تبليغاتX
..:: Dejavu ..... دجاوو ::..

توضیحش خیلی مشکل است، باید خیلی تلاش کرد تا توضیحش داد. به اعتقاد من هر فردی، شبیه یک عنصر طبیعی است. مثلا وقتی کسی را برای اولین بار میبینم در همان برخورد های اولیه ناخود آگاه او را شبیه چیزی میبینم، اغلب میوه ها.
مثلا مادر من شبیه آسمان آبی است. پدرم شبیه گندم، فرهاد شبیه خرما است و بهمن شبیه شمعدانی. مینو شبیه طلوع خورشید است، مثل پریشا.
شهرها هم برای خودشان داستانی دارند، ولی شهرها اکثرا با رنگ ها مشخص میشوند. مثلا تهران خاکستری است، اهواز قهوه ای، بروجرد آبی و اندیمشک قرمز پر رنگ مایل به زرشکیست. شیراز خردلی و ...
این نوع برداشتها در زندگی من زیاد اتفاق می افتد، و متاسفانه این روزها باعث دردسر من شده است. قضیه به همین برداشت های احساسی مجرد ختم نمیشود. این روزها وقتی در خیابان راه میروم صدای مورچه ها را میشنوم که نفرین میکنند، گنجشک ها که ما را احمق صدا میزنند و پشه ها که با نگاه های هیزشان منتظر حواس پرتی من هستند که ترتیب را یک سره کنند.
وقتی یک مقداری شکم به خودم زیاد شد تصمیم گرفتم تست آی کیو بدهم، متاسفانه تست آی کیو هم با رقم 135 بل کل مرا از حصول دیوانگی نا امید کرد. فقط متعجب شدم که این آی کیو در حد نوابغ بزرگ جهان چرا تاثیر مهمی در زندگی ام ندارد. خدا عالم است.
دلم برای گربه همسایه تنگ شده. درست است که دخالت هایش در زندگی شخصی من عرصه را تنگ نموده بود. ولی در این شیراز که در هر ده قدم 9 زن میبینی و خدمه رستورانهایش هم خیلی بی ادب و بی نزاکت هستند آدم دلش برای فوضولی های گربه همسایه تنگ میشود.

به مرحمت شما من خوبم. شما چطورید؟

+ نوشته شده توسط سیامک در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 8:29 |

هر روز صبح از خواب بلند میشوم، خمیازه ای میکشم و به بچه گنجشک هایی فکر میکنم که دیشب از روی درخت پایین افتاده اند. و به ماشین هایی که آنها را زیر گرفته اند. و مادر هایشان که آیا غمگین هم میشوند؟ سالی چند بار؟
بعد بدنم را کش میدهم و به بچه گربه هایی فکر میکنم که از لانه ها بیرون جسته اند و رفتند زیر لاستیک های ماشین ها.
بعد بلند میشوم و آبی به صورتم میزنم و به این فکر میکنم که مقصر اصلی کارخانجات اتوموبیل سازی هستند یا آقای بنز یا خریدار ماشینها؟ شاید هم شهرداری؟ خدا چطور؟

شیراز شهر جالبی هست. 90 درصد شیرازی ها زن هستند. در خیابان که راه میروی در هر ده قدم 9 زن میبینی و یک مرد. البته من فعلا در این چند روزه فقط با آن قشر 10 درصدی سر و کار داشته ام. وقتی در خیابان زند قدم میزنم فکر میکنم که چطور میشود طوری وسط خیابان دوید و به آن طرف رسید بدون اینکه ماشین آدم را له کند.

آسمان آبی است؟ گمان نکنم. اقلا الان که من نگاهش میکنم آبی نیست. به طور کلی هم آبی نیست. شاید رنگش آسمانی باشد. تو چطور فکر میکنی؟ مهم نیست.

سحر میگوید وقتی به حرف های من گوش میکند ارتباطمان یک طرفه نیست. ولی من فکر میکنم یک طرفه است. و این مساله باعث میشود که سحر عاشق خوبی باشد. واقعا؟ نمیدانم. سحر میگوید که مثل يه مجسمه ساز، با تمام وجود اين حس رو خلق ميکند، بعد آن را جلا میدهد و سپس حسابی به آن عادت میکند، بعد میگذارد برود. من همین روند را برای سماور ورشو مادر بزرگم طی کردم. ابتدا آن را تعمیر کردم، سپس حسابی جلایش دادم، بعد در آفتاب قرار دادم که بوی نفت آن بپرد، ولی دزد آن را ربود. با این اوصاف من تصور میکنم که معشوق نوعی سماور ورشو است. البته این امکان وجود دارد که با پیشرفت فناوری انواع دیگری از جنسهای مرغوب تر هم تولید شده باشد. مثلا از جنس تیتانیوم.

