تبليغاتX
..:: Dejavu ..... دجاوو ::..
دجاوو
آزاد زندگی کنید
جمعه سی ام دی 1384
فقط برای شادی دوم

ستاره ها خیلی قشنگن

وقتی که شهر تاریکه

یا وقتی توی بیابونی

به آسمون که نگاه میکنی

یه دنیای هزار برابر اون چیزی که توی تصورت ممکنه میبینی.

خیلی از اونهایی که میبینی الان وجود ندارن

چون از ما خیلی دورن

و خیلی از اونهایی هم که الان هستن نمیبینی

چون از ما خیلی دورن

 

درست مثل آدما

خیلی از اونا رو میبینی

در صورتی که سالهاست که مردن

خیلی از اونا رو نمیبینی

ولی سالهاست که هستن.

 

یه روزهایی یه دوستی میگفت ؛ آدمها مثل آدامس هستن.

ولی آدها مثل ستاره هستن.

 

 

نه ؛ آدمها مثل آدم هستن

مثل همه چی و مثل هیچ چی.

+ نوشته شده توسط سیامک در 15:47 .
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384
عشق مرغ و کرگدن

خواستم یه مطلب درباره عشق مرغ و کرگدن بنویسم

دیدم فعلا این واجبتره.

ای کاش اینجا بودم.

+ نوشته شده توسط سیامک در 21:41 .
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
آره

دیگه از خستگی و خسته شدن خسته شدم

دیگه از بستگی و بسته شدن بسته شدم

میزنم تیغ به بند بستگی

مگه آزاد بشم زه خستگی

بسه تنهایی دیگه توی قفس

بسه این قفس بدون هم نفس

دیگه بسه تشنگی بدون آب

خوردن فریب و نیرنگ سراب

واسه هر که دلم تنگ میشه

تا میفهمه دلش از سنگ میشه

دوستی از رو زمین پاک شده

مردی و مردونگی خاک شده

هر کی فکر خودشه تو این زمون

تو نخ آب یخ و گرمیه نون

باید حرف دلم و گوش کنم

همه دنیارو فراموش کنم

دستمو بلند کنم به آسمون

خودمو رها کنم از این و اون

دلمو جدا کنم از آدما

سینمو پر کنم از یاد خدا

دیگه بسه

دیگه بسه انتظار

ابر رحمت به سر دنیا ببار

شب تاره

شبه تاره

شب تار

آسمون خورشید و بردار و بیار

دیگه بسه

دیگه بسه

...

+ نوشته شده توسط سیامک در 22:25 .
دوشنبه بیست و ششم دی 1384
بازهم Everything is possible
هیچ کس نیست که در فراسوی نادیده ها خود را پنهان کند.

چشمانت را ببند و فقط احساس کن

این حقیقت است. رویا نیست.

او درون توست و تو در درون او

زمان آن رسیده که زنجیر زندگی را پاره کنی

و ادامه دهی تا ببینی در پشت حقیقت چه پنهان شده.

 

حقیقت همان زیبایی ست

و زیبایی همان حقیقت

و این دو همان خوبی اند.

 

آن چهره خندان کیست؟

آن فرصت دهنده طلایی؟

دستان چه کسی برای نجات دیگران از ترس

همیشه حاضرند؟

...

+ نوشته شده توسط سیامک در 15:27 .
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384
بنال از نالیدن!
از چه مینالیم!

با این همه تبحر در حرفه نا آدمی

تقریبا هیچ کس بیکار نمانده است. آن هم با مزایایی که تا یک همر کفایت زنده بودن را خواهد کرد.

ناراستی به پاکی همه راستی ها نیشخند می زند.

نگاه های هرزه از هر نگاهی پاکتر جلوه میکنند.

غریو قلبهای هوسباز اوج را هم لرزانده است.

کلام نارفیقان کفپوش همه رفاقتها شده است.

براستی این همه پیشرفت و ترقی

جسم و روحی آهنین می طلبد!

پس پیش به سوی رنگ زدگی که با کثرت این همه رنگهای رنگین تر از رنگین کمان   رنگش گوش فلک را کر کرده است!

و افسوس که دیگر حافظ را نمی توان گفت :

                                                          از صدای سخن عشق دیده ام خوشتر...

 

+ نوشته شده توسط سیامک در 23:16 .
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384

بیشتر آدمها واقعا بد نیستن

فقط کارهای بدی انجام میدن

+ نوشته شده توسط سیامک در 23:22 .
یکشنبه هجدهم دی 1384
همه چی از چیه؟
من میگم:

دو چیز از فکر نشات میگیره

حقیقت و دروغ

منتها حقایق چیزایی هستن که در فکر وجود دارن

ولی دروغها احتیاجه که ساخته بشن

 

تمام زندگی ما دو چیزه:

حقیقت و دروغ

اون چیزی که توی زندگ داریم حقیقته

و اون چیزی که نداریم دروغه

 

همه ما به دو چیز افتخار میکنیم:

حقیقت و دروغ

افتخار به حقیقت یعنی افتخار به داشته هامون.

