
ریشه های وجودت خشکتر می شود .
من اینجا هستم
با افکاری متورم
دستانی لرزان
نفسی به یکه افتاده
قدمهایی سست
و قلبی شکسته

باید بروم و باز نگردم
باید از قفس رها شوم
افکارم را پاک کنم
دستانم را ببرم
نفسم را ببندم
ساقهایم را بشکنم
و قلبم را تکه تکه کنم
...
من هستم
پس دنیایی نیست.