کوئیلو میگوید چیزی که یک بار اتفاق بیفتد این احتمال را میشود داد که دوباره هم حادث شود. ولی چیزی که دو بار اتفاق بیفتد تکرار نمیشود. این را هم سحر گفت. و گفت که به سوال من جوابی نداده و گنجشک را هم دوست دارد، ولی کلاغ را دوست ندارد و پرستو را هم. حوصله هم ندارد. حتا حوصله مرا.

حالا باید دید با بوسیدن آئینه لبخندی بر لبش مینشیند؟ و آیا فکرش منحرف میشود که بی حوصلگی از یادش برود؟ من چمیدانم؟ اینقدر فارسی بلغور کردم که زبان لاتی از یادم رفته. ولی چه میشود کرد؟ ناشر من از زبان کتابی حمایت میکند و باید سعی کنم از این پس کتب را به فارسی کتابی بنویسم و متنهای قبلی را هم به فارسی برگردانم. خدا به خیر بگذراند. فعلا که لهجه شیرازی گرفته ام.

حال شما چطور است جانم؟

+ نوشته شده توسط سیامک در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 23:1 |

یک روز عصر به خانه می آیی، لباسهایت را در میاوری، دوش میگیری، لباسهای نو میپوشی و ادکولن مکس واتر لاو میزنی، روی مبل مینشینی و یک دور خاطرات دوران کودکی تا جوانی ات را مرور میکنی و در انتظار مینشینی.
ولی هیچ اتفاقی نمیافتد، چون تو در انتظار هیچ چیز هستی. هزاران بار این کار را تکرار میکنی، ولی نتیجه ای نمیگیری. ولی درست در همان روزی که خسته میشوی و دیگر دوش نمیگیری، لباسهای نو نمیپوشی و ادکلن مکس ماتر لاو نمیزنی و روی مبل هم نمینشینی و خاطرات را هم به فراموشی میسپاری، به سراغت می آید. و تو غافلگیر میشوی. درست مانند شهرداری که با تمام آمادگی که همیشه دارد، هر وقت برف می آید غافلگیر میشود، چه برف سنگینی باشد و چه سبک.
آزمایش همین است. غافلگیری، اتفاق، مشکل و عدم قطعیت. چه میشود کرد؟ فکر نکنم کاری بشود کرد. گاهی اوقات در شرایطی در آسان ترین آزمایشات شکست میخوری که هزاران آزمایش سخت را پشت سر گذاشته ای. ولی وقتی شکست میخوری کسی پیروزی ها رو کار ندارد. شکست خورده ای و باید بازنده باشی و بمیری و حرف نزنی و هیچ کار دیگری نکنی...
طعمش را چشیده ای تا حالا؟


+ نوشته شده توسط سیامک در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 22:58 |


در سرتاسر سرزمین های بایر،

صداهای هراسناک سرودخوانان

داستانهای روح های سرگردان صحرا ها را میخوانند:

روح های بلعیده شده توسط شنهای سوزناک

و غوطه ور در ریگهای روان.

پیامبر باد

تصویر سراب گونه ای از یک مرد را

که از شنهای روان بر میخیزد

و در هوهوی بادهای وهم انگیز ناپدید میشود

تداعی میکند...

همانند خرافه های پر قدمت عشق و هراس

که پر کننده شبهای باده نشینان است

...



+ نوشته شده توسط سیامک در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 23:16 |

پیش از این لیلا گفته بود که " تو به دیگران کمک میکنی چون نیازمند تشکر کردن دیگران هستی " ولی من باور نکرده بودم. ولی نمیدانم چرا برای رد کردن نظرش تلاش بسیاری کردم. ولی بی فایده بود. به هر حال این نظر او بود. در کل شاید بهتر بود اصلا در این خصوص حرفی نمیزدم. چون تلویحا نظرش را تائید کردم.
ولی الان که فکر میکنم میبینم که احتمالا همه شش میلیارد و نهصد میلیون نفر بقیه مردم هم به همین دلیل چنین کاری میکنند. اینطور نیست؟ من فکر میکنم اینطور است.

