
التهاب عشق
درونم را میسوزاند
و برونم را سرخ میکند
سرخ رویی را رسوایی نمیدانم
لیک برای عشق دیر است
باید زنده بود تا عاشق شد
دیر بازیست که مرده ام
و خود نمیدانم!
.
گناهیست نا نوشته
که همه ما دچارش هستیم
و آن زندگیست
که در ما ریشه میدواند
و دور ما تار میتند
و ما را میمکد
و هیچ باقی نمی گذارد
جز دنیا!

و اين زندگي به سان آتشي ملتهب
در درون من ميسوزد
و از سوختنش
زندگي جاري ميشود
زندگي زيباست
اگر آن را زيبا پنداري
و بايد نگريزي
و بماني
که سبز شوي
و من تو را آب خواهم داد
و تو را هرس خواهم کرد
تا که در من ريشه بدواني
و درون مرا در بر گيري
و چون رشد کردي
ما يکي شويم
و زيبا ميشويم
...

.