روزهاست که میگریم
و گریستن تنها دواست

یاسها را میبویم
و مست خواهم شد
زیبایی آشکار است
و مرگ نزدیک
همه ما بلاخره میمیریم! پس چرا به هم محبت نکنیم؟
آها! یادم اومد! بعضیا یادشون میره!

یه جمله زیبا رو هر بار فیلم سه شنبه ها با موری رو میبینم منو یاد رفتار به قول دیگران عجیب خودم میندازه:
همه ما بالاخره میمیریم، فردا خیلی دیره، همین الان همه رو ببخش.
آشنایی عجیبی با شخصیتت دارم، انگار کتابی باشی که قبلا خوانده ام، ولی در آخر نمیتواند اینگونه ختم شود.
چندی بعد در منزلشان همان کتاب را دیدم که روی زمین افتاده بود، و با کمال تعجب صفحات آخر کتاب بی آنکه خدشه ای بر موضوع وارد شود و یا کسری در داستان حس شود در جایش نبود!
امروز که میبینم چه بلایی بر سر دوست گرامی آمده، می بینم که شباهت آشنایی بین او و آن کتاب بود! ای کاش صفحات آخر را هم خوانده بود!

گاهی باید کتابها را تا آخر خواند!
چه باید کرد؟
گاه گاهی باید آمد و دید
جای پای روی سینه ام را
که هنوز بر جای ماندست
و زنده ام از لذت سوزشش
که هنوز یادگاریست از او
که هنگام رفتنش بر سینه ام زد
و چه آسوده ام امروز که او رفت
و خوشبخت شد...

می خواهم...
توان آن داشته باشم که ادامه دهم
از نو آغاز کنم اگر زمانه بر مرادم نگشت.
زيبايی را ببينم هنگامی که ديگران ناتوان از ديدن آنند.
می خواهم...
اميد رويايی نو داشته باشم و شکيبا
تا رويايم همچنان ادامه يابد.
فرصتی بيابم تا به آن دست يابم
و خردمند آن گونه که به آينده چشم داشته باشم.
پ.ن: این مطلب رو زمانی نوشتم که وبلاگم خواننده ای نداشت، ولی الان برای یه نفر خوندمش، مال تو!
پ.ن: لطفا برداشت شخصی نشود.
پ.ن: جدیدا حرفی برای گفتن ندارم، اگر همینطور ادامه پیدا کنه وبلاگم خود به خود به سمت بایکت پیش میره.
پ.ن: همش توی فکر یه کشتی هستم که داره میره زیر آب.