امروز آسمون آبیست. مثل آن تیشرت آبی رنگ من که یقه دارد. چقدر شاد بودم وقتی میپوشیدمش. ولی امروز که آسمون آبیست چرا شاد نیستم؟ همه بدبختی های من در زندگی تقصیر این گربه همسایه است. اگر یک قاتل بلفطره بودم به راحتی این عامل بدبختی رو از سر راه بر میداشتم و به راحتی سراغ عامل بعدی بدبختی خودم میرفتم. (عامل دوم زنی کینه توز با چشمانی پر از خون، با حرکاتی سریع مانند مرغ و گردنی دراز است که همیشه آمادگی لازم را برای سرک کشیدن در زندگی اطرافیان و قهوه ای کردن خود و دیگران دارد، ولی چون به طرز شگفت آوری حماقت در وجودش نهادینه شده و از طرفی من از او زیرک تر هستم معمولا به دست و پا افتادنش باعث خنده مفرح و دلچسب من میشود.) به این ترتیب میتوانستم با برداشت همه حدودا شش میلیارد عوامل بدبختی خودم از سر راه، طعم خوشبختی را بچشم.

نمیدانم چرا اخیرا تمامی بحثهای سیاسی من با دوستانم به نارمک منتهی میشود. این اتفاق قطعا نمیتواند یک اتفاق بی دلیل باشد. حتما نشانه ای است برای تحول زندگی من. ولی اگر در نظر بگیریم که خانه رئیس جمهور محترم در نارمک است، و گوجه فرنگی هم در نارمک بسیار ارزان است، باید قبول کنیم که حتما یک ارتباط تنگاتنگ و پیچیده بین بحث های من، نارمک و گربه همسایه وجود دارد.
به همین دلیل همینجا یک پیشنهاد ارائه میدهم، که برای اصلاح امور اقتصادی مملکت و کوتاه شدن دست بیگانگان از اقتصاد ایران، کلمه " گوجه فرنگی " را به کار نبرید و به جان آن از کلمه فارسی " گرجه " (با فتح ج) استفاده کنید.

جدیدا پرزیدنت سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه به عنوان سومین سیاستمدار منفور از نظر من انتخاب شده، پیش از این نیز نخست وزیر اسرائیل چنین لقبی را از من دریافت کرده بود. حالا پیدا کنید پرتغال فروش را.

احمق بودن خوب نیست، گرچه به تنهایی عیبی هم ندارد. به هر حال جامعه به نقش افراد احمق هم نیازمند است. ولی وقتی احمق بودن به یک شرط برای زندگی بهتر تبدیل شود دیگر احمق بودن بهتر از احمق نبودن است.



این روزها به مترسکی تبدیل شده ام که پرندگان را از ته قلب دوست دارد، به آنها عشق میورزد و برایشان دانه میریزد. پرندگان نیز از او فرار نمیکند، گرچه به طرز وحشتناکی زشت و ترسناک است و هر پرنده غریبه ای را میترساند.

حال شما چطور است؟


+ نوشته شده توسط سیامک در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 18:56 |

- عزیزم تو اصلا معشوق خوبی نیستی. در واقع معشوق بسیار بدی هستی.
- چرا؟ خوب چون خیلی خودخواهی.
- چرا؟
- خوب چون تو هر حرفی دلت میخاد میزنی، هر کاری دلت میخاد میکنی، ولی اگر من کاری رو به اندازه یک دهم کاری که تو با من کردی باهات انجام بدم رفتارت صد و هشتاد درجه تغییر میکنه.
- خوب من فقط دارم تو رو آزمایش میکنم.
- آزمایش؟ هر روز و هر لحظه آزمایش؟ من که موش آزمایشگاهی، نیستم. ضمنا دستمال توالت تو هم نیستم که منو مصرف کنی و بعد در سطل آشغال رو باز کنی و شوت اینتو ترش!
- یعنی من با تو این کار رو میکنم؟
- بله تو دقیقا همین کار رو میکنی.
- تو که میگفتی من روشن فکرم و فکرم بازه و ....
- چه ارتباطی داره؟ یعنی روشن فکر اون کسیه که اجازه بده تو روزی چهار بار، صبح و ظهر و عصر و شام قهوه ایش کنی؟
- بی ادب.
- بی ادب من هستم که از حقوق انسانی خودم صرف نظر نمیکنم؟ یا تو که بویی از انسانیت نبردی و هر لحظه یه آزمایش جدید روی من میریزی؟ تا حالا دقت کردی که هر بار منو آزمایش کردی به نتیجه خوب رسیدی؟
- آره خوب. همینطوره.
- خوب حالا به اینم فکر کردی که تو در تمام آزمایشات من، تاکید میکنم، تمامشون شکست خوردی؟ فکر کردی؟
- خیلی بیشعوری.