و افتخار به دروغ یعنی افتخار به نداشته هامون

 

حقیقت و دروغ از فکر هستن

همه چیز از فکر نشات میگیره.

 

+ نوشته شده توسط سیامک در 17:3 .
شنبه هفدهم دی 1384
دجاوو
وقتی راه افتادم حال خوشی نداشتم

وقتی هم به خونه رسیدم حالم بدتر شد

دیگه واسه بی خیال بودن دیره

آخ

آ آ ..

اوووووم اوووووووم

آه

خدا

تمام ...

+ نوشته شده توسط سیامک در 20:47 .
جمعه نهم دی 1384
واژگان تهی

خاکسترها و وعده ها معاهده ای بستند

در میان بادهای تحولات

حرفها از هم گسیخته اند

وقتی که رویاهایی که بودن را بایسته اند

بر ذهن تو خالکوبی شده اند

نیرویی رهایی بخش

به سختی یافت می شود.

پاسخی نمی توان یافت

در نوشته های دیگران

یا در سخنان روشنفکران.

در دنیای ارزشمند خاطرات

ما خود را اسیر میابیم

پنجه ها چون تیری بران

خراشی بر روان

عهدها ؛ نیرویی ساکن که آزار می دهند

آیا هر چیزی حقیقی است؟

هنگامی که ؛ ابدیت ؛ بودن است تا .... .

در ژرفای واژگان تهی .... .

گریزی نیست از تسخیر شدن

واژگان تهی .... .

آیا هیچگاه آن را حس می کنی؟

هوسی بسیار نیرومند را

تا با اندیشه ها به گذشته باز گردی بخاطر یافتن

آرزوهایی که در میان تردید درخشیدند

که بزودی پیدا خواهند کرد بهایی

را که یک حرف خواهد داشت

وقتی که فردا پدید می آید

و ما رفته ایم

پایداری در خویشتن

و دیدن اینکه حقیقت چیست .... .

پاسخی نمی توان یافت

در نوشته های دیگران

یا در سخنان روشنفکران

در دنیای ارزشمند خاطرات

ما خود را اسیر می یابیم

پنجه ها چون تیغی بران

خراشی بر روان

.... .

+ نوشته شده توسط سیامک در 22:43 .
پنجشنبه هشتم دی 1384
حلول

کاش میشد همه بودن من

             در دل مخملی آبی آب

                           برسد تا نفسی به بزرگی زمان به تمامیه جهان

                           و نبودن به همه وهم خدا

         من فنا میشوم آنگه به پر شب پره ها

                      در شیار کوه ها

                         در صدای جیر جیر پای چوبی زمین

                            در دل مردمک چشم غزال تیز پا

                                 و حلولی متحرک به سر انگشتان بید مجنون دم خانه ما

در همه رایحه مریم و یاس و شب بو

               تا که شاید برسد به دم پاک مسیح

                             بدمد در تن این مرده های زنده نما

   و نشستی جذاب به حقیقت به سر یک گل سرخ

             و همه لذت لبریز شدن از لب کاسه آبی گلی

                        از لب خاکی جوی

                                   همره سرکشی ساده آب

                                              من فنا میشوم

                                                           آنگه به دل پاک خدا

+ نوشته شده توسط سیامک در 0:26 .
یکشنبه چهارم دی 1384
سهراب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یکدست و باز

شمعدانی ها

و صدا دار ترین شاخه فصل

ماه را می شنوند

پ‍لکان جلو ساختمان

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای ترا

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود

جذب کند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

 

+ نوشته شده توسط سیامک در 23:59 .
شنبه سوم دی 1384
خیلی بده !

تا حالا به یه بشکه لگد زدی؟

وقتی به بشکه خالی لگد میزنی صداش تا آسمون هفتم میره.

ولی بشکه پر رو هر چقدر هم محکم بهش بزنی هیچ صدایی نمیده.

آدما هم اینطورن.

+ نوشته شده توسط سیامک در 21:36 .
جمعه دوم دی 1384
مگه زوره؟

بد ترین اتفاقی که ممکنه توی دوستی پیش بیاد اینه که دوستت فکر کنه عاشقش شدی.

چه میشه کرد؟

+ نوشته شده توسط سیامک در 16:18 .
پنجشنبه یکم دی 1384
باورم کن

باورم کن

من هنوز مترسک باغ جنونم

عمریه مسافریو

من هنوز غرق سکونم

خیلی سخته

که بدونم نمیخام اینجا بمونم

داغ میوه های نارس

آتیش انداخته به جونم

دست تقدیر

تو رو برده

سرنوشتمو میدونم

تو میدونی جون باغ و باغبون

بسته به جونم

اون کلاغی که میگفتی

اومده چشمامو برده

دگمه های پیرهنتو

به تن جاده سپرده

دیگه این دل گله ها مرهم تنهایی من نیست

دل نبستن و نرفتن

دیگه دریایی شدن نیست

تو بدون باز تو سرم

رویای پوشالی زیاده

رسم زندگی همینه

گاهی سخته

گاهی ساده

 

+ نوشته شده توسط سیامک در 2:0 .
Dejavu
Dejavu