- بله. من بی شعور هستم چون حقیقت رو میگم. تو واقعا نیازمند تغییر هستی. تو از نظر شعور تهی هستی. کاملا تهی. این رو به عنوان توهین تلقی نکن، بلکه به عنوان یک حقیقت و توصیه دوستانه. تو واقعا باید خودت رو از صفر بسازی. البته برای نفر بعدی که علاقمند با دوستی با تو باشه.
- تو از اول هم آدم مزخرفی بودی.
- بله بله. درسته! فقط دو سه جمله قبلی خودت رو به خودت یاد آوری میکنم تا بفهمی چرا گفتم تهی هستی. یادت باشه که مهمترین ویژگی آدمهای احمق اینه که در یک لحظه عاشق کسی میشن و در لحظه متناظر با اون به سادگی نسبت به همون فرد احساس تنفر میکنن.
- آره دقیقا! مثل تو.
- خوش باشی و شاد جانم! من اطمینان دارم که تو در زندگیت هیچ وقت طعم عشق و دوستی رو درک نخواهی کرد، چون تقریبا هر کسی که بهت نزدیک میشه میدونه که به زودی از تو جدا خواهد شد. تو فقط یک پر مدعا هستی که هیچ راهی برای اثبات ادعای خودت نداری. چون ادعاهای تو اصلا وجود ندارن.
- خفه شو مادر ...
- دیدی گفتم ;)




پ.ن: طبق معمول تراوش ذهنی است و از جایی برداشت نشده.
پ.ن: تو خوبی؟


+ نوشته شده توسط سیامک در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 23:51 |

امروز صبح که از خوب بلند شد بهش گفتم چطوری؟ گفت: بد نیستم. از اینجا بود که فهمیدم امروز روز دلچسبی نخواهد بود. من میدونم که از شبی که پریشا بهش گفته که گرفتن دستش اعصابش رو خورد کرده، در این فکره که چطور ممکنه گرفتن دست یک آدم باعث بشه اون فرد ادعا کنه چند روز از زندگیش مثل زهر مار گذشته؟؟

و زهر این فکر باعث شده که چند روز دچار دوری شدید از انسانیت بشه. ولی من میدونم که این دم نیز بگرد. میگی نه؟ ببین. من میشناسم این بشر رو، یک دفعه میبینی در اوج غمهایش، زمانی که بادها هم در گیر و دار روزمرگی های هر روز خود، دست از پیچش و سوزش برمیدارند، و او را برای دفعات بیکران به لبریزی مستانه هیچی وا میدارند، مانند نسیمی خنک از راه میرسد، دستی بر صورتت میکشد و اینگونه است که تولدت را در میان رودهای تغیان زده بارور یاد آور میشود....

عجایب وجود هر آدمی بستگی به این داره که تصمیم بر چه نوع زندگی گرفته باشه. معمولا در این دنیا 98 درصد آدمها از قفسی که عقاید خودشون براشون رقم زده لذت میبرن و سالها به شکل مرده های کپک زده و مفلوک که با دیدن هر جنس مخالفی قلب و یک جای دیگشون به تپش میفته زندگی میکنن. همینطوره که هر روز کمی به این فکر میکنن که چطور این قفس رو برای خودشون زینت بدن، برای همین سعی میکنن شهوت ، رزیلت ، عادت و کثافت رو با برچسب عشق روی خودشون نصب کنن، حماقت و بدبختی رو به عنوان اخلاقیات سرلوحه زندگیشون قرار بدن و زشت ترین صدا ها و گوشخراش ترین عربده ها رو به عنوان سرود عشق و پیوند بسرایند!

ولی همیشه یک درصد آدمهای متفاوت هم وجود دارن. اینها همیشه دلشون از التهاب عشق سوزانه، ظاهرشون همیشه سرخ رو هست، ولی سرخ روئیشون باعث رسوائیشون نمیشه، ولی متاسفانه نمیتونن عاشق بشن، چون سالهاست مردن و خودشون هم نمیدونن. به قول سیامک:

التهاب عشق/درونم را میسوزاند/و برونم را سرخ میکند/سرخ رویی را رسوایی نمیدانم/لیک برای عشق دیر است/باید زنده بود تا عاشق شد/دیر بازیست که مرده ام/و خود نمیدانم!

یک درصد بقیه هم میشن اونهایی که در غار پر شوکت و پر شکوه تنهایی و خلوت خودشون زندگی میکنن، تصمیمات بزگ میگیرن، هر روز دچار تغییر میشن، عقایدشون رو سرن میکنن، هر روز کثافاتشون رو دور میریزن، به خوبها و بدها فکر میکنن، و نسبتهای دنیای خودشون رو محک میزنن و تغییرش میدن.

این دسته، صافتر هستن. تعدادشون کمه، ولی همین تعداد به اعتقاد من کفایت میکنن. تصمیمات بزرگ این آدمها باعث میشه پویا و زیبا باشن، از صد کیلومتری که میبینیشون، یا باهاشون 4 کلمه حرف میزنی میتونی تفاوتشون رو حس کنی، و تصمیمات بزرگشون در شرایطی زیباییشون رو نشون میدن که هیچ تصور ویژه ای ازشون نداری.... درست مثل این که از کوهی به سختی بالا میری و با بدبختی و فلاکت به قله میرسی، و وقتی کله مبارک رو از آخرین بلندی بالاتر میبری با صحنه چمنزار و چند تک درخت و ابر و غروب خورشید و نسیم خنک پذیرایی میشی...





هيچ كس نميتونه به دلش ياد بده كه نشكنه. ولي حداقل من يادش دادم كه وقتي شكست لبه هاي تيزش دست اون كسي رو كه شكستش نبره. چرا که کسی که دل من رو بشکنه دیگه شکستش، لزومی نداره هنوز هم مثل احمق های دایورت شده روی دیگران درباره این دل شکسته باهاش گفتگو کنم و تکه های خرد شده رو توی کیسه جمع کنم و تصور کنم تکه های دل خورد شده با اصل به هم پیوستشون یکیه! نه! اجزای تشکیل دهنده یه جسم به تنهایی برابر با اون جسم نیستن. بلکه همیشه واسطی هم هست که در دید اول به چشم نمیاد.

با ظاهری متفکرانه ثانیه هاش تند تند میگذره، ولی من میدونم که به هیچی فکر نمیکنم، البته خودش میدونه که در انتظار هیچی به چیزی نمیرسه... این قاعده سختیه، ولی قانونی اجباری. فعلا همه چیزش لغ شده. ولی در اون دوردستهای ذهنش یک سوسویی از نور چشمک میزنه. احتمال میدم که داره به سمتش میره، ولی این آدم محتاطی که من سراغ دارم.... به این آسونی ها قدم از قدم بر نمیداره، ولی وقتی قدم در راه گذاشت، با سرعت برق و باد پیش میره. من شاهدم که وقتی قدم بر میداره چقدر معشوق های اساطیری جذب میکنه.

دیروز باهاش رفته بودم پارک، پارک پر از کلاغ بود، خیلی جالبه که این روزها کلاغ ها هم مصلحت اندیش شدن. فقط جاهایی میرن که سوژه ای برای حضورشون وجود داشته باشه، خصوصا این روزها که فقط پارک رفتن هست و کبوتران عاشق در لابلای درختان و گوشه و کنارهای پارکها مشغول عشق بازی هستن و کلاغها هم بدبختانه مشغول دید انداختن و فضولی کردن...

گلهای کاغذی رو که آویزون در آسمون دیدم، تپش قلبم شدیدتر شد، چه پس زمینه زیبایی هم داشت، آسمون آبی با کمی ابر... نمیدونم این تپش قلبم از آسمون بود یا از گل کاغذی، هر چی بود گل کاغذی بود و آسمون و سحرگاه و عطر حضور حسی غریب.... آسمان کو همه ابر / نورها رنگ باختند / و جنون من امروز آرام گرفته.


+ نوشته شده توسط سیامک در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 15:0 |

سرم گیج میره. تقصیر خودمه. نمیبایست اینطور میشد. من یک احمقم. تو چطور؟ معلممون همیشه میگفت آدم توی روز 15 دقیقه احمق میشه. اگر مهمترین تصمیماتشو توی اون 15 دقیقه بگیره بدبخت میشه. و اگر اون 15 دقیقه رو به زمانهای دوستانش اختصاص بده حتما عاشق میشه.
گربه همسایه امروز از دیوار خانه ما پایین پرید و آمد توی خونه و روی قالیچه رویاهای من خرابکاری کرد. بعد دوباره از دیوار بالا پرید و رفت روی قالیچه رویاهای همسایه نشست و شروع کرد به ناز کردن. و من مثل همیشه تنها فحشی که بلد بودم بهش بدم احمق بود.
ولی حالا که زمان گذشته و ساعت چهار بار نواخته فکر میکنم اون گربه احمق نیست. خیلی هم باهوشه. چون رویاهای من واقعا به درد همین فعالیت طبیعی بیولوژیک بدن گربه میخورن.
رویاهای شما چطور؟
امروز آسمون صاف و آبیه. درست مثل همون روزی که تو به من گفتی پسر خونت پایین اومده و اگر من نتونم بالا ببرمش مجبوری به روشهای دیگه ای متوسل بشی. و من نتونستم. چون نمیفهمیدم.
و من چقدر دچار دوگانگی شدم. یا باید از تو متنفر باشم، یا از آسمان صاف و آبی، هنوز تصمیم نگرفتم. ولی شاید از هیچکدامتان متنفر نشدم. خدا میداند در مغز لجن زده ام چه افکار پلیدی رقم میخورد. خدا میداند. خدا میداند؟
امروز یکشنبه هست. یکشنبه ها در اونجا چه خبره؟ مردم میرن کلیسا؟ تو چی؟ خاک بر سرت. من که میدونم. تو آدم بشو نیستی. ولی عیبی نداره. حقیقتا میدونم که بیش از این دستگیرت نمیشه، چون...
من امروز سرم گیج میره. شما چطور؟






پ.ن: حال من خوب است. حال شما چطور؟


+ نوشته شده توسط سیامک در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 18:39 |

همیشه اینطور شروع میشه، یک روز صبح از خوب بلند میشی، نگاهی به اطراف میندازی و میگی: نه اینطوری نمیشه! باید یک تغییری در زندگی داد! و بدین سان است که کسی میمیرد و کسی میماند! و من تصمیم میگیرم اولین تغییر رو در وبلاگم بدم.
هر روز صبح که از خواب بلند میشم یک نیمرو همراه با عسل و مربا و چایی و گاهی اوقات شیر کاکائو میخورم، و این راز موفقیت من در زندگی هست. به همین سادگی.
من در واقع یک آدم هستم. یعنی احتمالا یک آدم هستم. ولی این لجنهایی که در مغزم رشد کرده و بعضی وقتها از دهانم بیرون میریزه یکمی من رو به آدمیتم مشکوک کرده. نمیدونم، شاید، شاید ولی چه خالی بی پایانی، خورشید مرده است و خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش.
توی روزنامه نوشته امام خمینی پیش از اینها گفته بوده "اسلام همیشه پیروز است". من در این مورد اطلاعاتی ندارم. نظر شما چیه؟ ولی نکته انحرافی اینجاست که آیا حکومت جمهوری اسلامی برابر است با اسلام؟ نمیدونم منظور امام خمینی چه بوده از این فرمایششون. هر چه بوده بر ما مستتر است!
بارون خیلی چیز خوبیه، خصوصا وقتی یه سقف بالای سرت نباشه. زن و بچه هات هم گوشه خیابون باشن و از قناعت و بی نیازی پر باشی. ولی اگر شکمت سیر باشه اصلا بارون حال نمیده. هیچ زیبایی هم نداره.
برگ درختای باغچه ما سیاهه. مال شما چطور؟

+ نوشته شده توسط سیامک در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 23:30 |


باکی نه

غمی نه

فرازی نه

فرودی نه

لبخندی میزنم به زیبایی کوه و آسمان آبی

و موهایم پَر شدن را تجربه میکنند...







پ.ن:
خوشحال کسی است که به علل پنهان هر چیز پی میبرد.
پ.ن: آسمان کو همه ابر / نورها رنگ باختند / و جنون من امروز آرام گرفته.


+ نوشته شده توسط سیامک در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:11 |
Dejavu
Dejavu